گابریل گارسیا مارکز...

اینکه اغلب بخندی و زیاد بخندی، اینکه هوشمندان به تو احترام بگذارند و کودکان با تو همدلی کنند، اینکه تحسین منتقدان منصف را بشنوی و خیانت دشمنان دوست‌نما را تحمل کنی، اینکه زیبایی را درک و تحسین کنی، در دیگران بهترین ویژگی‌ها را ببینی و بیابی؛ و دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتی‌، تحویل دهی - خواه با فرزندی خوب‌، خواه با باغچه‌ای سرسبز و خواه با بهبود شرایط اجتماعی، حتی اگر بدانی یک نفر، با بودن تو، ساده‌تر نفس کشیده است، تو موفق شده‌ای...!

رالف والدو امرسون

- به نقل از کافه کتاب!


نویسنده : افرا ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب



 

"همان‌طور که دستش را روی شانه‌ام گذاشته بود، مدتی تأمل کرد و حس کردم که می‌خواهد مسئولیت تمام کار را به عهده بگیرد و برایم مثل یک پدر باشد. حالم بهتر شد و شروع کردم به فهمیدن این که، بهترین چیز برای من این است که بروم یک جایی زندگی کنم که واقعیت نداشته باشد. آقای هامیل وقتی که هنوز با ما بود، می‌گفت که دنیای دیگر را شاعرها به وجود می‌آورند."

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ ترجمه لیلی گلستان


نویسنده : افرا ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


گاهی آدم‌ها فقط می‌خواهند شنیده شوند، دیده شوند حتی. این را وقتی محسوس‌تر درک کردم که سریال پایتخت پخش می‌شد. همان قسمت رونمایی از لباس تیم ملی فوتبال. آنجا که بهبود وارد سالن شد و از آن همه توجه عرق کرده بود. نزدیک بود قلبش بگیرد! آن سخنرانی با استرس و اضطراب... گاهی آدم‌ها فقط می‌خواهند حرف بزنند و گفته شوند... گاهی فقط باید نشست و آدم‌ها را شنید، باید بهشان فهماند که دیده می‌شوند. که مهم‌اند. که کارشان مهم است. حتی اگر فروشنده آبنبات‌هایی باشند که شما در مترو خریده‌اید و جایی حواستان را پرت کرده‌اید که روی صندلی جا بمانند، گاهی آدم‌ها به عزت‌نفس احتیاج دارند. همین!


نویسنده : افرا ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


دلتنگ بودم، از صبح که بیدار شده بودم دلتنگ بودم. انگار که قرار گذاشته باشم میم را ببینم اما بیدار شده باشم و دیده باشم که نیست. که تا نبود نبودنش 48 روز فاصله دارم. دوش گرفتم. صبحانه خوردیم. جانان را بوسیدم. گفت چقدر خوب است که صبح‌ها با دیدن من روز را شروع می‌کند. پرسید از چیزی ناراحت هستم؟ ناراحت بودم؟ نه دلتنگ بودم فقط. و این دلتنگی گاهی من را از درون میدرد و کاری از دستم بر نمی‌آید. تقویم جیبی‌ام گفته بود امروز تولد آن یکی میم است اما آنقدر دلتنگ میم بودم که حوصله تبریک گفتن هم نداشتم و نگفته‌ام. قصد هم ندارم که بگویم. آدم زنده کردن روابط مرده نیستم. نبوده‌ام هیچ‌وقت و فکر میکنم تقویم را بگذارم روی بیستم. الف یک دو نقطه دی فرستاده. زنگ زدم. خوشحال است و من برایش خوشحال‌تر. مامان زنگ زد کلی خبر داد. بابت هماهنگی‌های پنج‌شنبه پرسید. از جعبه‌ها تا چه کنم‌های عادی. آخرش بغض کرد که از وقتی رفته‌ام نمی‌داند چه کند. که مدام سردرگم است. که ایکاش بودم. نزدیک‌تر بودم. یادم به میم افتاد. که ایکاش بود. نزدیک‌تر بود. به مامان گفتم که فردا شب بیایند خانه ما تا پنج‌شنبه از آنجا همه با هم برویم. گفت که از خدایش است اما هماهنگ کردن بقیه از عهده‌اش برنمی‌آید و می‌شود من بقیه را قانع کنم؟ اطمینان دادم که فردا می‌رویم پیش‌شان و صحبت می‌کنیم. خانم س تلفنی مدل ماشینی که آگهی‌اش را صبح دیده می‌پرسد. خانم ن بلند بلند با آقای آبدارچی بحث می‌کند که چرا چای او را آخر از همه می‌برد و این کار چایی‌اش را سرد می‌کند و او چای را داغ دوست دارد. آقای رئیس دقت‌م را برای بچه‌ها مثال می‌زند. دقت دارم؟ نمی‌دانم فقط می‌دانم هشتاد و سه روز است که میم رفته است. که بهار تک‌تک لحظات قدم زدن با او را به خاطرم می‌آورد. درست می‌دانم در کدام قرارمان، کجا رفتیم، چه خوردیم و حتی لباس‌هایمان به تفصیل رنگ و مدل چطور بوده است. پ می‌گوید حافظه‌ام در حد بنز است! من نمی‌دانم دقیقا کجای بنز از آلیاژهای حافظه‌دار استفاده شده است اما به پ گفتم حافظه شفاف خیلی هم خوب نیست. که تلخ هم هست. مدام تمام جزئیات زنده می‌مانند. غصه می‌خوری چون دیدار آخر، بغل کردن‌های آخر و حتی طرز نگاه آخر در ذهن‌ت حک می‌شود. پ جواب داد که خب این یک قسمت کوچک زندگی است و الزاما زندگی همه‌اش خداحافظی نیست. سلام هم دارد. که می‌شود شیرینی سلام‌ها را حفظ کرد. ادامه ندادم. فکر می‌کنم از اول‌ش هم نباید شروع می‌کردم! جانان اس‌ام‌اس زده: "آشوبم آرامشم تویی". جواب دادم: "جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش، گر در آیینه ببینی برود دل ز برت". خوشحال شده بود و زنگ زد که بگوید تصور ناراحت بودنم، مشوشش می‌کند. بهش اطمینان دادم که حالم خوب است و قرار عصرانه‌مان سر جایش است. بعد فکر کردم آدم خوشبختی هستم که جانان را دارم. که نفس‌هایش محیط زندگی‌ام را نرم کرده است. که آرام جان است حقیقتا. بعدتر ز پیام داد. نوشته بود دارند سه‌تایی می‌شوند. روزم را ساخت. هنوز هم از تصور چهره شیرین و ظاهر الانش قند توی دلم آب می‌شود. برایش کلی آرزوی خوب دارم. عمیقا از خدا خواستم برایش سلامتی و عشق بنویسد و پنجره را باز کردم تا موج خوشحالی‌ام برود بنشیند روی گونه‌اش.


نویسنده : افرا ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال