"انسان معمولا دو چیز را با خود به رختخواب می‌برد که زندگی را برای خود دل‌انگیزتر کند. یکی از این دو، کتاب است."

- این‌سو و آن‌سوی متن / کارگاه داستان‌نویسی عباس معروفی


نویسنده : افرا ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب ¡تگ های این مطلب:وصف حال



 

آشوبم.


نویسنده : افرا ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


وقتی‌ خدا زنان‌ را میان‌ مردان‌ قسمت‌ کرد
و تو را به‌ من‌ داد،
احساس‌ کردم‌ به‌ من‌ شراب‌ داده‌ و به‌ دیگران‌ گندم‌،
به‌ من‌ جامه‌یی‌ از حریر داده‌ و
به‌ دیگران‌ جامه‌یی‌ پنبه‌یی‌،
به‌ من‌ گل‌ داده‌ و به‌ آنان‌ شاخه‌یی‌ بی‌برگ‌...
وقتی‌ خدا تو را به‌ من‌ شناساند،
گفتم‌ نامه‌یی‌ برایش‌ خواهم‌ نوشت‌ !
بر برگ‌هایی‌ آبی‌،
خیس‌ از اشک‌هایی‌ آبی‌
و در پاکتی‌ آبی‌ !
می‌خواستم‌ به‌ خاطر انتخابش‌
از او تشکر کنم‌ !
او ـ آن‌گونه‌ که‌ می‌گویند ـ
هیچ‌ نامه‌یی‌ را نمی‌پذیرد، مگر نامه‌ی‌ عشق‌ !

وقتی‌ جواب‌ گرفتم‌
برگشتم‌ تا تو را
مانند ماگنولیایی‌ در دست‌ بگیرم‌،
به‌ دستان خدا بوسه‌ زدم‌ !
بوسیدم‌ ماه‌ را و ستاره‌ها را،
کوه‌ دشت‌ را، بالِ پرنده‌گان ابرهای‌ عظیم‌ را
و ابرهایی‌ را که‌ هنوز به‌ مدرسه‌ می‌رفتند...
بوسیدم‌ جزایر کوچک‌ نقشه‌ و
جزایری‌ را که‌ از حافظه‌ی‌ نقشه‌ جا افتاده‌ بودند...

- نزار قبانی

P. S.: شد یک سال. یک سال از سنم کم شد، یک سال به عمرم اضافه شد.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:شعر


«و من به پرتغالی‌ام فکر می‌کردم. به قهقه‌هایش، به نحوه حرف زدنش. حتی زنجره‌های بیرون از "خرت خرت" ریشش تقلید می‌کردند. نمی‌توانستم از فکر کردن به او دست بردارم. دیگر به راستی می‌دانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بی‌هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می‌شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن‌که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد. دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می‌گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد.»

 

درخت زیبای من/ ژوزه مائورو ده واسکونسلوس/ ترجمه قاسم صنعوی


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


ایز تایپینگ پشت ایز تایپینگ می‌اومد. پ داشت از ویژگی‌های مثبتی که "او" باید داشته باشه می‌پرسید. از معیارها و اولویت‌بندی رفتارها. اینکه دست و دلبازی جلوتر است یا استقلال شخصیتی. تحصیلات مهم است یا درجه اجتماعی. چاق باشه چی؟ چقدر کوتاه باشه میشه با قضیه کنار اومد؟ من کوکو دوست داشته باشم اون قرمه‌سبزی مشکل‌ساز نیست؟ نکنه از آبی خوش‌ش نیاد همه‌ش نارنجی! من اما نظری نداشتم بهش بدم. یعنی نشد جمله‌بندی خوبی که بتونه ارتباط معناداری بین سوال‌ها و اون‌چیزی که خودم باهاش رفتم جلو پیدا کنم. خیلی سعی کردم جمله‌هام رو مرتب کنم. دلم خواست به پ بگم درخت زیبای من رو بخونه. هرموقع این کتاب رو خوند، وقتی که داشت "براش" تعریف می‌کرد از اینکه گریه کنه احساس حماقت و خجالت بهش دست نداد مطمئن باشه بخش زیادی از راه رو رفته. که وقتی داری از زه‌زه میگی و حس می‌کنی خطوط دارن دو سه‌تایی و مات می‌شن دستپاچه نشی. که تند تند پلک نزنی بخوای نریزه. که نبینه یه وقت. که خودش بی‌هیچ حرفی انگشت شست‌ش رو بکشه روی گونه‌ت تو رو بکشه سمت خودش بگه: "هیچ می‌دونی خوش به حال من؟". گفتن ندارد این‌ها را به پ نگفتم. تحصیلات خیلی مهمه، تحصیلات خیلی مهمه گویان گفتم که بعدا در این مورد صحبت می‌کنیم!


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:کتاب


آقای پ دارد در بحث‌جنجال‌برانگیز برابری خانم‌ها و آقایان با آقای س می‌گوید: ایشون - اشاره به خانم م- دو برابر شما احتمال داره خانم دکتر بشن. یا دکترا بگیرن یا با یک آقای دکتری ازدواج کنند و خانم دکتر بشن. شما اگه با خانم دکتر ازدواج کنی نمیشی آقای دکتر، اما ایشون میشن! موندم این الان تعریف بود یا تحقیر :|


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم



.

پنج سالی با همیم. دو سال اول خوب است. از سال سوم آرام آرام همه چیز تغییر می‌کند. سال پنجم جدا می‌شویم. یک مدتی از هم بی خبریم. من رابطه‌های جدیدی را شروع می‌کنم. صفحه فیس بوک تو هم فعالتر ازهمیشه میشود. من هم با یک اسم جعلی یکی از دوستهای فیسبوکی‌ات میشوم. تو هم حتما یکی از دوست‌های فیس بوکی‌ام هستی. شاید با نام مریل استریپ من را اد کرده ای.

هر روز به صفحه ات سر میزنم. هیچ وقت لایکت نمیکنم. هیچ وقت هم مریل استریپ لایکم نمیکند. میدانم بعد از خواندن هر پستی که توی وبلاگ و فیس بوکم میگذارم چقدر حرص میخوری. چون فکر میکنی خودم با پستهایم خیلی فرق دارم. مثل همیشه با خودت فکر میکنی بیشتر از هر کسی من را میشناسی. خیلی ازم دوری که صدایم را بشنوی؛ حتی ذره ای هم نمی شناسی‌ام.
با اسم آل پاچینو فرندت شده‌ام. میدانی که دورادور حواسم بهت هست. چند نفر بی پدر و مادر توی وبلاگت با نام من فحش مینویسند. امیدوارم فکر نکنی کار من است. امیدوارم حداقل اینقدر من را بشناسی که اگر بخواهم بهت فحش بدهم توی روی خودت این کار را می‌کنم.

پسرهای مجرد و بعضی از این بچه هنرمندها مدام لایکت می‌کنند و از هر چیزی که مینویسی مدام تعریف می‌کنند. مطمئنم همه شان برایت مسیج خصوصی می‌گذارند. تو هم راه به راه از خودت عکس میگذاری. همیشه با یک تاپ که بند سوتینت از زیرش پیداست. گاهی با سیگاری لای انگشت. هنوز گاهی غیرتی می‌شوم، نه مثل قبل. در حد یک نخ سیگار. بالاخره دیروز این ریلیشن شیپت آمد بالا. خیلی معطل نکردی. یک هفته بعد توی صفحه ات زدی، گات مرید. لایک باران شدی. هشتصد تا لایک آمد روی خبر عروسی ات. هفتاد هشتاد کامنت تبریک. دو سه روز بعد عکس دو نفره‌تان را میگذاری. دوباره لایک باران میشوی. توی کامنتها همه میگویند به پای هم پیر شوید. چقدر به هم می‌آیید. بعضیها توی کامنتها تلویحا به من تکه‌ای می اندازند. بعضی ها بهت میگویند چقدر خوشگلی. تو هم برای همه شان بوس میفرستی.

بارها به عکس دو نفره‌تان خیره شده ام. به دستهایت که افتاده اند دور گردن مردی که اصلا نمی شناسمش. به خنده ات. به عرق روی گونه‌هایت. به موهایت که مثل همیشه جمعشان کرده ای روی سرت. هربار که به جزئیات صورتت نگاه میکنم مطمئن میشوم، تو از این مرد جدا میشوی. ما سه یا چهار سال دیگر همدیگر را دوباره می بینیم. اولین پیام را کی میدهد؟ شاید تو برای یکی از کارهایم تبریکی بگویی. شاید هم من برای چیزی بهت تبریک گفتم. بعد همدیگر را می بینیم. کجا؟ حتما می آیی خانه ی من. با خودم فکر میکنم، وقتی دستهایت که حالا توی این عکس دور گردن آن غریبه افتاده اند آمدند توی دستهایم من چه حالی دارم! وقتی روی تخت دراز کشیده ام و خیره شده ام به سقف و تو مثل سابق سرت را گذاشته ای روی بازویم و صدای نفسهایت را می شنوم.

+ از دیوار هادی معصوم‌دوست


نویسنده : افرا ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب



.

... عزیزم سلام، خوبی؟ وقت‌بخیر. گفتم وقت‌بخیر چون دوست ندارم بگم شب‌بخیر بعد به بیرون نگاه کنم ببینم آفتاب که وسط آسمونه بعد یادم بیاد عه خدا قاره‌ها رو چیده، از راست به چپ. به ترتیب آفتاب رو می‌بینن. خداست دیگه. خدا بودنش هم یعنی همین که من می‌گم. لابد هم یه دلیلی دارم اینطور چیدم خب. البته نمی‌خوام در مورد هستی و چیستی خدا بحث کنم. چون همونطور که گفتم خداست و همین خدا بودنش کافیه که بس کنم و آدم مگه با بزرگ‌تر از خودش شوخی می‌کنه اصلا؟

اومدم بهت بگم سال نو مبارک. وسط زمستون از همون خدا بخوام برای دل نازنین‌ت بهار بیاره. برات خنده‌های عمیق بیاره و خوش‌شانسی‌های خوب زیاد و پی‌درپی. بخوام برات موقعیت‌های طلایی بفرسته. از اینا که حسادت همه رو برمی‌انگیزه. حسادت‌ها اما بهت صدمه نزنه چون قبل از اون از خدا خواستم ازت در مقابل همه‌چیز محافظت کنه. وسط همه شلوغی‌های این روزهای کاری این‌ها و خیلی خوبی‌های دیگه‌ای که خود خدا بهتر می‌دونه برات خواستم. و اگه این نامه به مرزهای یاوه رسیده -که مطمئنم همینطوره- من رو ببخش چون همونطور که گفتم وسط یک عالم کاری هستم که دارم و باید انجام بدم ولی این کار رو نمی‌کنم چون دوست دارم به تو بنویسم و به نظرم این کار مهم‌‌تر و دلپسندتر هست. و این اصلا به من مربوط نمیشه که اونجا تعطیله. اینجا که نیست. اینجا جاست کار. جاست بیزینس. نو تعطیلات. نو دوست. نو کسی که بفهمه! این اختلاف تحویل سال اما می‌دونم کار خدا نیست. این یکی دیگه کار بنده‌هاش بوده. که خب قدرتم که به خدا نمی‌رسه در رابطه با موضوع چیدمان قاره‌ها؛ تلافی اما تا دلت بخواد کریستف کلمب رو لعنت کردم. البته که سال تحویل وسط زمستون رو آقای کلمب نساخته. آقای کلمب تخصصی در ساخت نداشته. اون فقط پیدا می‌کرده. می‌گشته پیدا می‌کرده. می‌دیده چی کجا مونده می‌رفت دنبالش، پیداش می‌کرد بعد به بقیه نشون می‌داد که پیداش کردم اینجاست. بقیه هم می‌رفتن ببینن این تازه پیدا شده چیه که خب می‌دیدن، خوش‌شون می‌اومد، عادت می‌کردن و می‌موندن. آقای کلمب هم که مرد. رفتن و ناپدید شدن بزرگ شد و دیگه کسی نبود بگرده پیدا کنه و ما مدام گم کردیم. گم کردیم. و این گم کردن آدم می‌خوره و می‌خوره تا انقدر بزرگ بشه که دیگه اونا نباشن که گم می‌شن. مائیم که گم شدیم و من درست روی همین مرز ایستاده‌ام. بیا و من را پیدا کن.

بغل سفت


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳


یکی دوبار دیگه بره ماموریت، دیالوگ‌های آملی رو کامل حفظ می‌شم.


نویسنده : افرا ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:فیلم


وسط اون‌همه آروزی بت‌من شدن و ازدواج و ملکه زیبایی آمریکا شدن و رفتن به کنسرت نیکل بک و اون یک نفری که روی تخته سانفرانسیسکو نوشته که می‌خواهد ایران را آزاد ببیند، یکی هم بوده یه گوشه‌‌ی این کره که خواسته شنیده بشه. می‌خوام بگم سهراب خیلی حکیمانه به آمار زمین مشکوک بود.


نویسنده : افرا ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


عه عه، از دم خونه رادیو داشت با سوپ آماده و چی‌توز موتوری و شاتل و برنج هایلی مغزم رو رنده می‌کرد سر کوچه شرکت طرف خاموش کرد گذاشت هایده. خدا می‌دونه که نمی‌خواستم پیاده بشم. مجبور بودم.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح



.

عاشق روی جوانی خوش و نوخواسته‌ام و از وی بر تن نمودن جامه چهارخونه و تا زدن آستین آن تا بالای ساعد خواسته‌ام.

- حافظ به سعی ما!


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح


تحمل تصور اینکه اوضاع می‌توانسته طوری دیگری متفاوت با اینی که الان، باشد برایم سخت و طاقت‌فرسا شده است. کنترل امور را از دست داده‌ام. تمرکزم را هم. اگر همین الان پ بپرسد طی دو ساعت گذشته چی داشته به هم می‌بافته حتی یک جمله هم نمی‌توانم ببندم که ارتباط منطقی‌ای به صحبت‌هایش داشته باشد. راستش اصلا نمی‌دانم چرا این‌ها را به من می‌گوید و ارتباط موضوع مورد بحث‌ش با حال و هوای کنونی‌ام یک‌چیزی‌ست مثل خودکار آبی روی میز و برف روی کاج‌ها. می‌خواهم بگویم یک همچین اختلافی یعنی. نمی‌توانم این‌ها را به پ بگویم چون ناراحت می‌شود و من دوست ندارم پ ناراحت شود و حتی اگر خیلی حال بدهد و ناراحت نشود حتما فکر می‌کند دارم چرند می‌بافم و خب من هم در این یک مورد بهش حق می‌دهم و شروع می‌کنم به اینجا نوشتن و خودم را می‌زنم به اینکه یعنی دارم گوش می‌دهم. در حقیقت اما دارم می‌بینم چه دلم می‌خواهد بروم بیروت. توی یکی از همان قهوه‌خانه‌های قدیمی عربی بنشینم. دوره دوره‌ی نزار قبانی باشد. رادیو ترانه‌ای از عبدالوهاب پخش کند. تلق تلق صدای برخورد تاس و تخته پیرمردهای میز کناری. من دل بدهم به ترانه، به فضا. به خیابان‌های سنگ‌فرش شده شیب‌دار با پنجره‌های چوبی. رها رها رها من‌طور. من را چه به این کیبورد لعنتی اصلا؟


نویسنده : افرا ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


اوصیکم به دیدن عکس‌های زاناکس که خوب‌های لعنتی‌اند.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


سه درد آمد بجانم هرسه یک بار
غریبی و اسیری و غم ای یار
غریبی و اسیری چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار

- باباطاهر


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:شعر


جان جان اینجا چه خوبه، نوشتم که یادم بمونه بخونم برای شازده خانم‌مون و شازده خان‌مون :)


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


دوست دارم شاگرد بگیرم.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال