زنگ می‌زند. وسط ساعات کاری. یکهویی. می‌گوید: "می‌دونستی گنج من‌ای؟". می‌خندم. می‌خندد. قطع می‌کنم.


نویسنده : افرا ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


از آن بغض‌های سربی بزرگ آمده است سر راه گلویم نشسته از وقتی مستند ضجه را دیدم. از صبح توی گوشم می‌پیچد: "خدا برات خوش کنه، خیلی دلم تنگه". قلبم مچاله شده است و غم دارد می‌بلعدم و کاری از دستم ساخته نیست. بروم. بروم به مامان زنگ بزنم. بخواهم با صدایش بغل‌م کند. بگویم دنیا بایستد.


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


خانم گ به آن‌طرف خط می‌گوید: "برو... (شما یک فحش دوستانه! را تصور کنید که با گ شروع می‌شود و مخالف پیدا شو است)، شکیرا کجاش کوتاهه؟! ببخشید زنه‌هااااااا، چیه زن دیلاق باشه، هیچ مردی نمی‌ره سمتش که!". وزن و ارزش صحبت روزانه‌ای که بین‌شان جریان دارد به کنار. اینکه ایکاش خانم شکیرا بودند و می‌دیدند ما در این سر کره خاکی چه سینه‌چاکانه طرف ایشان را گرفته‌ایم به کنارتر. این "ببخشید زنه‌ها"ی کش‌دارش از همه بیشتر ذهنم را درگیر کرده است. آخرین چیزی که فکر می‌کردم تفکیک جنسیتی شود طول و عرض آدم‌ها بوده است. خیلی دلم می‌خواست از خانم گ بپرسم چون زن است کوتاهی‌اش مناسب است؟ از چند فوت به آن‌طرف‌تر زن دیلاق می‌شود و مرد دیگر نمی‌خواهدش؟ زن بلند زن نیست؟ کوتاهی زینت زن است؟ لابد یک‌جایی هم در می‌آید که کوتاهی برای مردان عیب است! این‌ها بازمانده همان نسلی هستند که می‌گویند "زن باید مردش یه سر و گردن ازش بالاتر باشه"، "مرد باید انقدر سال از زن بزرگتر باشه"، "زن دکتر، مرد لیسانس؟! مشکلی ندارن با هم؟! چه مرد خوبی که ساخته!!!" مرد فلان، زن بهمان و خلاصه هرطوری هست مرد باید چتر حمایتی و سایه بالای سر باشد بس که زن نمی‌تواند خودش از پس خودش بر بیاید در این اجتماع! همه این‌ها را هم می‌چسبانند به لطافت روحی و حساسیت زن. تا خود خدا در کتاب بی‌تغییرش گفته زنانی از جنس خودتان، یعنی زن درست مثل مرد می‌تواند وجود داشته باشد. چاق. لاغر. کوتاه. بلند. زشت. زیبا. مستقل. آزاد. تا وقتی خدا حرفش را تغییر ندهد هرکسی غیر از این بگوید حرف مفت زده است.


نویسنده : افرا ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳


فیلم "زندگی مشترک آقای محمودی و بانو" را دیدیم. فیلمی که به روابط امروزی خانواده ایرانی که از سبک زندگی سنتی در حال عبور کردن به سوی زندگی مدرن است، می‌پردازد. خوب بود. انقدر خوب بود که بعدترها که خوب تحلیلش کردیم با نگاه ظریف‌تری باز می‌بینم‌اش. عمیقا اما توصیه‌اش می‌کنم. به تمام آن‌هایی که در رابطه‌های مشترک‌اند. به تمام آقایانی که در انتخاب دچار شک شده‌اند که زن سنتی مادرپسند می‌خواهند یا زن اجتماعی مدرن! که در دو راهی مانده‌اند. آن‌های که تعادل را نمی‌دانند. که اصلا نمی‌دانند دقیقا چه می‌خواهند و هر انتخابشان چه پی‌آمدهایی دارد. به همه آن‌هایی که جدای از عواقب فقط قدم اول را بر‌می‌دارند و نمی‌دانند همین انتخاب در چه مسیر واگرایی قرارشان می‌دهد که یک سانت امروزش ده‌ها و گاهی صدها متر در سال‌های دور به دنبال خواهد داشت. به تمام خانم‌هایی که در گیر و دار انتخاب مسیر استقلال یا وابستگی به ایکس و ایگرگ مانده‌اند. به همه خانم‌هایی که در گرد و خاک گنجه‌ها و قفسه‌های ادویه آشپزخانه غرق شدن را اوج فداکاری می‌دانند. که شب‌ها با درد می‌خوابند و کسی نیست مرهم بیاورد حتی! نسلی که در گذرگاه دیروز و امروز مانده است و با "مرد و کار بیرون از خانه" و "زن و کار بچه و خانه و همسر" دست و پنجه نرم می‌کند و از طرفی افتاده‌اند در زندگی‌های به نسبت جدیدتر امروزی که کار بیرون از خانه زن و مردی نمی‌شناسد. به همه آن‌هایی که مستبدانه بر مسیرهای پوسیده پافشاری می‌کنند و تفاوت‌ نسل را به ناسازگاری و سرکشی و بی‌بندوباری تعبیر می‌کنند و نه اسلوب جدید معاملات. فیلم نکته‌های جالب زیاد دارد. آقای حجازی تصویر و تحلیل جامعه‌شناسانه و واقع‌بینانه‌ای از مناسبات انسانی در یک خانواده سنتی آماده لغزش ارائه می‌دهد. خانواده‌ و مهمانانی که همه‌شان، از بزرگ‌ تا کوچک، در انتخاب‌های‌شان، در اعتقاداتشان دچار شک می‌شوند. همه هم طی یک تفتیش عقاید چند دقیقه‌ای کوتاه! حتی همان خاله معتقد سفت و سخت به سنت‌ها که در یک مکالمه با تعریف و تمجید سه دقیقه‌ای آبتین مواجه می‌شود. به همه آن‌هایی که تمام اعتقاداتشان موروثی شده است و نه اکتسابی. به ارث بردن اعتقادات، آنجایی که بی‌هیچ حرفی همان را برداریم که آبا اجدادمان از آبا اجدادشان برده‌اند، بدون فکر، بدون حق انتخاب؛ اثرات هولناکی خواهد داشت! خانم خانه با از دست دادن جاذبه‌های جوانی به مرحله تسلیم رسیده است و انگیزه‌ای غیر از مادری و مراقبت از دختر نوجوان و نقش کدبانوی خانه ندارد. آقای محمودی اما با هجوم نیازهای مردانه میان سالی روبه‌رو شده است و این نیاز را با رفتار و گفتار غیرمتعارف و شوخی و خنده با خانم جوانی که می‌تواند جای دختر او باشد بروز می‌دهد. در بدگویی از مرد جوان‌تر حس حسادت آشکاری از خود نشان می‌دهد. و در این کشاکش به همسر خود اعتراض می‌کند: "یه دستی به سر و روی خودت نمی‌کشی، بوی پیاز و سیر و آشپزخونه میدی"... ببینید. این فیلم را در سکوت ببینید.


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:فیلم



 

همینطوری دلم خواست که زیاد بنویسم اینجا. چرت و پرت. دلم خواست ببینم این تعهد را تا کجا نگه می‌دارم این من پیمان‌شکن!


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


یه کافه هم بزنیم بشه رفت اونجا گریه کرد. بی‌دلیل حتی. خیلی عادی. بعد هم بلند شیم جمع کنیم بریم. گریه کردن به سرخ‌پوستی چی می‌شه؟ برای اسم کافه می‌خوام! هوم؟


نویسنده : افرا ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


ابی حق دارد. حق دارد وقتی می‌گوید اگرچه به جای دل دریایی از خون در سینه دارد اما باز هم در عشق او دریایی از دل کم می‌آورد. وقتی که مثل آینه روبه‌روی‌اش است اما برای سیر دیدنش به چشمانش اکتفا نمی‌کند. اینکه نه فقط یک یا هزار عدد که همه دل‌های عالم را برای عاشق او بودن می‌خواهد. حق دارد او را عاشق‌تر از عشق بداند. اینکه گل، سحرگاه‌ها در باغ قصه‌ها شبنم کند از او. اینکه هزار میخانه آواز باشد. هزار و یک ‌شب راز باشد با او. اینکه اعلام می‌کند که می‌خواهد او را ببیند. آن هم نه یک یا دوبار که به تعداد نفس‌ها‌یش. و برای اینکار باز هم نه یک، نه صد عدد که به همه چشم‌های عالم نیازمند است. و با همه آن چشم‌ها باید فقط و فقط او را ببیند. و بخواهد مثل ماه او را روی قله‌ها ببیند. و باز هم با تمام لب‌های عالم او را صدا بزند. حق دارد. ابی حق دارد و من این را به خوبی درک می‌کنم. فقط نمی‌دانم من اگر ابی بودم چطور می‌خواستم وصفت کنم که حق مطلب را ادا کرده باشم؟


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


دوستی آمده است ضمن تبریک اعیاد شعبانیه با محبت وافر من را به مطالب پیام‌اش، دعوت کرده است. این پیام مدعی شده می‌تواند با چهار راهکار ارزشمند چهار بحران مهم را رفع کند. و بعد هم از دوستداران حجامت خواسته تا یادداشت کنند! بعدترش هم ادامه داده است "بهترین روز حجامت در سال 1393"، "تقویم سالنمای حجامت 1393"، "سه اثر فجیع برای موسیقی و غنا"، "جزای بدگمانی به شوهر"، بیرون آوردن النگوی عروس از دریا" و بلاه بلاه بلاه! نمی‌دانم باید به این دعوت مسرت‌بخش بخندم یا تاسف بخورم. آقای ح این را نوشته و به خیال خودش سبیل جنات نعیم بر ما هموار کرده و رفته است. البته که منتظر حضور و نظرات ارزشمند مای گرامی هم هست. راستش آقای ح من نمی‌دانم ما چرا انقدر حواس‌پرت هستیم و مدام سرمان به مسائل بی‌اهمیت گرم است در حالی که چهار بحران دارند ما را می‌خورند و ما دست روی دست گذاشته‌ایم. واقعا به نظر شما این قوم چه فکری می‌کنند که از اهمیت شناسایی بهترین روز حجامت در سال بی‌خبرند؟! مردم نمی‌دانند. مردم نمی‌دانند آقا. شما بیایید و این جنبش را فعال کنید. باشد که مخمل‌وار بشود مردم را از این گرداب جهل نجات داد. من اساسا نگران سه اثر فجیع موسیقی و غنا هستم. الان که دقیق می‌شوم می‌بینم ایکاش شما کمی زودتر این پیام را برای ریحانه و گروهش هم می‌فرستادید. خدا را چه دیدید شاید هدایت می‌شدند و بی‌خیال فسق و فجور پی هپی بودن نمی‌رفتند. و اینطور عذاب‌های الهی بر سرمان نازل نمی‌شد و طوفان شهرمان را نمی‌خورد. اما آقای ح به نظر من طوفان شهر فقط یکی از اثرات فجیع بوده و دلایل عمیق‌تری داشته است. همین بدگمانی به شما آقایان معصوم به نظرم خودش کم عذابی در پی نخواهد داشت آقا. این قیامتی که به پا شده بود به خاطر بددلی ما زن‌ها بوده است. و اینکه جان سالم به در برده‌ایم فقط و فقط به دلیل رحمتی بوده که به واسطه شما مردان صدیق و بری از ظن بر سر ما نازل شده است. من اما آقای ح امیدوارم و امید دارم شما واسطه خیری شوید و اجازه ندهید دو اثر فجیع دیگر دامن‌مان را بگیرد. بی‌شک النگوی آن عروس خانم و دریا پتانسیل فاجعه دوم شدن را دارد آقای ح. اثر فجیع سوم هم می‌تواند عدم توجه مردم به پیام‌های دلسوزانه شما باشد آقا. شما نظر کرده‌اید آقا. چهار تا از آن نخود و لوبیاها بیندازید روی آینه بلکه این طلسم خواب ماها بشکند و آگاه شویم... [و در حالیکه چادرش را روی صورت می‌پیچاند رو برمی‌گرداند اشک می‌ریزد]


نویسنده : افرا ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت
بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد
در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!
پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت
مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس
یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد
زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش
امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد
دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... (   )رفت

- کاظم بهمنی


نویسنده : افرا ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال


هوشمندی به تلاش دائمی کورکورانه نیست. گاهی هوشمندی به تشخیص لحظه‌ی مناسب قطع کردن تلاش است.

P. S: قابل توجه کسانی که در رابطه‌ی عاطفی که دیگر وجود ندارد گیر کرده‌اند. کسانی که می‌کوشند از عقیده‌ای که قابل دفاع نیست دفاع کنند .کسانی که نمی‌پذیرند هر انسانی قرار نیست در همه رشته‌های حرفه‌ای و تخصصی مستعد باشد. کسانی که فکر می‌کنند تکرار یک حرف غیرمنطقی آن را منطقی جلوه می‌دهد.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


درک این واقعیت که من باید خودم باشم و نه کسی دیگر، از جمله امتیازات بزرگ برای من محسوب می‌شود. لطمه‌ی روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد.

-         از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم/ هاروکی موراکامی/ ترجمه مجتبی ویسی

 


نویسنده : افرا ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


میم نوشته بود دارد از غم بال در‌می‌آورد. من اما دارم از خشم. غول درونم بیدار شده است و هیچ‌چیز را نمی‌تواند بدون آسیب رها کند. می‌خواهد بزند زیر این میز سفید رنگ زشت و تمام ورق‌ها را ریز ریز کند. می‌خواهد با همین گوشی تلفن چنان بکوبد در این صفحه سفید مسخره که هم تلفن آسیب ببیند هم همین صفحه سفید مسخره. می‌خواهد خانم گ را خفه کند که مدام چرا رفتی، چرا رفتم، چرا رفت، نگذارد درست زیر گوش من. من می‌خواستم بروم. هنوز هم می‌خواهم بروم؛ گرچه آقای رئیس خیلی راحت و بدون اینکه از من پرسیده باشد نگذاشته بود بروم. من می‌خواستم بروم به آن بخش لعنتی و از روز اولی که پا در این شرکت لعنتی‌تر گذاشتم هدفم رسیدن به آن بخش بوده. خشم دارد من را از درون می‌درد و کاری از دستم برنمی‌آید. غول درونم دارد تهدیدم می‌کند. طوفان تهران را خورد غول درونم من را. ایکاش واقعا طوفان، دیروز تهران را خورده بود.

- تیتر از مولانا


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


سوالی که پاسخ آن در زندگی حقیقی ما تاثیری ندارد هرگز نپرسیم. خصوصی‌ها را هم که اصلا!


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:شعار هفته


دیروز با یکی از شرکت‌های بزرگ در صنایع مادر جلسه داشتیم. من و آقای رئیس رفته بودیم. مدیر عامل، آقای الف مهندسی حدود 55-50 ساله و مشاورش آقای میم دکتری حدودا 60 ساله بودند. اولین بار نبود که مستقیم برخورد داشتیم اما موضوعی که پیش آمد آن‌قدر جالب و جدید بود که ترجیح دادم بنویسم‌‌اش. شرکت وابسته به یک ارگان خیلی قوی با پس‌زمینه مذهبی‌ست که تقریبا تمام صنایع درشت را دست‌چین می‌کند! روزهای اولی که تازه‌وارد این پروژه بودم اولین باری که با این هیئت جلسه داشتیم آقای رئیس گفته بود مهندس و دکتر لقب آقایان است و آنی نیست که ماها فکر می‌کنیم و این آقای میم تقریبا نقش مترسک دارد و چون نمی‌توانسته بیکار بماند و جایی برایش نداشته‌اند دکترش کرده‌اند و گذاشته‌اند مشاور دربار باشد مثلا. از آن‌هایی که تسبیح‌چرخان مجلس‌اند فقط. خندیده بودیم. بحث دیروز اما سر تغییر یک سری طراحی‌ها بود که از نظر ما معقول نبود و بازرسی‌اش را رد می‌کردیم. آن‌ها هم زیر بار نمی‌رفتند. از یک جایی به بعد افتاده بودیم در بحث‌های سیکلیک. قرار شد زنگ بزنند پیمانکار بیاید بلکه بنشینیم ببینیم چه متریالی با نزدیک‌ترین خواص در بازار موجود است و محدودیت خرید ندارد. در این فاصله قهوه و بیسکوئیت آوردند و راستش انقدر خسته بودم که نمی‌دانم بحث آزادمان از کجا رسیده بود به بد شدن روزگار و عدم اعتماد مردم به هم! و باز هم نمی‌دانم چطور شد که آقای الف در آمد که قدیم‌ترها اینطور نبود و علت اصلی‌اش بزرگ شدن اولاد در آغوش مستقیم مادران بوده است. اینکه حضور غیرضروری زنان در جامعه بالا رفته است در ادامه هم با دقت شرح داد که هر چه زنان فرصت کمتری برای حضور در انظار (!) داشته باشند جامعه معتدل‌تر و بی‌دغدغه‌تر (!) جلو می‌رود. اینکه حجم عظیم حضور زنان مناسب نیست و این خودش به خودی خود ارتباط مستقیم با تاب برداشتن روزگار و گرم شدن کره زمین دارد!

این‌ها را فکر کنم در حالی جمله‌بندی می‌کرد که به دختری کوچک‌اندام با شال سبز و مانتوی رنگ روشن چین‌دار و آستین‌های کش‌دار بالا رفته‌اش در حالی که دست‌هایش را در هوا می‌چرخاند تا در کله آقای مدیرعامل فرو کند لزوم استفاده از فلان متریال در فلان قسمت چیست و نباید طراحی عوض شود، زل زده بود و برایش غیرقابل درک بود آدم‌ها عقل دارند و این مسئله به هیچ طریقی نمی‌تواند هیچ ارتباطی به پوشش آن‌ها داشته باشد. آنقدر جبهه داشت که نتواند حرف منطقی زنی بر خلاف تمام سنت‌های غلط رایج حک شده در ذهن‌اش را قبول کند. من اما از یک جایی به بعد حرف‌هایش را یادم نیست. نشنیدم یعنی. تکیه دادم و به قهوه نوشیدنم ادامه دادم تا آقای چ و تیم‌اش بیایند. راستش برایم مهم هم نیست اعتقاد قلبی و ذهنی این آقا و تمام افراد این سازمان بر این است که خانم‌ها بهتر است در آشپزخانه خودشان را سرگرم کنند و غذاهای خوشمزه درست کنند و همیشه زیبا و خوشبو باشند و النگو به دست و بی‌گودی به سر از این سمت خانه تی بکشند تا آن سمت و لیوان شربت به دست درب خانه را باز کنند و کیف آقا را بگیرند و مدام آرامش‌بخش این و آن باشند. نه که مخالف این کارها باشم، اما اینکه روند زندگی خانم خانه و تمام فکر و ذکرش بازی خوب نقش پتروس فداکار باشد برایم غیرقابل درک است. چیزی که در این دیدگاه آزارم داده بود این است که آدمی که می‌گویم، آدم عجیب و غریب آمده از سیاره دیگری نیست. از همین‌هایی‌ست که مدام می‌بینیم. حتی با هم ارتباطات اجتماعی داریم. اصلا هم به نظرمان آدم‌های بدی نیستند. اما قسمت تلخ ماجرا این است که آدمی از جنس خودمان و در همین حلقه‌های ارتباطی‌مان، در مراحلی آنقدر مرتجع و سفت و سخت است که آدم بهتش می‌گیرد از این همه تقدس خشک! چیزی که فکر من را مشغول کرد این بود که تصور کنم یک همچین آدمی، خیلی هم عادی، در یک جایگاه سیاسی بنشیند،که البته خیلی هم بعید نیست، و سرنوشت یک جماعتی را با جهت وزش افکارش از این کرانه به کرانه مقابل ببرد و برعکس. بی‌حساب. بی‌درک! اینکه حتی در نزدیک‌ترین محیط‌های اطرافمان هم هیچ بعید نیست که آدم‌ها متفاوت با ما قضایا را نبینند و با وجود تمام شباهت‌هایی که داریم، بدون آگاهی از نتایج حرفی که می‌زنند یا به آن اعتقاد دارند، و با توجه به نفوذ بالایی که در جایگاه‌شان دارند، در نقطه‌ی مقابل ما نایستند و کاری از دست کسی ساخته نباشد.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


من حالا به آستانه‌ی شصت سالگی رسیده‌ام. جوان که بودم اصلا تصور نمی‌کردم شاهد قرن بیست و یکم باشم و، اصلا شوخی نمی‌کنم، پا به پنجاه سالگی بگذارم. البته منطق حکم می‌کرد که بی برو و برگرد روزی، اگر اتفاق خاصی رخ ندهد، قرن بیست و یکم از راه خواهد رسید و من پنجاه ساله خواهم شد. اما در جوانی اگر از من می‌پرسیدند که در پنجاه سالگی چگونه آدمی خواهم بود، پاسخ به آن را همان‌قدر دشوار می‌یافتم که بخواهم دنیای پس از مرگ را تصویر کنم. میک جگر زمانی با تفاخر گفته بود: "ترجیح می‌دهم بمیرم تا آن‌که در چهل و پنج سالگی هنوز ترانه رضایت را بخوانم"

- از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم/ هاروکی موراکامی/ ترجمه مجتبی ویسی


نویسنده : افرا ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


خوشه‌چینی نباشید که چشم‌تان به شلخته بودن درو باشد!


نویسنده : افرا ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:شعار هفته


دخترک می‌گفت به جانان حسودی‌اش می‌شود. یعنی واقعنی من را بیست و چهار ساعت شبانه‌روز دارد؟ به شوخی گفته بودم نه از غروب‌ها به بعد می‌روم پرورش گل میخک! خندیده بودیم با هم. بعدتر یادم افتاد به میم که می‌گفت اتفاق خوب زندگی‌اش بوده‌ام. اینباکس‌های قدیم را شخم که می‌زدم پیام‌های شخصی‌مان با میم را دیدم، دیدم چه دور است آن روزها، چه غریب‌اند آن روزها. سعی کردم بی‌خیال باشم اما آن کلمه "سین نوامبر 2012"، بدجور توی ذوق می‌زد. یادم افتاد به نامه بی‌جوابی که در صندوق نامه‌های ارسالی‌ام دارم. دیدم چه خیلی قبل‌تر از آن نامه همه‌چیز اتفاق افتاده بوده و من نمی‌دانسته‌ام! مضمون نامه هم در این مایه‌ها بود که فلانی کارهایت اگر سنگین است من که پایان‌نامه‌ام تمام شده یک‌سری‌اش را بده برایت انجام می‌دهم، تعارف نداریم هم! نه که خودم آدم فرهیخته‌ای باشم، که از دوران سخت نگارش تازه بیرون آمده بودم و نزدیک دفاع و بی‌کاری. خواستم بارش را سبک کنم، بار کسی را جایی سبک کرده باشم آدم خوبی بشوم قدم به قدم. گفتن ندارد که نشدم. همان شعله امید به چرخه خوبی‌ها در مقطعی از زندگی‌ام به سوسو افتاد بعد از آن نوامبر 2012! که افتادم به جان عقاید خوب. که چه‌ها کرده بودیم من و منِ درونم برای زنده نگه داشتن خوبی‌ها. باز هم نه که آدم فرهیخته‌ای بوده باشم هان؛ که هیچ‌وقت آدم زنده کردن روابط مرده نبوده‌ام و خیلی راحت شعله زیر قابلمه را خاموش کردم و گذاشتم‌اش کنار! بی‌هیچ حرفی، بی که چرایی گفته باشم یا سوالی پرسیده باشم. شاید هم همین دامن زده باشد به رابطه. اما گفتم که؛ آدم زنده کردن روابط نبودم و فهمیده بودم رابطه مرده است. البته که اگر یک نفر بپرسد اگر مرده است چرا این همه بعد از آن نوامبر دارم می‌نویسم‌اش و به یادش هستم، حق دارد. آمدم بنویسم مدام فکر نکنید کسی که جرقه خاموش شدن رابطه را زده مقصر است. گاهی هم آن طرفی که هیچ سوالی نپرسیده، نگران جرقه زننده نشده و حتی سعی نکرده است؛ مقصر است. اوست که جرقه را روشن نگه داشته، اما قابلمه را برداشته گذاشته کنار. خواستم بگویم من آن آدم دوم بوده‌ام.

P. S.: آن شعله امید و خوبی که بالا گفتم به سوسو افتاده بود تو زنده‌اش کردی. اصلا خودت شده‌ای شعله خوبی‌ها جانان!


نویسنده : افرا ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم