"با گذشت سال‌ها آنچه را که مادرم درباره زندگی یک زن به من می‌گفت و مرا در آن موقع می‌رنجاند به نظرم درست می‌آید و حق را به او می‌دهم. می‌گفت یک زن هرگر نباید وقت داشته باشد. باید دائم کارکند و گرنه به محض اینکه بی‌کار شود فوراً به عشق فکر خواهد کرد."

دفترچه ممنوع، آلبادسس په‌دس، ترجمه بهمن فرزانه


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


"او گفت: خانم، میرلا هرگز نمی‌تواند خیلی خوشبخت باشد چون دختر فهمیده‌ای است"

دفترچه ممنوع، آلبادسس په‌دس، ترجمه بهمن فرزانه


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


"با آنکه همیشه درک ریکاردو آن قدر برایم آسان است ولی هرگز نتوانسته‌ام اخلاق میرلا را بفهمم. گاهی فکر می‌کنم اگر دخترم نبود اصلاً قادر نبودم او را دوست داشته باشم. او تنها به زندگی کردن و به محبوب بودن، چنان که من در سن او بودم راضی نیست. شاید برای اینکه تحصیل در دوره من برای دخترها با حالا فرق داشت. من هرگز فکر نکرده بودم وکیل دادگستری بشوم. ادبیات، موسیقی و تاریخ هنر می‌خواندم. در زندگی فقط آنچه را که زیبا و دوست‌داشتنی بود به من می‌آموختند، میرلا حقوق می‌خواند و همه‌چیز را می‌داند. من بعد از سال‌ها توانستم بر ضعف خود نسبت به کتاب پیروز شوم. درحالیکه او از کتاب نیرو می‌گیرد و همین نیرو است که بین ما فاصله می‌اندازد."

دفترچه ممنوع، آلبادسس په‌دس، ترجمه بهمن فرزانه


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


جمعه خیلی خوب بود؛ رفتن خواهرک هم بهش اضافه شد. بله. و رفتنش به قدری تلخ و زبر است که دیگر دوست ندارم به آن فکر کنم. فردا می‌روم به آن بیابان دور تا روزها کشدار اما ساده بگذرند و تمام شوند.

P. S.: عنوان شعری‌ست از احسان افشاری


نویسنده : افرا ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


ساعت نه صبح بود و دلم می‌خواست بروم گوشه امامزاده‌ای مسجدی جایی نماز بخوانم. بله. درست ساعت نه و بیست و پنج دقیقه صبح که نه وقت صبح است و نه اذان ظهر سر داده شده. از آن زمان‌هایی بود که چیزی نمی‌خواستم. یعنی موقعیتی نبود که در خطر باشم یا مثلا موضوعی که احوالم متوسل به شدن یا نشدن‌ش باشد. فقط دوست داشتم. صبح دوشنبه روزی در بهمن ماه سال نود و سه دوست داشتم خدا برای لحظاتی دفتر دستک‌ش را بگذارد کنار. حتی خودکار آبی‌اش را بگذارد وسط پرونده‌ها که رشته کارهاش پاره نشود و فقط بیاید من را بغل کند. چند دقیقه‌ای آرام بگیریم بعد برود برای خودش و همه ماها خدایی کند و ادامه روزگار...


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


بله کسی که دارد این‌ها را به هم می‌بافد تمام دی‌شب را نشسته به زخمی کردن خودش. تو رفته بودی به بیابان‌های دور. این‌ها را نمی‌توانم با حرف زدن بگویم برایت. می‌دانی؟ یک خشم عجیبی دارم. تو نمی‌بینی‌اش. خار مغیلان دورنم شده است. تو بوده روزهایی که خشم‌ تا جنون برده باشدت؟ بیرون نرفته باشد؟ که خشم بدرد همه‌چیز را از درون و دست روی دست گذاشته باشی برایش؟ داشته‌ام من از این روزها. یعنی اینطور نبوده که خشم بوده باشد از اول، بگویم غم غلیظ بهتر است. مدام نادیده گرفتمش. غم را می‌گویم. مدام گفته‌امش نه الان کار دارم. نه الان قسمت نوزدهم سریال رو ببینیم. نه الان آخه؟ وسط ماهی خوردن. شما نمی‌توانید تصور کنید وقتی می‌دانید این آخرین‌ دفعه‌ی‌ قبل از آب رفتن جمع دوست‌داشتنی‌تان است ماهی خوردن تا چه اندازه‌ غم‌انگیزترین کار جهان می‌شود. انقدر برو و فعلا نه برایش آوردم و فشارش دارم تا به صورت خشم ظاهر شد. عصیانی که نمی‌دونم کی و کجا آمده افتاده به جانم. من خشم‌گین بود. مدام منتظر بود شر بشود. که ببیند تا کجا پیش می‌رود. دستش را محکم می‌گرفتم که بگیرد بنشیند. من یاغی نبود؛ فقط عاصی بود. حالا اما از صبح نشسته گوشه دلم و لب ورچیده که آزادش کنم. مدام دلش می‌خواهد بکوبد همه‌چیز را به هم و برود. همین الان که دارم این‌ها را می‌نویسم مثلا، من دوست دارد برویم یک جای دور. از این‌ها که یک چمن‌زار وسیع داشته باشد. می‌گوید برویم بشینیم زیر یک درخت. قصه گل و تگرگ بخوانیم. نه تو بخوانی فقط. باد در موها و صدات در هوا. کسی نباشد. می‌دانی؟ من از این همه آدم خسته‌ است. نمی‌خواد کسی بپرسد کجایی. که خوب است حتی؟ من دوست ندارد این همه قید را. می‌خواهد میم را ببیند. میخواست برویم بنشینیم روی تپه‌های عباس‌آباد. من واقعا خسته است. طفلکی‌ست. امان‌ش بریده و بی‌قرار است. آدم‌ها را نمی‌فهمد. احساس وصله ناجور بودن اذیت‌اش می‌کند. دیدم حق دارد. مدام مجبورش کرده‌ام همانی باشد که آن لحظه باید. سکوتم دیوانه‌اش کرده است و حق نداشته‌ام جلوی بروز احساساتش را بگیرم. حالا دارم سعی می‌کنم دلتنگی‌ام را نادیده نگیرم. هرچه بیشتر تلاش کنم پنهانش کنم شدیدتر خودش را نشان می‌دهد. بعضی احساسات هستند که اگر بخواهی یک‌هو، یک‌شبه یا مثلا از همین لحظه متوقف‌شان کنی که یعنی بس است دیگر، بی‌فایده است. باید اجازه بدهی باشند. تدریجی کمرنگ‌شان کنی. اگر فشارشان بدهی انقدر قدرت دارند که از جای دیگری سردرآورند و آنجاست که قوی‌تر هم می‌شوند. از دلتنگی می‌رسند به خشم، به بدخلقی، به جنگ مدام. به من‌ای که الان. الان اما پرچم سفید گرفته‌ام جلوی رویش که یعنی راحت باش. درکت می‌کنم. و قرار است اگر این عقربه‌های کوفتی سریع‌تر بجنبند، عصر ببرمش شهر کتاب تا برای دیدن خنده میم از آن گردالی‌های تپلی بگیریم.

+ بهشت


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم



.

دوست داشتم یه خونه‌ی بزرگ داشته باشم مال خودم باشه. یه خونه‌ی خیلی بزرگ، تو یه محله‌ی بالاشهری. سه‌طبقه، با دوتا حیاط، استخر و تموم امکانات مُد روز. بعد یه‌روز چهارشنبه صبح بذارم برم و دیگه کسی ازم خبر نداشته باشه. قبل رفتن پول بدم به یه‌سری از اهل محل که پشت سرم حرفای خوب بزنن و بگن آدم عجیبی بود این. بگن تموم ثروت و زندگی‌ش رو رها کرد واسه‌خاطر یه زنی، رفت تو کوهای کردستان عین جنگلیا زندگی کرد ناشناس. بگن این خونه رو می‌بینی؟ با دستای خودش واسه زنه ساخته بود، اما زنه نموند به پاش و یه‌روزی رفت. این بدبخت هم سرگشته‌ و حیرونش شد...

واقعن این جمله رو دوست دارم: «این بدبخت هم سرگشته و حیرونش شد...»

آدمی که واسه کلمات و جملات عزیزش پول خرج نکنه، بمیره به‌تره.

+ از دیوار حسین نوروزی


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳