قلبم درد می‌کند. هیچ نمی‌توانم از آرامش لحظاتم لذت ببرم. چیزی در دلم گلوله شده است. کاری از دستم ساخته نیست. نیست؟ هست. تا می‌توانم به اطرافیانم مظلومیت مردم فلسطین را حالی می‌کنم. بحث می‌کنم که مخالفت با اوضاع حاکم بر این سیستم را به پای غزه و لبنان ننویسند. که ربطی به هم ندارند. که اگر سیستم، مخالف این غده سرطانی‌ست از سر لج نیاییم بگوییم حق‌شان است می‌خواستند زمین‌هایشان را نفروشند. که همه‌مان می‌دانیم این‌ها چرت محض است. که فروش خانه و زمین فرق دارد با مالکیت خیابان و سرزمین و حق طرد کردن مردم از یک دیار. بچه‌ها اینجا منطق ندارند. بچه‌ها اینجا برخلاف تحصیلات بالایشان هیچ منطق ندارند. نه تنها منطق که درک هم ندارند تصور کنند عمق این فاجعه را که بچه‌ای شاهد جان دادن اطرافیان‌اش باشد. که زنی در خیابان راه برود و جوانک احمقی لیوان نوشیدنی‌اش را روی سر زن بپاشد تنها به این جرم که حجاب دارد، یعنی چه. زدن پدری جلو چشم پسرش چه فجیع است. که این‌ها درد است. درد همه‌مان است. نه فقط درد اسلام که به خداوندی خدا این درد بشریت است. درد همه آدم‌ها. مذهب کدام است. گور پدر تمام فرقه‌ها این‌ها آدم‌اند آخر. یکی بیاید به من بفهماند چه بر سرمان آمده است که تا این حد بی‌رگ شده‌ایم. کاری که از دستمان برنمی‌آید لااقل ننشینیم یک گوشه مثل کبک فرو رفته تا خرخره در برف نبینیم این مصیبت‌ها را. که بدتر از آن ببینیم و احساس خاصی نداشته باشیم که هیچ، بی‌تفاوت هم بنشینیم به نقد اعراب و اسلام و تهاجم فرهنگی و غارت و کوفت و زهرمار. بخدا این‌ها مجال‌شان الان نیست. قاطی نکنیم مسائل را باهم. و بفهمیم اسرائیل همچنان با فاصله زیاد، بزرگ‌ترین غده سرطانی جهان در قرن بیست و یکم است. محاصره‌ و بمباران غزه، ارتباطی با دفاع دولت اسرائیل از خود یا مبارزه با حماس یا دست‌یابی به صلح ندارد. استفاده‌ اسرائیل از سلاح‌های مرگ‌بار علیه فلسطینیان، بخشی از تلاش‌های چند دهه اسرائیل برای پاک‌سازی نژادی فلسطینیان بی‌دفاع است. دولت اسرائیل از جنگنده‌ها و کشتی‌های پیشرفته برای بمباران مردمی استفاده می‌کند که نه نیروی هوایی دارند، نه کشتی جنگی، نه سلاح سنگین، نه ارتش پیشرفته، نه فرمانده‌ نظامی حتی. بفهمیم این‌ها را. بفهمیم که اسرائیل نام این نبرد نابرابر را جنگ گذاشته‌ است. اما این جنگ نیست. کشتار است. دولت اسرائیل ادعا می‌کند که قصد "دفاع" از خود را دارد. خب بله. هر اشغال‌گری باید از خودش در برابر مردمی که به آن‌ها ظلم می‌کند محافظت کند. اما وقتی سرزمین دیگران را به زور اسلحه اشغال کرده‌اید، نمی‌توانید ادعا کنید که دارید از خودتان "دفاع" می‌کنید. اسم این دفاع نیست. هر اسم دیگری دوست دارید رویش بگذارید. اما نام‌اش دفاع نیست. نام‌اش از هر زاویه و منطق انسان‌دوستانه‌ای "نسل‌کشی" است و بس.

P. S: قطعیت این نوشته کاملا آگاهانه است. خشم در متن تعمدی است. خشم احتمالی در کامنت‌ها نیز به تبع همین انتخاب خواهد بود. اگر کسی هست که فکر می‌کند با این کلمات در حق شهروندان اسرائیلی ظلم روا داشته می‌شود می‌تواند به راحتی کانال را عوض کند.


نویسنده : افرا ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:وصف حال


یک لامپی اختراع کنیم کلید روشن/خاموش‌ش به جلد کتاب وابسته باشه. کتاب رو باز کنیم روشن بشه. کتاب رو ببندیم خاموش بشه بگیریم بخوابیم. یا اصلا خانم پیرزاد بیاد چراغ‌ها رو خاموش کنه.

P. S.: عنوان با فعل مثبت کتابی‌ست از خانم زویا پیرزاد


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


خوب نیستم. خوب نیستم هیچ. از صبح که توییت مرضیه را دیده‌ام پریشانم. پشت میز نشستنم نمی‌آید. کار کردنم نمی‌آید. زندگی تنگ شده است برایم. دلم می‌خواهد بروم یک جا یک دل سیر گریه کنم. هرچقدر که این دختر قوی و محکم و کلا خوب است من اما نفسم بالا نمی‌آید از صبح. دل باز کردن اینوریدر را هم ندارم بس که بعد مرضیه برایم خاکستری‌ست. لعنت. لعنت به این وضعیت.

لینک


نویسنده : افرا ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


The best teachers are those who show you where to look, but don't tell you what to see

Alexandra K. Trenfor


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:شعار هفته


اینکه یک نفر تمیز و خوشبو باشد خیلی خوب است. اینکه عطر آدم‌ها در فضا باشد هم خیلی خوب است مخصوصا در این روزهای سفت و سخت گرم. اما اینکه در اتوبوس یک‌هو و ناگهانی یک اسپری از کیفمان در بیاوریم و فیسسسس  از روی لباس به خودمان بزنیم که بی‌اغراق هفتاد درصدش در هوا و بینی بغل‌دستی‌مان نفوذ کند اصلا خوب نیست. یک‌جور نشانه عدم فرهنگ استفاده از وسائل نقلیه و محیط‌های عمومی‌ست و هم‌رده سیگار کشیدن در این اماکن! عطر و دود فرقی نمی‌کند وقتی که غلیظ و آزاردهنده باشند هردو. خیلی دلم می‌خواست این‌ها را به خانم بغل دستی‌ام که ساعت شش و چهل دقیقه در اتوبوس مقصد مطهری روی صندلی کناری‌ام نشسته بود می‌گفتم. که به جای این هفت قلمی که صبح به این زودی به اجرا گذاشته‌اید و انگار که یک ساعت وقت برای موهایتان صرف کرده‌اید ده دقیقه از یک سطل آب و یک قالب صابون استفاده کنید که هم از لحاظ هزینه مادی و هم هزینه زمانی بسیار به‌صرفه‌تر از یک قلم از اقلام آرایشی شماست. که کنار هر لغت آرایشی یک بهداشتی هم داریم. که به خداوندی خدا فقط این یک وجب صورت قابل رویت، نیست که مهم است. و مردم مجبور نیستند صبح‌های گرم شما و اسپری فش فشی‌تان را تحمل کنند. گفتن ندارد که نگفتم. خانم جان می‌دانم اینجا را نمی‌خوانی ولی اگر معجزه‌ای رخ داد و خواندی رعایت کن لطفا.


نویسنده : افرا ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


دلقک کتاب هانریش بل می‌گوید فقط دو چیز دردهای طاقت‌فرسای او را تسکین می‌دهد، نوشیدنی و ماری. که اولی اثر موقت دارد، ماری اما نه! در طول رمان بارها وصف می‌کند تصویری که از ماری هنگام بستن در خمیر دندان دیده زیباترین تصویر عالم است و تصور اینکه شخص دیگری غیر از او - تسوپفنر نفرت‌انگیز!- این صحنه را هر روز می‌بیند و به آن اهمیتی نمی‌دهد، رنج بی‌پایانی را برایش سبب می‌شود. من بارها و بارها همزادپنداری‌اش کرده‌ام و خوب درک می‌کنم بستن در خمیر دندان چروکیده‌ای هم، وقتی به دستان آنی که همه وجودش تسکین‌دهنده ابدی دردهای بسیار آدمی‌زاد است چقدر می‌تواند روح‌افزا و دلنشین باشد. درست مثل وقتی که تو روی فرمان ضرب می‌گیری یا باطری ساعت را عوض می‌کنی مثلا.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


این خانم ف.آ خیلی خوب است. یعنی آدم دقت که می‌کند می‌بیند روح‌الله حسینیان بیشتر از ایشان مدافع حقوق زنان است! به نظرم ما چهار نوع فعال حقوق زنان داریم. مدافع حقوق زن، ‌هافبک حقوق زن، مهاجم حقوق زن و ذخیره حقوق زن. این خانم به مهاجمان گفته بلند شوید من بجای‌تان بنشینم!


نویسنده : افرا ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


تا سلام می‌کند خیلی هیجان‌انگیزطور می‌گوید بازی رو دیدی؟ من دیروز دو دور بدون بازوبند برای مادرم کرال پشت زدم. و روی بدون بازوبند تاکید می‌کند. برنده به انگلیسی چی میشه؟ میشه بیاین؟ استنلی نامرئی می‌شود رو تموم کردم. استنلی و چراغ جادو رو هم. امشب آدرینا میاد با هم شام بخوریم. لوبیاپلو. و یک ممممم آب‌دار می‌چسباند ته لوبیاپلو گفتن‌اش تا دل من را آب کند. موفق هم می‌شود. نه برای لوبیاپلو البته. برای لپ‌های نرم و لب‌های زیبایش که تصور به هم چسباندن‌شان موقع ممممم گفتن‌اش قند در دلم آب می‌کند. بله. من یک فرشته کوچک دوست‌داشتنی دارم که هدیه بزرگ زندگی‌مان شده است. دخترک ماه است. عطر قند دارد همیشه و خدا می‌داند چقدر بوییدن و بوسیدن‌اش انرژی تازه و حس خوب دارد. می‌پرسم می‌داند به نظرم زیباترین موجودی‌ست که خدا آفریده؟ می‌خندد. فقط می‌خندد. و خنده‌های شیرین‌اش وسوسه‌ام می‌کند مدام قلقلکش بدهم که نخند جدی می‌گم! و باز هم بخندد و دنیا را جای زیباتری کند برای زندگی.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


اندیشه‌ها لطیف‌اند بر ایشان حکم نتوان کردن.

فیه‌مافیه/ مولانا


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:شعار هفته


اون صحنه ای که دژاگه هد زد و دروازه‌بان فرستاد کورنر، فردوسی پور گفت:
"چقدر خوبیم ما ..."
این خیلی حس خوب داشت! کنار خوب بودن‌اش آن "ما"ی انتهایی... حس خوب یک‌دسته شدن داشت!


نویسنده : افرا ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


صدای مامان و بابا زندگی‌ست. حتی اگر از پشت خط باشد.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


میم در صفحه‌اش نوشته‌ای از یکی از دوستانش که افغانستانی‌ست هم‌خوان کرده. به قدری لطیف و صمیمی بود که دلم نیامد اینجا ثبتش نکنم. نوشته بود:

"براى همسایه‌ات چراغى آرزو کن... قطعا حوالى خانه‌ات روشن‌تر خواهد شد.
خدایا تیم همسایه ما ببرد..."


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


فقط یک بازی نبود. طبیعتا همه مردم ما هم اهل تماشای نود دقیقه‌ای نبوده‌اند. نمونه‌اش هم خود من. اگر می‌بینیم همه با هم، یک بازی را دنبال می‌کنیم، دلیلش چیز دیگری است. وقتی که از بعضی خواسته‌های ساده -که البته خواسته هم اسم مناسبی نیست، حق بگوییم بهتر است. خواسته شاید بار معنایی به‌جا و نابه‌جا داشته باشد. حق اما حق است. حق بالذات تعلق دارد نه درخواست تعلق- هم محروم باشیم، وقتی جامعه‌مان به اقلیتی آسمانی و خوشبخت و اکثریتی زمینی و گرفتار،‌ تقسیم شده باشد. وقتی غم، امتیاز دارد و شاد بودن، نیازمند پاسخگویی و ارائه توضیح باشد. وقتی راه‌های ارتباطی‌مان با دنیا بسته و محدود شده باشد. وقتی از حداکثرهایمان به حد وسط و حداقل‌ها رسیده باشیم. وقتی تصویری که از ما در خاطره جهانی ثبت شده، گنگ و تاریک باشد. فوتبال دیگر فوتبال نیست. یک فرصت محدود است. فرصتی برای ایستادن در یک زمین مقابل همه دنیا. فوتبال تجربه ناب و ارزشمند برابری، هر چند به شکلی ناقص، است. فوتبال لحظه‌ای است که دنیا می‌تواند دوستت بدارد. حتی اگر به عنوان جذاب‌ترین مرد! همین بازی نود دقیقه‌ای تجربه امید است. تجربه لبخند زدن. برنده شدن در یک بازی، فرصت خندیدن و شاد بودن است. بدون نیاز به توجیه. حتی باختن در فوتبال هم، فرصتی برای غصه خوردن و اندوه است. اما نه غصه و اندوه دستوری، در تاریخی مشخص و با بخش‌نامه! همینطور است که مردم هم، منطقی برخورد می‌کنند. برای پیروزی دعا می‌کنند و وقتی هم نتیجه مطلوب نباشد، با لبخندی به نمایندگان‌شان "خسته نباشید" می‌گویند. که بدانیم همین که از نتیجه بازی با پنجمین تیم برتر دنیا ناراحت شده‌ایم یعنی برده‌ایم. این فوتبال، فوتبال نبود. این بازی پیام زنده ماندن مردم است. تجربه‌ای از امید است در لحظات سخت زندگی. که یاد بگیریم امید را زنده نگه داریم. امید در بزنگاه‌های دشوار است که می‌آید. در افق روشن که امیدی نیاز نیست هر چه هست یقین است و خوشی. امید که بیاید یعنی ته ته دل آدم هنوز خوش است...


نویسنده : افرا ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال