آدم خوشبختی هستم. آدم خوشبختی هستم که خدای مهربانی دارد. آدم خوشبختی هستم که از سلامت روح و جسم برخوردار است. آدم خوشبختی هستم که یار جانی دارد که نفس‌هایش تسبیح زندگی‌ست. آدم خوشبختی هستم که اشتهای خوبی دارد و از نعمت شیرین خوردن بی حد و مرز خوراکی‌ها منع نشده است. آدم خوشبختی هستم که مامان و بابا را دارد. آدم خوشبختی هستم که شب‌های "هزار و یک شب" را دارد. حتی اگر شبی نیم ساعت! آدم خوشبختی هستم که تکیه‌گاه‌های محکمی در زندگی دارد. آدم خوشبختی هستم که رویاپردازی‌هایش انتهایی ندارد. آدم خوشبختی هستم که دوستان جانی دارد؛ گیرم که خیلی‌هایشان را نمی‌بیند و خیلی‌هایشان دورند حتی! آدم خوشبختی هستم که خاله‌ی یک فرشته دوست‌داشتنی شده است. آدم خوشبختی هستم که خواب شبانه‌ی راحت دارد. آدم خوشبختی هستم که قدرت فوق‌العاده‌ای در فهم و یادگیری دارد. آدم خوشبختی هستم که می‌تواند تا هر کجا دلش خواست پیاده‌روی کند. آمده بودم بنویسم آدم خوشبختی هستم که خانم ه امروز صبح یک دسته گل نرگس خوشبو، به او هدیه داده است. دایره خوشبختی‌ام اما وسیع‌تر از این حرف‌ها است! :)


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:وصف حال


من مطمئنم یه روز خوب میاد. یه روز که صبح‌ش با صدای پرنده‌ها بیدار می‌شیم. یا نم‌نم بارون مثلا، نه با الارم گوشی‌هامون! یه روز که عجله و حرص توش نیست. یه روز که پر از آرامش باشه و آرامش.

یه روز خوب میاد. یه روز که تو برای صبحونه نیمرو درست می‌کنی و نمیگی "صبحونه نمی‌خورم. اشتها ندارم. هر روز تخم مرغ نخوریم ضرر داره، نمیشه صبحونه نخورم؟"!  یه روز خوب که که واقعا دیگه تخم مرغ زیاد ضرر نداره.

یه روز خوب میاد. یه روز که وقت کم نمیاد. یه روز که ترافیک نیست. شلوغی مترو نیست. یه روز که فرصت میشه هم ناخن‌هامو لاک بزنم هم شیرینی درست کنیم، هم پیانو تمرین کنم و تکلیف‌هایی که بهم دادی خوب اجرا کنم، هم فیلم ببینیم، هم با همدیگه بریم دشت‌های سرسبز اطراف پیاده‌روی، دوچرخه‌سواری هم خوبه البته.

توو همون روز خوب ما یه خونه داریم که چوبیه و یه آشپزخونه داره که پنجره‌ش با شمع‌دونی‌های زیبایی رو به باغ باز میشه. ظرفشویی هم زیر همین پنجره‌ست البته. من حال خوبی دارم و بعد از دوش صبحگاهی و صبحونه مفصل می‌رم تو ایوون خونه و همینطور که هوای خنک صبحگاهی میپیچه بین موهام تو رو میبینم که داری باغچه رو مرتب میکنی و گل و سبزیجات جدید میکاری! یا نجاری میکنی مثلا. و من مدام تو دلم میگم امروز چقدر دوست‌ترت دارم! :) و بخاطر وجودت خدارو شکر می‌کنم زیاد...

یه روز خوب میاد. یه روز که سه ضلع یه اتاق بزرگ، کتابخونه چوب گردو داشته باشیم. یه کتابخونه دم‌دستی هم زیر کانتر آشپزخونه! اون دیوار چهارم خط بالا هم از سنگ‌های درشت ساخته شده باشه. سنگ واقعی نه سنگ نما!

یه روز خوب میاد. یه روز که دوباره همه دور هم جمع بشیم. یه روز که نگرانی از دست دادن نداشته باشیم. نگرانی خداحافظی وجود نداشته باشه. رفتن نباشه. یه روز پر از موندن و ثبات!

یه روز خوب میاد. یه روز که محل زندگی‌مون پر از آرامش و امنیت باشه. یه روز که تو به آرزوی رهبر ارکستر شدنت برسی و من تو جایگاه اختصاصی‌م بمیرم از شوق دیدنت روی سن. یه روز که فارغ از همه چی، شروع کنم به نوشتن و بزرگ‌ترین دغدغه‌م چاپ کتاب جدیدم باشه. یه روز که یه کلاس پر از فرشته‌های کوچیکی داشته باشم که با هم شعر و داستان بخونیم.

یه روز خوب میاد. یه روز که من فقط حرفش رو نمی‌زنم. یه روز که واقعا خوبه. که واقعا خوبیم. که همه چی واقعا خوبه. یه روز که پر از آرمشه. من مطمئنم که یه روز خوب میاد. ایمان دارم...


نویسنده : افرا ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال


منشی‌ها همیشه در نظر من خانم‌های مسنی بوده‌اند که عینک گربه‌ای دارند (از این‌ها که گوشه‌هایش به سمت بالا نوک‌تیز می‌شود)، موهای خاکستری کوتاه که با بی‌گودی‌های لوله‌ای فر درشت خورده‌اند. و دامن‌های خاکستری تا زیر زانو به انضمام جوراب‌های ضخیم توسی! و یک ژاکت یقه هفت عموما دست‌بافت با دکمه‌های ریز. گفتن ندارد که رژ صورتی یا قرمز هم زده‌اند. غلیظ! این از تیپ ظاهری. اخلاق‌شان هم مادرانه و در عین خشونت بسیار هم دلسوزانه باشد! منظورم آن دسته خانم‌هایی هستند که مستقل از مقام مدیر خیلی هم رک‌اند و مثل دایه‌های سیاه‌پوست دوره برده‌داری، حق مادری هم به گردن دارند و تند و تند پشت دستگاه تایپ در حال تق و تق زدن دکمه‌ها و کشیدن خرت خرت سطربند به اول سطر هستند! لغت منشی برای من یادآور یک همچین صحنه دوست‌داشتنی‌ای است یعنی! گفتن ندارد که در صورت پیدا کردن شیفته همچین موجودی خواهم شد!


نویسنده : افرا ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی