امروز زنی هستم از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان.


نویسنده : افرا ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


انسان در زندگی واقعی، چنان‌چه مجبور باشد، اگر بخواهد دوام بیاورد و از نفس نیفتد، باید دائماً با احساسات و عواطف خود به شکلی کنار بیاید: در آن موقعیت من نمی‌توانم عکس‌العمل شدید نشان دهم! این یکی را باید قبول کنم! آن یکی را باید نادیده بگیرم! انسان دائماً احساسات خود را با اوضاع اطرافش تطبیق می‌دهد، با آن‌ها محتاط رفتار می‌کند، آن‌چه را دوست دارد در قالب صدها نقش کوچک روزمره بروز می‌دهد، آن‌ها را متعادل و موزون می‌کند، برای این‌که ساختار کلی از هم نپاشد، چون خود جزئی از آن است.

با شما لئوی عزیز، ترسی از فی‌البداهه بودن ندارم. با خودم سبک و سنگین نمی‌کنم که آیا شما تحملش را دارید یا نه. بی‌محابا می‌نویسم و این خیلی عالی است. و به همین دلیل شما برای من غیرقابل چشم‌پوشی شده‌اید، چون مرا همان‌طور که هستم قبول می‌کنید. گاهی اوقات شما من را متوقف می‌کنید، گاهی بی‌توجهی نشان می‌دهید، بعضی چیزها در گلویتان گیر می‌کند. اما صبر و حوصله‌ی شما برای این‌که هم‌چنان این رابطه را حفظ کنید به من نشان می‌دهد که می‌توانم آن‌گونه باشم که هستم.

- مفید در برابر باد شمالی، دانیل گلاتائور، ترجمه شهلا پیام


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:فیلم


یه نویسنده‌ای هم بود حدود صد و پنجاه سال پیش کتابی نوشت که اسم‌ش، شده دغدغه امروز دنیا. امروز تولد صد و هشتاد و شش سالگی‌ایشون هست.

P. S.: لوگوی امروز گوگل


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:کتاب


ماهُ دادن به شب‌های تار


نویسنده : افرا ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:شعار هفته


چه خوب گفته


نویسنده : افرا ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


یکی از سرگرمی‌های جدید و مهیج‌ام شده اینکه اتوکد باز کنم شکل‌های عجیب و من‌درآوردی بکشم اندازه یک بعدش رو حساب کنم بعد بشینم به صورت دستی با فرمول‌های هندسی اندازه باقی ابعاد رو محاسبه کنم بعد با اندازه‌هایی که خود نرم‌افزار می‌گیره چک کنم. بله!


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


گهی بر درد بی‌درمان بگریم
گهی بر حال بی‌سامان بخندم...

- سعدی

 


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


"همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها"ی رضا قاسمی رو خوندم و دوست نداشتم!


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


در راستای این بازی چالش آب یخ در گیرودار ریختن سطل سطل آب یخ روی سر بیل گیتس و جورج بوش و رضا صادقی و فلان و بهمان، یک نفر برداشته روی سرش سطل شن خالی کرده و گفته بود این حال کودکان فلسطینی، بعد از بمباران خانه‌هایشان است! و چه خوب حرکتی زده بود. اصلا دلم نمیخواهد بروم بالای منبر و این حرکت مخملیِ کارِ خوبِ دنیا را خراب کنم و موعظه بخوانم، عمیقا اما علاقه‌مندم یک سطل خاک بردارم بریزم روی سر تمام قدرت‌مدارانی (!) که دست‌شان می‌رسد کاری کنند و دست‌های لعنتی‌شان را روی هم گذاشته‌اند و خودشان را به خواب زده‌اند تا کودک از همه‌جا بی‌خبر وقت نکند حتی بفهمد این سطل یخ بازی چیست و چرا کشته می‌شود و صدای سوت بممممممب و تمام!


نویسنده : افرا ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:وصف حال


«مادر به دبورا اطمینان داد که او را بابت چیزی سرزنش نمی‌کند. هیچ‌چیز. از حسادت چند سال قبل خودش چیزی به دبورا نگفت. فقط گفت بابت اتفاقی که افتاده متاسف است؛ گفت که این اتفاق برای خانواده آن‌ها هم غم‌انگیز و وحشتناک است. مادر به دبورا نگفت که چند هفته بعد از عروسی کاکو پراناب، وقتی که من توی جلسه‌ی دخترهای پیشاهنگ بودم و پدر سر کار بود، تمام کشوها و قوطی‌های خانه را دنبال سنجاق‌قفلی زیر و رو کرده بود. سنجاق‌قفلی‌های دستبندهاش را هم باز کرده بود. همه سنجاق‌ها را یکی‌یکی به ساری‌اش زده بود - لایه‌ی رویی ساری به لایه‌ی زیری- که هیچ‌کس نتواند لباس را از تنش درآورد. بعد، از آشپزخانه یک قوطی گاز فندک و یک قوطی کبریت برداشته بود و رفته بود بیرون توی حیاط پشتی. هوا سرد بود. برگ‌های باغچه باید شن‌کش می‌شدند. روی ساری‌اش یک بارانی بنفش روشن پوشیده بود، و به چشم همسایه‌ها قاعدتاً اینطور می‌آمد که برای هواخوری آمده بیرون. بارانی‌اش را کنار زد، سر قوطی گاز فندک را برداشت و روی خودش خالی کرد. بعد دکمه‌های بارانی را بست و کمربندش را محکم کرد. رفت طرف سطل زباله‌ی پشت خانه و قوطی گاز را دور انداخت. برگشت وسط حیاط. قوطی کبریت توی جیب بارانی‌اش بود. یک ساعتی همان‌جا ایستاد. به خانه‌مان نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد به خودش جرئت بدهد کبریت بزند. کسی که نجاتش داد نه من بودم نه پدر. همسایه‌ی دیوار به دیوارمان، خانم هالکامب، بود که مادرم با او فقط سلام و علیک داشت. خانم هالکامب که آمده بود بیرون برگ‌های حیاطش را شن‌کش کند، مادر را صدا زد و گفت "چه غروب قشنگی!" گفت "می‌بینم مدتی است این‌جا ایستاده‌ای غروب را تماشا می‌کنی." مادرم سر تکان داد و برگشت توی خانه. سرشب، وقتی من و پدر به خانه برگشتیم او توی آشپزخانه داشت برای شام ما برنج می‌پخت، انگار یک شب عادی مثل شب‌های دیگر باشد.

مادرم هیچ‌کدامِ این‌ها را به دبورا نگفت. به من گفت؛ بعد از اینکه مردی که دوست داشتم با من ازدواج کند دلم را شکست و رهایم کرد.»

-  خاک غریب، جومپا لاهیری، ترجمه امیرمهدی حقیقت


نویسنده : افرا ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


میم اشاره می‌کند به مقاله‌ای درمورد افزایش دمای زمین و می‌گه: "وای خدای من کم آبی، زمین هم که مدام در حال گرم شدنه". من اما به نظرم برای کاهش دمای زمین، مردان با اخم ساز به دست و حواس‌پرت را جمع کنند. مردان مسلط به کلمه را. مردان کتاب‌های خوب بلد را. مردان بم‌صدا را. مردان یک دست زیر چانه و آن یکی دست زیر آرنج دست اول و با دقت گوش‌دهنده را. مردان مو آشفته را. مردان ساعد‌دار را کلا. مردان سینه فراخ را. تا داغی گونه‌ها کم و مشکل افزایش دمای زمین حل شود. اصلا همه مردها را رها کنند به کنار. بیایند این مرد من را بگیرند.

P. S: ماه خوب جدید از راه رسیده است. شهریور است، شهر یور است تو یور.


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم