تعطیلات را پشت سر گذاشتیم. با وجود دو روزِ تعطیل وسط هفته همچنان احساس می‌کنم دو روز کاری تا انتهای هفته زیاد است. از سفر بازگشتم. دیروز صبح خیلی زود. کلید خانه را که در قفل چرخاندیم به خودمان احسنت گفتیم که زودتر همت کردیم برگردیم. ساعت دوازده نشده بود که هم ناهار خوردیم و همه چیز مرتب سر جایش بود. کمی استراحت کردیم. وی کمی ناخوش شده است. روزه او را برده و برنگردانده. برایش خاکشیر درست کردم. احتمال می‌دهم گرمازده شده باشد. مدتی که سرمان خیلی شلوغ بوده گلدان‌ها دور ازچشم‌مان جوانه زده‌اند. پیچ‌ها رشد کرده‌اند و لازم است قلمه‌های جدید بزنم. صبح خبردار شدم یک حمله انتحاری در حرم امام و یک تیراندازی هم در مجلس رخ داده است. احساس غریبی دارم. مخلوطی از خشم و غم و تأسف و حیرت... درک نمیکنم آدم‌ها چه مرگشان می‌شود. مشکلشان با زندگی چیست که این‌طور افتضاح می‌زنند به حیات خودشان و اطرافیان. مدام دارم تصور می‌کنم حال آن زن صبح امروز چطور بوده است؟ تصور بیدار شدنش، صبحانه خوردنش، با آرامش حاضر شدنش، انتخاب مسیرش همه و همه برایم حیرت‌آور است وقتی می‌داند یک بسته‌ای/کمربندی به خودش بسته تا برود بترکد و بترکاند! آدم‌ها گاهی طوری به مرگ نگاه می‌کنند گویی بعدش دوباره بیدار می‌شوند و به امور عادی خود ادامه می‌دهند! در مسلک من، مرگ، جنگ و خون‌ریزی دهشتناک‌ترین پدیده بشری‌ست. خبر را که شنیدم ترس قدرت تمرکزم را گرفته بود. تنها کاری که بی‌اراده توانستم پیش ببرم این بود که با تک‌تک افراد خانوده تماس بگیرم و از موقعیت سوق‌الجیشی‌شان مطلع شوم. نه اینکه انتظار داشته باشم نیم‌روز چهارشنبه رفته باشند حرم (!) که به یقین حاصل از سالم بودنشان برای باز شدن راه تنفسم محتاج بودم...


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٦


روبرویم یک قفسه سفید رنگ هست که درهای شیشه‌ای دارد. دارم فکر می‌کنم کابینت‌های به این شکل چقدر قشنگ هستند. ساده، مختصر و شیشه‌ای. درب‌هایش یک کادر چوبی سفید به پهنای ده سانتی‌متر دارد مثل پنجره. دارم در انعکاسش حرکت شاخه‌های چناری را می‌بینم که پنجره‌اش پشت سرم است. در واقع در ساعت هفت من است. دید مناسبی به این پنجره ندارم. اما انعکاسش را خیلی دوست دارم. آقای ش تفاوت میانه و میانگین را پرسید. همین‌طور پرسید که به انگلیسی چه می‌شوند. امروز یک مطالعه روی چدن دارم. باید برسم گزارشش را بنویسم اما در این لحظه به نظرم رسیده است اینجا نوشتن جذاب‌تر است. دیشب روی سرم ملحفه کشیدم و در خانه راه افتادم. فکر کردم نامرئی بشوم چطور است. آرزوی کودکی و راستش همین حالایم هم نامرئی شدن است. از آن نوعی که من ببینم و دیگران نبینندم. شب گذشته متوجه شدم ملحفه برعکس این پروسه را اجابت میکند. خوردم به مبل و نشستم. بعد فکر کردم ادامه بیگانه را بخوانم. برای بار دوم. دوستش دارم. این روزها به اقتضای اتفاقات اخیر بیشتر دوستش دارم. شاید کمی حالم را بهتر هم کرده باشد. کتاب در کیفم بود. و خواندنش به معنی از روی مبل برخواستن، ملحفه را برداشتن و تا کیف رفتن بود. وی با آقای همسایه در حال نجاری بود. احساس کردم زیر ملحفه گرمم شد. دراز کشیدم. به میم فکر کردم. بعدش به ر، بعدترش به بابا و مامان. گوشی‌ام زنگ خورد. صدایش از کنار تخت، روی پایه آباژور به گوشم می‌رسید و پاسخ دادنش به معنی از روی مبل برخواستن، ملحفه را برداشتن و رفتن تا اتاق بود. به انگشت‌هایم نگاه کردم. به تغییرات‌شان. به این سال‌ها، به آن سال‌ها. صدای فنچ‌ها آقای همسایه از کارگاه می‌آمد. صدای رادیو هم. فکر کردم دیگر نامرئی نباشم و فرندز ببینم. اما فرندز دیدن به معنی از روی مبل برخواستن، ملحفه را برداشتن و تا لپ تاپ رفتن بود...


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال



 

مشاهده یادداشت خصوصی


نویسنده : افرا ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦


کمی غمگین هستم. در واقع غمی نیست که روزگارم را سیاه کرده باشد. بهتر است بگویم کمی دلگیرم. از تعطیلات آخر هفته. از حجم کوچک آدم‌ها. از بی‌خیالی‌شان حین حرف زدن. اینکه اهمیتی به وزن کلمات نمی‌دهند. کلماتی که احساس می‌کنم به سویم پرتاب شده و خش افتاده‌ام. دلتنگ دوستانم هستم. دلتنگ میم و م و م و الف و نون و سین. دوست دارم بنشینم کنارشان و بغلم کنیم هم را. بی نیش. بی‌کنایه. ر حرف‌هایی را تند و تند شلیک کرد که بهتر است بگویم بیش از اینکه غمگینم کرده است متعجب و رها شده‌ام. متعجبم از این حجم قضاوت. این حجم تلخ و تند کلمه. از سکوت ف. موضوع اهمیت خودش را ازدست داده است. ماه رمضان شروع شده است و به قول بی‌بی ماه دور خوبی‌ست. باید بیوفتم روی دور لبخند و نور و بغل. اما حقیقتش این است که سوالات بسیاری ذهنم را مشغول کرده است. در عین اینکه علاقه‌ای ندارم تلاشی در راستای روشن‌سازی وضعیت داشته باشم، مدام در ذهنم این سوالات را مرور می‌کنم. پاسخشان برایم اهمیتی ندارد اما صرفا وجودشان پررنگ است. به نظرم می‌رسد این‌بار سکوت مشخصا علامت رضایت بوده است. و این رضایت، با علم به وضعیت موجود برایم دردناک است. و اگر فرض را بر این بگذارم که ف به وضعیت موجود آگاه‌ نبوده ، برایم دردناک‌تر است. از هر دو سو دلگیرم می‌کند. کاش کسی جایی منتظرم بود تا صحبت کنیم. معاشرت کنیم. رفاقت کنیم در این دوره‌ای که از درون مچاله شده‌ام. بگذریم. طی یک اقدامی که نمی‌دانم از کدام سمت به سویم روانه شده است اینستایم را از دست دادم. خب، راستش بی‌نهایت غمگینم کرد. حیف. دلم با از دست دادن آن حجم خاطره و آدم دوست‌داشتنی، گرفته است.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال


انتخابات آمد و رفت. نتیجه هم. همان‌طور شد که آروزیش را داشتیم. خوشحالم. در اعماق قلبم جوجه‌ای نحیف نشسته است که لبخند می‌زند. شب گذشته جشن خیابانی بود. تمام شهر شلوغ شده بود. ما هم پیوستیم. رفتیم گلستان شام خوردیم و پریدیم در جمعیت شهرک. خوشحال بودم. سوت بلند زدیم. سینا می‌رقصید. ف هم. وی روی فرمان ضرب گرفته بود. فیلم گرفتم. داشتم تاریخ را شفاهی توی کلیپ ثبت می‌کردم که شلوغ‌تر شد. ساعت حوالی ده بود شاید هم دیرتر. مردم خوشحال بودند، اما این خوشحالی آزادگی‌مان نبود. صدایی در گوشم غمگین می‌خواند ما معرفت نداریم. ما فراموش‌کاران بزرگ عالمیم. خوشحال بودیم چون می‌توانستیم بریزیم در خیابان‌ها و جلوی پلیس و گشت شب برقصیم. مست کنیم. علف بکشیم. دلم برای طفلکی بودن آن همه جوان مچاله شده بود. که خوشی‌شان بشود سایه انتخاباتی که اجازه بدهد توی خیابان شاد باشند و از حجم همین محدودیت از خود بی‌خود شوند. غم‌انگیز بود. دوست داشتم داد بزنم ما خوشحالیم چون تصمیم گرفتیم آزاده باشیم. چون می‌توانیم سر چهارراه‌ها و در دل خیابان فریاد بزنیم میرمان را آزاد کنند. ما، رأی داده بودیم تا قصور آن سال سیاه را جبران کنیم. مستی و رقص خوب است اما هدف ما از برنده شدن نبود. ما دامن زدیم به مرزها. ما آنقدر طفلکی و محدود بودیم که مرز آزادی و لاابالی‌گری را درک نکردیم. صدای شهره را شنیدیم اما فریادی به نام میر را نه! ما فراموش‌کاران عالمیم. ما پایداری کردیم که علف بکشیم و برقصیم...


نویسنده : افرا ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


مردم عدم رضایت خود را از شرایط موجود به طرق مختلف نشان می‌دهند، مثلا با نشان دادن خشم خود در قالب‌های مختلف، با ناامیدی و سرخوردگی و یا با دخالت در امور سیاسی.

در این میان عده‌ای هم با عدم حضور در انتخابات اعتراض خود را نشان می‌دهند و کسانی هم هستند که با عوام فریبی در انتخابات شرکت می‌کنند که اصولا تعداد آنها زیاد است.

-  نبرد من، آدولف هیتلر


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:کتاب


دیشب زودتر خوابیدم. ضبط داشتند. وی دیرتر می‌آمد. در تخت خزیدم. گوشی را چک کردم. ساعت فردا (امروز) عصر را تنظیم کردیم. داشتم ترجمه جدید دکتر صدر* را می‌خواندم که بعدش یادم نیست. خوابیدم. وی آمده بود. بوسیده شده بودم اما بیدار نشدم. صبح روی اپن، دسته‌ای رز سفید دیدم. تصور جستجویش در آن ساعات انتهایی شب برای پیدا کردن گل، در دلم مزارع نیشکر درست کرد. با چشمانی نیمه‌باز و حوله به دست و گیج، در تاریکی رسیدم به اپن، چشمان برق زد. برگشتم گوشی را از روی آباژور برداشتم و عکس گرفتم. حالا دلم می‌خواهد برگردم خانه و خیره شوم به پنجره رو به حیاط و گلدان سبز گل‌ها. عصر با میم قرار دارم و خب طبق روال عادی قرار ندارم. خوشحالم. میم آدم روشن زندگی آدم‌های اطرافش است به نظرم. از آن‌هایی که در کنارش یک شعاع معقول امن و خوش می‌سازد. خوش‌قول است. می‌خندد و در عین حال می‌فهمد چرا وسط یک روز بهاری پسته‌ای ممکن است بزنی زیر گریه بی‌که دلیل خاصی داشته باشی. و یا وسط خیره شدن به بخار کتری روی شعله بلند بخندی. با میم نه توضیح می‌دهی نه الزام داری منطقی باشی. با میم خودت هستی درست همانی که در لحظه هستی. بی‌نقاب. بی‌دلهره قضاوت. اینها را که می‌نویسم روی تمام کیبورد و انگشتانم را آفتاب صبح گرفته. درام می‌روم به سمتی که به پنجره بزرگ سمت راستم اشاره کنم. بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم عاشقش هستم. آفتاب گرم و لطیف صبح را کیلو کیلو می‌ریزد روی میزم و درست است که درخشش روی کاغذها و میز چشمانم را می‌زند اما چه بسا ممکن است عینک دودی بزنم اما محال است کرکره را بکشم. رئیس آمد.

* یه چیزی بگو.


نویسنده : افرا ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال


امروز خوشحالم. در دلم یک جنگل ستاره دارم. صبح مست و غزل‌خوان روی پل قدم می‌زدم. یک شکلات می‌خوردم و انتهای پل که به درختان پنبه رسیدم ایستادم و عکس گرفتم. روی پل هم‌قد درخت می‌شوم. انگار که روی شاخه‌اش نشسته باشم. درخت پنبه من. چیزی پنبه‌مانند دارد که اواخر ماه و اوایل اردیبهشت در هوا پخش می‌شود و شهر را پر از هاگ می‌کند. شبیه شهرهای انیمیشن‌های ژاپنی. دوستش دارم. کمی هوا گرم شده است. به آستانه‌های بی‌تابی از گرما نزدیک شده‌ام. روزهایی بدخلقی از گرما. دیشب تصمیم داشتیم برویم سینما. امتحان نهایی. نقدش را خوانیدم. خوب نبود، نرفتیم. فیلم بهتری با آدم بهتری دیدیم. کلی خندیدم. حال دلم خوش است. به طرز غریبی در دهه چهارم زندگی‌ام به نیمه اول سال علاقمند شده‌ام. بهار و شکوفه‌ها و حتی عطسه‌های پی‌درپی‌اش را دوست دارم. از زمستان سیاه سال گذشته جان سالم به در بردم و آرام و خوشحالم. ربطش داده‌ام به تغییر خلق و خو. تغییرات دیگری هم در روحیاتم ایجاد شده است. هر چه جلوتر می‌روم بیشتر شبیه بابا می‌شوم. ناخودآگاه مچ خودم را می‌گیرم که دارم فلان کار را درست به روش خاص خودش انجام می‌دهم. و قسمت عجیبش این است که حتی رفتارهایی را که در برخی مواقع نقد هم می‌کردم. گاهی خنده‌ام می‌گیرد. آدم که در سنین پایین‌تری به سر می‌برد مدام فکر می‌کند بچه که داشته باشم اینطور نمی‌کنم آنطور می‌کنم. رفیقش می‌شوم. بی‌حد. بی‌مرز. به گمانش مدال بهترین والد آینده را خواهد گرفت. غلط اضافی. ما، خودم را عرض می‌کنم، کپی برابر اصل پدر و مادرهایمان هستیم. حتی کمی زیرک‌تر.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال


امروز کمی بی‌حوصله هستم. قرار ندارم. دلم می‌خواهد یک جفت بال داشتم پر میزدم می‌نشستم روی نوک شاخه سمت راست. گردوها را از نزدیک تماشا می‌کردم. حداقل در وقت ناهار. اما خب واضح است که نمی‌شود. جای شکرش باقی‌ست کنارم یک پنجره بزرگ و یک درخت قشنگ دارم. درخت زیبای من. آه یاد زه‌زه نازنینم افتادم. دلتنگش هستم. حالا دلم هنوز هم بال می‌خواهد اما اینبار پرواز کنم به سمت خانه. کتاب را بردارم دوباره بخوانم. زه‌زه را بغل کنم. این روزها مشغول خواندن قهوه‌خانه کوچک کابل هستم. فضای افغانستان را دوست دارم. در واقعیت نمی‌دانم اما در فضای داستانی به غایت. آن همه سنت و عشق و ادبیات غنی را. شاید هم تأثیر شخصیت‌پردازی باشد. هالاجان مثلا، پیرزن بی‌سواد داستان، خیلی از مکالماتش را از مولوی نقل می‌کند. شکل کاشی‌ها و آجرها به نظرم گرم‌اند. آن طور که چای را با بادام شیرین و کشمش و انجیر خشک سرو می‌کنند. بازار فرش‌فروشی. کوه‌ها. گاهی حتی به علی عبدی فکر می‌کنم. به عمق سختی‌هایش که نگاه می‌کنم احساسی از تحسین و شرم دارم. ستایش‌ش می‌کنم بایت این حجم از انسان‌دوستی. و خجالت می‌کشم از انفعال خودم. گاهی دلم می‌خواهد بروم. وی دلش نیست. هیچ‌وقت این مکالمه از این فراتر نرفته است. در حد اعلی نشسته‌ایم عکس‌ها را تماشا کردیم. دلم می‌خواهد بروم بامیان و آن دریاچه رویایی را از نزدیک ببینم. به چشمان زیبای و زلال دخترانش زل بزنم و آن سبزی خالص را لمس کنم. این یکی از آروزهایم است. افغانستان. دیروز عصر با الف صحبت می‌کردم. غمگین و کلافه بود. بغلش کردم. دلم خواست آرام شود. خبر غم‌انگیزی از او شنیدم. باور کردنی نبود. فهمیدم دنیا همین است و آسمان کماکان، سف و محکم، همه جا همین رنگ است. از هر چیزی فرار کنیم همان موضوع همراهمان، در جیبمان، در یقه لباسمان همراهمان است. همراهمان می‌آید، گاهی حتی بزرگ‌تر. چه شد به اینجا رسیدم؟ کاش نوشته‌ام را با همان تصویر زیبا به انتها می‌رساندم. افغانستان.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال



 

امروز یک نفر تماس گرفت که خندید. بی که هم را بشناسیم. داشتیم از ترکیب ورق دوازده دو صفر صحبت می‌کردیم که خندید. از خنده‌اش من هم خندیدم. به نظر خنده زیبایی داشت. روز خوبی‌ست.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال



:)

دیشب داشت می‌گفت چه بعد از آمدنم آدم بهتری شده است. چه آرام است و مهربان. چه یاد گرفته است آدم‌ها را دوست داشته باشد. خدای آرامش و مهربانی این‌ها را به من می‌گفت. داشت تعریف می‌کرد چطور بعد از آمدنم، با دیدنم، یاد گرفته به آدم‌ها هدیه بدهد. دوستشان بدارد. برایشان ارزش قائل شود و محترمشان بدارد. یاد گرفته است در عصبانیت از خدا برای نفر مقابل رحمت بخواهد و اینکه دعا کند سالم به خانه‌اش برسد. همه این‌ها را دیشب گفت. آرام در گوشم زمزمه می‌کرد. من اینهمه خوب نبوده‌ام اما وصف این حجم خوبی از زبانش عطر شکوفه‌های بادام داشت.


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال


نزدیک به نیمی از یک سال است که اینجا نبوده‌ام. در این نیمه اتفاقات مختلفی روی داده است. مهمترینش این است که از صنعت نکبتی قبلی خارج شدم. از شرکت قبلی که بعد از رفتن رئیس بزرگ عملا به سیرک تبدیل شده بود بیرون زدم. امروز، بعد از شش ماه به نظرم می‌رسد بهترین تصمیم کاریام بوده است. روزهای اول، به قدری زخمی و اذیت بودم که مدام در ذهنم نسبت به گ تنفر داشتم. بلاکش کرده بودم و آرزو می‌کردم هرگز نبینمش. هنوز هم باور ندارم دو سال اخیر را توانستم با این آدم کار کنم. هنوز هم از به یادآوری‌اش دلم می‌گیرد. خسته و آزرده آمدم نشستم پشت این میزه قهوه‌ای. روزهای اول حرف نمی‌زدم. آرام کار می‌کردم و بعدازظهرها خودم را به خانه، به محل امن خودم، به آغوشش می‌رساندم و روزهای بعد هم به همین ترتیب... مدتی زمان لازم داشتم تا از آن تأسف خارج شوم. کم‌کم فهمیدم آقای رئیس جدید بی‌نهایت همانی‌ست که باید باشد. بودن در اینجا فکر آشفته‌ام را آرام‌تر کرد. نرم‌تر شدم. مشت‌هایم باز شد. اخمهایم هم. روزهای اول آمدن به اینجا مدام مقایسه می‌کردم. همه چیز را. از ظریف‌ترین حرکات و صداها گرفته تا نوع کار. آرام آرام سرمای زمستان کمتر شد و شکوفه‌های بهاری را دیدم. از خشم روزهای نشستن پشت میز سفید رسیدم به لبخند روزهای نشستن پشت میز قهوه‌ای. اینجا کنار میزم یک پنجره بزرگ مشرف به درختان گردو دارم. درخت گردوی پنجره کنار میزم این روزها شکوفه‌های ظریف گردو زده که راستش، عاشقشان هستم. و اواقات خلوت‌تر روز خیره می‌شوم به حرکت نرم و لطیف شاخه‌هایش در نسیم. روزهای اول آمدنم به اینجا را به تفصیل نوشته‌ام. همان روزهایی بود که با خانم جولیا کامرون عزیز آشنا شده بودم و تمرین نوشتن می‌کردم. به توصیه کتاب از همه چیز می‌نوشتم. از استحکام کششی ورق‌های فولادی گرفته تا تمام شدن باطری ساعت مچی‌ام. در گیرودار محیط و شرایط کاری جدید خودم را موظف کرده بودم روزانه بنویسم. و خب خوشبختانه در این یک مورد خاص متعهدانه عمل کردم. تا این نقطه. امروز اما دلم برای نوشتن در این فضا تنگ شد. امروز که سالگرد پنجم همان روزی‌ست که زندگی روی خوشش را به من نشان داد، یادم آمد باید اینجا بنویسم. در جایی بنویسم که روزگاری محل اصلی از او نوشتن بود. پنج سال است که دستم را گرفته است و به پشتوانه‌اش به تمام اخم‌ها و کج‌خلقی‌های دنیا خندیده‌ام. پنج سال است که آرامم و این به برکت وجودش است.


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال


به زندگی برگشته‌ایم. به روال همیشگی. صبح مهمان داشتم. خانم ع. برایم یک قلمه از پتوس‌شان هدیه آورده بود. بی‌نهایت خوشحال شدم. رئیس بزرگ کمی ناخوش است. کمی که اغراق است. اینجا که ننشسته است تا برای حفظ روحیه‌اش تلاش کنم. حقیقتش این است که یک توده بدخیم در سرش پیدا شده است که دکتر تخمین می‌زند یک سالی آنجا بوده باشد. حالا قرار بر این است سه ماه شیمی درمانی شود. این چند روز که درگیر این ماجرا بودیم متوجه شدم چقدر دوستش دارم. که چطور چنین دست‌اندازی دست و بالم را بسته و حال و هوایم را تحت‌الشعاع قرار داده بود. و دیروز که دست‌ راستش را حرکت داد چطور از خوشحالی اشک ریختم. برگشتم داخل ماشین و از شعف زنده بودنش گریه کردم. من. برای خودم هم عجیب است. علی ای حال بعدش رفتیم باغ گل. یک شفلرا و یک بنجامین خریدیم و یک پتوس نژاد متفاوت از آن یکی که داریم. یک پایه چوبی برای بالا بردن ارتفاعشان تا لبه پنجره سفارش داده‌ایم که اگر خدا بخواهد امروز می‌رسد. خوشحالم. مهمانی م و الف دعوت هستیم. تصمیم دارم برایشان بیسکوئیت خانگی درست کنم. خانم ب و م با هم دعوا می‌کنند. بلند. فریز شده‌ام. این حجم صدا آشفته‌ام می‌کند فلذا رفتم درب اتاقم را بستم، دونت وری را پلی کرده‌ام و شروع کرده‌ام به نوشتن. از تاریخی که جانان رفته اینجا هم دلگیرکننده شده است. بخشم را تغییر دادم و با اینکه حال درونی بهتری دارم دلم دیدنش را می‌خواهد. بایستیم پشت پنجره و چای عصر را با هم باشیم. حالا باید برای شنیدن صدایش تماس بگیرم و اغلب اوقات صدای آرامش را بشنوم که یعنی در جلسه است. جلسه‌های کسل‌کننده بی‌انتها. بگذریم. آقای تأسیساتی آمده است شوفاژ اتاقم را هواگیری کند. اصراری ندارم. تا حدودی صدای چرخش آب را هم دوست داشتم، اما گویا دمای هوا در روزهای آینده به منفی هم می‌رسد پس تدابیر امنیتی لازم است. هوا که سرد می‌شود بیشتر دلتنگ خانه می‌شوم. دلتنگ پتو، کوسن، پنجره و جوراب‌هایم. خلق و خویم با هوای سرد سازگارتر است. در سرما بهانه مستدلی دارم بخزم در آغوشش و و لانه کنم همانجا. اینوریدر امروز نمی‌دانک چه مشکلی دارد که از سیستمم باز نمی‌شود. احساس می‌کنم از دنیا عقب افتاده‌ام. رشته امور از دستم در رفته است و هرچقدر اف پنج بزنم مرورگر محترم امکان دسترسی به اینو را فراهم نمی‌کند. دلم می‌خواهد از شهر برویم. گیسو‌طلا‌طور...

یک پتوی سرخپوستی خریده‌ام. دوستش دارم. تو را هم.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱ آذر ۱۳٩٥
تگ های این مطلب:وصف حال


می‌میرم اگر در مورد نامه‌ فروغ به ابراهیم گلستان اظهارنظر نکنم. راستش اگر لینک نامه را با همین عنوان معرفی شده پیدا نمی‌کردم، هیچ متوجه نمی‌شدم شازده‌ی ماجرا ابراهیم گلستان باشد. نهایتش می‌توانستم شاهی را ربط بدهم به شاهپوری کسی. اما خب، نامه از اول با این تیتر به گوشم خورد. نامه بودنش برایم کافی بود که نه تنها بخوانمش که ذخیره‌اش کنم هم روی لپ‌تاپ و هم روی گوشی‌. بارها مرورش کرده‌ام. می‌توانم با درصدی خطا خط به خط ش را بازنویسی کنم بس که قشنگ و روان است توصیفات نویسنده. نمی‌نویسم فروغ چرا که از دید من یک نگارنده است. کسی که ذهنش را پرواز داده تا برای آنکه بی‌تابش شده است بنویسد. و من از خواندنش سی سال بعد لذت میبرم. نه چون فروغ است که تنها به دلیل سبک نوشتاری‌اش. روح احساساتی که با هر خط نامه پر میکشد اطرافم. ذات عشقی که به جانم می‌نشیند و نه نامه فروغ بودنش. دلیل اصلی صحبت کردن در خصوص این موضوع همین اعتراضات بی‌پایه و اساس سینه‌چاکان و حقوق‌دانان جامعه‌مان است. تقریبا دوبرابر دفعاتی که نامه را خوانده‌ام نقد و نظر مخالف و موافق انتشار نامه‌ عاشقانه دو نفر را که از قضا یکی‌شان هم زنده است، شنیده‌ام. واقعا تعجب می‌کنم چرا هر مطلبی که منتشر می‌شود یک عده تا این حد خودشان را هلاک می‌کنند که حتما نظر بدهند و یک گوشه جدیدی از حقوق بشر را به نمایش بگذارند. خیلی خوب است که به حریم آدم‌ها احترام بگذاریم. خیلی بهتر است که از اساس قضاوتی روی حریم دیگران نداشته باشیم. به نظرم می‌رسد ذات اظهارنظر در خصوص این مسئله که افشای نامه دو نفر مجاز است یا نه خودش نوعی بی‌احترامی به شعور و حرفه شغلی نه تنها گردآورنده این مجموعه که از قضا استاد دانشگاه، مولف، نویسنده و عالم به حقوق نشر است، باشد که به خود شخص گیرنده نامه نیز خواهد بود. ما، همه ما، کسانی که در نکوهش افشای نامه دو نفر سخنرانی‌ها داشته‌ایم، گوشه ذهنمان یک قضاوت‌کننده مهارنشده پرورش داده‌ایم که برایمان از فرخزاد و گلستان بعد از خواندن نامه تصویری متفاوت از ورژن قبل از آن می‌سازد. که اگر قضاوتی – چه مثبت و چه منفی- نیست می‌بایست از نگارش، توصیف، و احساس لطیف جاری در کلمه‌ها به حد کافی لذت ببریم. همانطور که از نامه‌های جبران خلیل جبران، آیدا و شاملو، نادر ابراهیمی و همسرش، غلامحسین ساعدی و طاهره و ده‌ها نمونه نامه‌نگاری از این دست می‌بریم. بی روضه و دعوا و محکوم کردن.

لطفا جاجوی لجوج درونتان را بخوابانید و از خطوط لذت ببرید.


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٥
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


مهمترین و تمرین‌دیپندترین دستاورد نود و چهارم عدم نظر دادن در مورد آدم‌ها، افکارشان، کتاب دست‌شان، لباس‌شان و کلا همه‌چیزشان بود. در حقیقت سخت بود، نه از این بابت که نظر دادن و در کل قضاوت‌ کردن در مورد آدم‌ها خوراک شب و روزم بوده است، که از این رو که بسیار نرم و بی‌حس‌کننده عادت شده بود. خیلی پیش می‌آمد که با وجود هدف‌گذاری در این خصوص به خودم می‌آمدم که نشسته‌ام به تحلیل رنگ و طرح مدل موی ایکس و یا خش زانوی شلوار ایگرگ، یا تنبلی و بی‌خیالی زِد. همه هم ذهنی. این ذهن پیچیده‌ی تودرتوی هزارراه من. اهمیت‌اش چه بود؟ هیچ. از پایه ارزشی نداشت. میشد یک فایل به درد نخور آرشیوی شده در پستوهای تاریک. بار اضافی. اخلاق ناپسند. رسیدم به نقطه‌ای که اگر از من بخواهند کل معیار اخلاقی برای خودم تعریف شده را در یک خط بنویسم این است که هرچه برای خودم می‌پسندم برای دیگری هم می‌خواهم و حتی یک قدم جلوتر. نظر ندهم. نظر ندهد. خیلی بالغانه و ساده. عدل و انصاف. این‌ها را گفتم که برسم به دستاورد بسیار ارزشمند نود و پنج که ریشه‌کنی بحث و جدل از مکالماتم با آدم‌ها بود. مکافات این مورد به مراتب کمتر از قبلی بود که می‌تواند دو دلیل داشته باشد. یا تمرین خویشتن‌داری دستاورد قبلی یک نوع مهارت را در من خلق کرده بود که یک ترمز درونی داشته باشم و پیش‌داوری و استبداد نظری خرج نکنم سر موضوعاتی که در حیطه اختیار و اصلا اجازه من نیست. دلیل دیگرش هم شاید این باشد که در هر موضوعی بعد از اعلام نظرها با گفتن یک کلمه‌ی درسته یا چه جالب و ختم ماجرا، فتنه را در نطفه خاموش می‌کنم. کشمکش درونی ندارد. و از آنجا که همه ما پیغمبر نیستیم و یک عناد درونی داریم که حرفمان به کرسی بنشیند، طرف مقابلم تصور می‌کند حرفش تأیید شده و تکیه می‌دهد به صندلی و به زندگی‌اش ادامه می‌دهد. در خصوص این یکی واقعا به خودم افتخار می‌کنم.


نویسنده : افرا ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ پنجشنبه ٦ آبان ۱۳٩٥
تگ های این مطلب:وصف حال