بچه‌تر که بودم اعتقادم بود زندگی بدون دوست داشتن دیگر نباید از ریشه زنده بودن بیاید. که تمام هدف خلقت دوست داشتن و دوست داشته شدن است. همان روزها بود که خانم پناهی معلم پرورشی‌مان که البته تعلیمات دینی و قرآن هم درس می‌داد یک روز سر کلاس، حدیثی خواند با این مضمون که: (گوینده؛ خدا) "اگر بندگان من می‌دانستند چه عشقی به آن‌ها دارم، بی‌شک از شوق می‌مردند". بسط‌ش نداد البته. چون بلافاصله بعدش گفت حدیث قدسی‌ست و بلافاصله‌ترش بچه‌ها پرسیدند یعنی چی قدسی؟ دیگه چون منم یادم نیست؛ حدس بزنید بحث کجا رفت. من اما با بحث نرفتم. قفل کرده بودم به عشق خدا. اینکه طبق تعلیمات همان خانم پناهی خدا از روح خودش فوت کرده توو ما باعث شد یه دست‌آویز فلسفی-عقیدتی پیدا کنم که محور خلقت روی عشق قرار گرفته. پس سفت‌تر چسبیدم به اینکه  هدف اینه که دوست داشته باشیم و دوست داشته بشیم. هرجا هم دلیل لازم بود، درحالیکه داشتم پله‌های منبر رو بالا می‌رفتم دست می‌کردم تو جیبم این حدیث و موضوع روح لاو بیسد خدا رو روو می‌کردم بعد هم فوت و انتقالش به ما و اینا و بحث رو اینطور تموم می‌کردم که ما ذات‌مون دوست می‌داره و به تبع‌اش هم طبیعیه که دلش بخواد دوست داشته بشه. اگر غیر از این شد، اسم‌ش زندگی نیست که روزمرگیه. گفتن ندارد که آن روزها با وجود اعتقاد عمیقی که به وجود عشق داشتم خبری از عشق نبود. روزها می‌گذشتن و من صبح‌ها دانشجویی در سودای مهندس فلز شدن بودم و شب‌ها خیال‌بافی که دوست دارد در دنیای قصه‌ها فرو برود. معتقد بودم این‌همه شعر، این‌همه داستان و کلا این‌ حجم عظیم ادبیات دارد هرز می‌رود وقتی کسی نیست که آغوش‌ش درمان تمام عذاب‌های دنیا باشد. و باز هم گفتن ندارد که روزهای تلخی بودند که برای کاهش تلخی‌اش این رویکرد را پیش‌رو گرفتم که خب به قول ایلیا زندگی است دیگر؛ خاک بر سرش. در و پنجره دلم را بستم پرده را کشیدم و بست نشستم به اینکه چطور می‌توانم استحکام بدنه آلومینیومی را بالا ببرم و بعد آپولو هوا کنم. در گیرودار همان زیرزمین تحقیقات بنیادی‌ام بودم که اتفاق افتاد. ناگهانی اما آرام. آمد و محیط زندگی‌ام را نرم کرد. خب حقیقت‌اش این است که من کسی را در زندگی‌ام دارم که به معنای واقعی کلمه "نگران من است که نگیرد دلم"، کسی که وجودش تسکن‌دهنده رنج‌های بسیاری‌ست. کسی که نمی‌خواند اینجا را اما به خوبی می‌داند آخرین و تنها حلقه‌ی ارتباطی‌ام به زندگی‌ست. کسی که از اتاق کناری در گیرودار کارهایش بی‌هوا دربیاید که: "لطفا دیگه بیشترش نکن، خب؟". نفهمم. گیج اطرافم را نگاه کنم و ادامه دهد: "قشنگیت رو". بخندم. سر تکان بدهم و سیم سه راهی را حلقه کنم بفرستم پشت میز مثلا. و امروز درست در بیست و هشتم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی خوشحال باشم از اینکه از همان انفوان مطمئن بودم عشق قشنگ‌ترین اتفاقی‌ست که ممکن است رخ دهد. که باید رخ دهد تا دلی در پانصد کیلومتری بیابانی که تو در آنی دلش در تاب و تب دیدن تو بتپد.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


مرتضی پاشایی رو گوگل کردم، تو ویکی‌پدیاش نوشته بود: " این مقاله دربارهٔ یک فرد تازه‌درگذشته است". همین یه جمله ساده شده بود سردر زندگی یک آدم. یک آدمی که تا دو روز پیش بود. الان اما نه! ما ساعت هشت بیدار شده بودیم و او دو ساعت و سی دقیقه بعدش رفت که بخوابه. این ترکیب "فرد تازه در گذشته" مدام توی ذهنم در حال رژه رفتن است.

* ترانه‌ای از خود ایشون بود؟ هست؟ خواهد موند؟


نویسنده : افرا ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی

مست با این، بغلِ آن شده باشی جایی

بله! یک روز تو هم حال مرا می‌فهمی

چون‌که در آینه حیران شده باشی جایی

بی‌گناهی‌ست که تهمت زده باشند به او

باد، وقتی‌که پریشان شده باشی جایی

ماهِ من! طایفه‌ی روزه‌بگیران چه‌کنند؟

شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی

صورت پنجره در پرده نباشد از شرم

کاش! وقتی‌که تو عریان شده باشی جایی

من نشستم بروی مِی بخری برگردی

ترسم این است مسلمان شده باشی جایی!

 

P. S.:  با این چاشنی بشنوید.


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم ¡تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


از آن روزهای لعنتی بهانه‌گیری‌ام شده است. دلم می‌خواهد از این مخمصه خلاص شوم. بال دربیاورم. بروم. خیلی فیلسوفانه شد. نه. بروم مولوی حتی. با مامان برویم بازار. بروم موهایم را سر و سامان بدهم. طفلکی شده‌ام باز. مدام مشغول زخم و زیلی کردن خودم هستم. دو تا آقا درست روبرویم نشسته‌اند. خانم ح سر به هواست. جانان آمد سوئیچ را داد و رفت. سفارش کرد که مواظب خودم باشم. مواظب خودم هستم؟ پس این زخم‌های لعنتی چرا خوب نمی‌شوند. دوست ندارم در اضطراب باشم. دوست ندارم بروم. دوست ندارم بمانم. دوست ندارم مهندس باشم. دوست دارم زندگی کنم. حوصله روضه شنیدن این و آن را هم ندارم. این را آن‌شب به پ گفتم. گفتم من خودم روضه‌خونم. گریه کن ندارم پ. خندیدیم. پ خوب است. دور است اما. همه آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام دور هستند. و حقیقت این است که خسته شده‌ام از بس که آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام جاهای دوری زندگی می‌کنند. دنیای اطرافم وسیع شده است و هرچه وسعت‌اش بیشتر، دوست‌اش کمتر. خسته شده‌ام از دوست‌های جدید پیدا کردن. بهتر است بگویم ترسیده شده‌ام که دوست جدیدی ببینم. هر وقت یک بنده خدایی هم پیدا می‌شود مدام با خودم می‌روم و می‌آیم که خب؛ حالا این یکی را کی و کجا از دست می‌دهم؟ کی می‌رود؟ چطور خداحافظی می‌کنیم؟ نتیجه‌اش این می‌شود که حوصله‌ی این‌طور روابط را ندارم. نمی‌توانم آدم‌ها را ببندم. فقط می‌توانم وقتی دارند می‌روند دونقطه پرانتز باز بچسبانم تنگ جملاتم برای طرف که یعنی واو چه خوب. درونم اما یکی دو نقطه پرانتز بسته‌طور نشسته است مدام. یک عالم کار دارم حوصله هیچ‌کدامشان اما پیوست‌شان نیست. سراغ‌شان نمی‌روم. بیشتر روزها نمی‌فهمم چطور می‌گذرد. فقط می‌فهمم که کشدار است. امروز میم آمد بالای سرم. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود می‌آید سروقت من و من هم می‌خندانم‌اش. به پ می‌گفتم آدمی‌زاد چیزی نمی‌فهمد. من هم خودم را. باور نکرد. گفت که اگر من این را بگویم باید برود بمیرد. خندیدیم. بعد گفتم دور از شوخی اما من خودم را نمی‌فهمم. نفهمیدم کی انقدر شکننده شدم. کی همه‌چیز انقدر از هم متلاشی شد؟ حرف و فکر و محیط‌م مستقل‌ از هم شده‌اند. حرفم همان است که میم می‌شنود؛ می‌خندد، دلش باز می‌شود و فکر می‌کند فانی‌ام! فکرم آن چیزی‌ست که اینجا می‌بافم به هم و مغز شما رو باهاش رنده می‌کنم. و محیطم اون‌چیزی که آقای رئیس از بالای آن هرم لعنتی فکر می‌کند من مهندس خوبی برایش هستم. برآیند این سه می‌شود آدمی که می‌فهمد یک تغییری این وسط رخ داده اما چند و چون‌اش را نمی‌فهمد. خسته شده‌ام انقدر برنامه ریخته‌ام و وانمود کرده‌ام همه‌چیز دارد روال عادی و خوب‌اش را طی می‌کند. این حجم عظیم محافظه‌کاری دیگر در توانم نیست و گاهی کنترلش از دستم خارج می‌شود. درست مثل امروز. یکهو وسط بررسی لوله‌های سیستم بازیابی حرارت کوره موج‌اش آمد سراغم. اولش خیلی آرام و دوستانه. بعد من شروع کردم به مبارزه چون می‌دانستم این هم یکی از بازی‌های جدید یکی از همان آدم‌های درونم است. بعدتر اما ادامه پیدا کرد و خب زورم نرسید. شروع کردم به پیدا کردن یک جایی برای استتار. که رسیدم به سرویس بهداشتی شرکت. هیچ چیزیم نبود. واقعا هم چیزیم نبود و خجالت‌آور بود. اما هیچ‌چیز نبودنش و خجالت‌آور بودنش کمکی به بندآمدنش نمی‌کرد. همین‌طور بیشتر و بیشتر شد تا خسته شدم و آمدم اینجا زل زدم به حاشیه مشکی کنار مانیتور و شروع کردم به وبلاگ نوشتن.

P. S: عنوان شعری‌ست از شهیار قنبری


نویسنده : افرا ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


نوشته است این روزها همه‌اش بدو بدو شده است. اینکه مدام در حال دویدن برای آماده کردن مدارک و پیدا کردن استاد و دانشگاه است. من؟ یک تکه سنگ آمد نشست درست وسط گلویم...


نویسنده : افرا ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


نیمه دوم سال به این فکر می‌کنم کاش کسی نره؛ نیمه اول سال به اینکه کاش کسی برگرده!


نویسنده : افرا ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


صبح تو به خیر

که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی

که من بتوانم یک روز دیگر کنار تو باشم

 

- احمدرضا احمدی / ساعت ۱۰ صبح بود


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:شعر


باقالی‌پلو و مخلفات، زبون سرخ‌پوستی مامانم برای منه! زنگ بزنه بگه شام باقالی‌پلو گذاشته؛ یعنی که برم. دل‌تنگمه. چرا نیستم؟

P. S: طبیعتا باقالی‌پلو با مرغ نه! از اون بدم میاد. شیف اسامه هم می‌دونه دیگه!


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


فکر کنم ماها تنها قومی هستیم که همه با هم توی همه شبکه‌ها یافت می‌شیم. فارغ از اینکه مثلا یه جا حوزه عکاسیه، یه جا خبری، یه جا بیزینس و تبادل اطلاعات تخصصی، یه جا فیدخونی بلاگرهاست و به همین منوال برو جلو. ما ولی همه‌جا هستیم. مفته. دلمون می‌خواد! خلاصه که سوشیال نتورک حتی اگر در ثریا هم باشد، مخلوقاتی (!) از سرزمین پارس در اون نشسته‌ن به رصد! فایند ضیاءالدین صدرالمتعهدین کوهی...!


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


بنده شدیدا، از طرفداران حس لامسه هستم، همدیگر را لمس کنید. دنیایی می‌ارزد.


نویسنده : افرا ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


کاش همون روزهای اول یه صفی بود می‌رفتیم توش ثبت‌نام می‌کردیم. آپشن داشت. یه دنیای نرم. آدم‌هایی که توضیح ندی و بفهمند. رفتن نداشته باشه. حالا نه کلا رفتن نداشته باشه؛ رفتن بدون برگشتن نداشته باشه. مقایسه نباشه توش. جهل نداشت. روزهاش سی ساعت به بالا. کلا کنار کار، وقت باشه بری ولی‌عصر رو گز کنی. چنارها رو نگاه کنی. "پس مردم چی میگن" نباشه اونجا. بشینی مدام مامان بابا رو نگاه کنی. هواپیما نیوفته. هواپیما نداشته باشه اصلا. همه‌ش دوچرخه. ازینا که سبد حصیری دارن جلوی فرمون‌شون! درخت زیاد؛ سبز شارپ. آب زیاد. هوا تمیز؛ آبی شارپ، هفتاد و سه درصد روزهای سال هم ابری. خنک. ملال نباشه توش. من اونجا دیگه مهندس فلز نبودم. ثبت نام می‌کردم؛ معلم داستان، معلم شعر. حالا اون وسطا اگه خانم مسلمی نبود به جاش ریاضی هم درس می‌دادم. جانان اما بود. آپشن عمومی نبود اما. کلیک مربع جلوی اسم‌ش برای بقیه کاربرا خاکستری بود برای من فقط، فعال. سفارت؟ نداشتیم از پایه. این چی هست اصلا؟ چطور تلفظ میشه؟ سف آرت؟ منظورتون هنره؟ باید اصلاح کنم اون صف آرت نوشته میشه؛ راهروی سمت چپ بلوک دوم ثبت نام حوزه‌های هنریه. ایراد نداره اما من می‌نویسم براتون. شما فقط باید این فیش لبخند رو بپردازید. دنیای بغل‌های سفت. بغل‌های همیشگی نه از سر ناچاری و دوری. دل‌تنگی نداشت اصلا. دلتنگی کجا بود وقتی کسی قرار نبود بره و برنگرده. من اینجا ثبت‌نام نکرده بودم که.


نویسنده : افرا ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


بر آن یار بگریید که از یار بریده‌ست

(+)


نویسنده : افرا ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:شعر


اونجا که می‌گه: "می‌دونم که تو امروز، پشیمون‌تری از من"، اگه نبود چی؟ اگه ابی بفهمه که طرف خیلی هم داره زندگی‌شو میکنه چی؟ میشینه وسط کنسرت زار می‌زنه لابد! اصلا واسه همینه تو کنسرت‌هاش نمی‌خونه اینو، مطمئن نیست کی پشیمون‌تره به نظرم!


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


به ویزای خواهرک زدودگی* خورده!

Clearance*


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


میزان عاشقی‌ام رابطه معکوس با دمای هوا دارد، هرچه دما کمتر، عاشقی‌ام بیشتر.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح


شب قبل از روزهای تعطیل من‌ای تو.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم



.

این‌جا که قمیشی می‌خواند: "اون قدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم"، چه تسلسل خوبی داره، زنده بمونم تا به جای تو بمیرم، به جای تو بمیرم زودتر از تو مردم، پس باز هم زنده بمونم که به جای تو بمیرم. اساسا هروقت بمیرم باز هم زنده بمونم تا برای تو بمیرم، چند بار مرده باشم برایت خوب است؟


نویسنده : افرا ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


سرزمین غریبی بود. سرزمین غریبی بود. "اومیاسیاکو" مرا به آنجا دعوت کرده بود. اومیاسیاکو نمی‌توانست مرا به سرزمینی دعوت کند که هیچکس از وجود آن آگاه نباشد، هیچ اطلسی آن را نشان ندهد، و هیچ رادیو یا تلویزیونی اخبار مربوط به آن را در سراسر جهان پخش نکند. من می‌بایستی پیش از این‌ها، عکس رئیس جمهور یا پادشاه میهن اومیاسیاکو را در روزنامه دیده باشم. من، می‌بایست از اوضاع اقتصادی و سیاسی میهن اومیاسیاکو خبرهایی داشته باشم- حتی خبرهایی نه عین واقع.

مرز داشت. میهن اومیاسیاکو مرز داشت؛ و مرزبان. قطاری مسافران را در مرز میهن اومیاسیاکو پیاده می‌کرد- گرچه در قطاری که مرا به آن سرزمین می‌برد، هیچ مسافر دیگری وجود نداشت. و من، لوکوموتیو را هم ندیدم؛ مأموران ایستگاه آخر را هم ندیدم؛ میوه‌فروشان عجول را هم ندیدم – که معمولاً پای کوپه‌ها سربلند می‌کنند و سبد میوه‌هایشان را بالا می‌گیرند و نشان می‌دهند...

چه وحشت‌آور است که انسان، در سرزمینی ناشناس، از قطاری پیاده شود که در آن قطار، هیچ مسافر دیگری وجود ندارد...

رونوشت، بدون اصل / نادر ابراهیمی


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب



 

من خیلی به خودم فکر می‌کنم. کار دیگری ندارم. دیگران هم برایم جذاب نیستند.

 


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح



 

نصف لیست لینکداینم رو فقط کاری می‌شناسم! غم‌انگیزه یا بیزینس ومن شدم یا هیچ‌کدوم؟


نویسنده : افرا ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح


من از درمان و درد و وصل و هجران، پسندم اونی که توئی!


نویسنده : افرا ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم



 

چه بوی نم خوبی.


نویسنده : افرا ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


اگر بگویم امروز یک سال است که از آمدنم به این شرکت می‌گذرد خیلی بی‌ربط است، علت اصلی توضیحات آتی‌ای که می‌دهم اولش این بود؛ اما چون دیدم بی‌ربط است، می‌چسبانم‌‌اش به حرف پ که گفت خودمان را بنویسیم. البته فکر نکنم منظور دقیق‌اش اینی بود که من الان دارم می‌بافم، اما چون من یک مهندسم و خیلی دقیق، وظیفه خودم می‌دونم استدلالی برای علت نوشتن‌م رو کنم! استدلال مطقی‌م هم اینه که: پ گفت.

یک متر و شصت سانت قد دارم (این رو البته از دقیق بودنم فاکتور بگیریم فعلا!) حدودی میگم، یعنی بیست سانت از جانان کوتاه‌ترم. این بیست سانت هم تقریبی می‌گم، چطور حدس زدم بیست سانته؟ برمی‌گرده به استاد مقاومت مصالح‌مون که تلاش زیادی داشت مبنی بر اینکه بهمون حالی کنه باید بلد باشیم دقیق باشیم. برای اینکار هم تاکید میکرد نبینه یکی یه کولیس گرفتیم دست‌مون وسط بیابون و کارگاه و کارگرا مدام سایز می‌زنیم! اینکه باید ابزارمون پرکتیکال باشه. اصرار خاصی داشت اندازه بلد باشیم. تخمین بلد باشیم. وسط‌ش هم یهو می‌پرید به یکی و ازش می‌خواست جواب بده سیصد و بیست ضرب در دویست و نود چقدر میشه مثلا! که معمولا هم با یه چهره هنگ مواجه می‌شد. اونجاها بود که بهمون تخمین یاد داد. که کسی وسط کارگاه از ما ماشین‌حساب نمی‌خواد! جواب می‌خواد. متراژ می‌خواد. و خطابه‌ش رو اینطور تموم می‌کرد که ما مهندس‌ها باید نامبرمن و نامبرومن باشیم! این شد که در همین راستا بهمون یاد داد از همراه‌ترین ابزار یعنی وجب خودمون استفاده کنیم! یک کلاس شصت نفره همه وجب به هوا، خط‌کش به دست وجب‌هامون رو اندازه گرفتیم و من فهمیدم وجب بیست و یک سانتی دارم و اینکه اومدم دانشگاه که چرخ‌های صنعت رو من بچرخونم، نشون می‌داد رشدم متوقف شده و همین بیست و یک سانت همراه همیشگی‌م خواهد موند (امیدوارم البته) و تغییر نخواهد کرد. این شد که بعدها دیدم یک وجب از جانان کوتاه‌ترم و این یعنی حدودا بیست سانت. بله من الکی حرف نمی‌زنم. دلیل دارم!

از وزن و چاقی و لاغری که بگذریم (دیکتاتورطور) باید بگم خیلی رسمی لباس نمی‌پوشم. مانتو فرم ندارم و فکر نمی‌کنم روزی راضی بشم ازش استفاده کنم.

مهندسم. مهندس فلز. بعد از کار اگه شام نداشته باشیم به آشپزی می‌گذره. اگه هم داشته باشیم به کتاب خوندن. هفته‌ای یک بعدازظهر هم پدر و مادر نسبی و سببی. خیلی که زرنگ باشم سعی می‌کنم هر دو رو بگنجونم در یک بعدازظهر که خب هنوز به اون درجه از زرنگی نرسیدم و این اتفاق نیوفتاده!

پیاده راه رفتن رو خیلی دوست دارم، مخصوصا اگه کیف نداشته باشم. این رو گفتم یادم اومد لیست کنم چه چیزهایی دوست دارم: جانان. غذا خوردن. دوست دارم غذا رو خوب بخورم. غذای خوب بخورم. غذا رو بسط نمی‌دم چون لیست‌ش خارج‌ از توان الان (تاکید می‌کنم، الان) هست. غذای هواپیما رو اما باید فاکتور بگیرم. سیر هم باشم غذای هواپیما رو می‌خورم و دوست دارم. انواع سالاد بجز اندونزی. مسافرت. کیف چرم مشکی‌م. شلوار جین. ترکیب لباس‌های ملانژ با شلوار جین رو هم. ساعت تیسوت‌م. این آخری رو نخریدم هنوز، گرون بود و حتی مهندس بودنم هم نتونست کمکی بکنه که بخرمش! نامه، مخصوصا نامه کاغذی. تعطیلی. سعدی. کتابخونه شخصی. خوندن و نوشتن. کمد دیواری. نگاه کردن صفحه‌های عکاسی خارجی. طعم‌های شیرین. بابا.

و اما چیزهایی که دوست ندارم: کارمند هستم. کارمند بودن از این نظر برایم زجرآور شده است که مفهوم کار اونی نیست که باید. کار باید به تو بگه شکار نرو من غذا می‌آورم. پنبه نریس لباس را آماده بخر. از گرگ‌ها نترس برو زیر این سقفی که پول‌اش را من به تو می‌دهم. قبلاها مدام خدمت‌گزار بود. الان کسی شده انگار. شعار هم دارد: "باید عاشق کارت باشی". چه غلطا. مثلا همین وضعیت من. دو روز در هفته باید بروم وسط کویر ببینم کاگرها وسط جوشکاری نخوابیده باشند. بروم ببینم پیمانکار آیا واقعا st37 استفاده کرده و اگر رویت کنم st37مان شده st46شان توی برگه گزارش بازرسی بنویسم و به کارفرما ارائه دهم. همان چغولی خودمان. یعنی واقعا کارمان همین است که برویم وسط کویر ببینم پیمانکار همانگونه که در جلسات شیک و محترم و راستگو است، اینجا هم هست؟ (که خب گفتن ندارد که غالبا نیست). بعد امضا بزنیم و تمام. البته ما این کارها را هم به همین سادگی انجام نمی‌دهیم. در قبال همه این کارهای مهم و کلیدی، کارفرمای محترم به ما لقب ناظر کارشناس ارشد می‌دهد. به ما می‌گوید مشاور محترم و کاگرها به تقلید چیزی که شنیده‌اند می‌گویند خانم نظارت! همین می‌شود که مدام از خودم می‌پرسم یعنی من قرار است زندگی‌ام این‌طور بگذرد؟ این همه وجب متر کردم که به اینحا برسم؟ و خب بعدش برمی‌گردم شهر، رویکرد جدیدم که " انگولک کردن هرچیزی اساسا کار اشتباهی‌ست" را پیشرو قرار می‌دهم، جانان را می‌بینم و حالم خوش می‌شود و ادامه مهندسی فلزم را می‌گیرم! الان هم مطمئنم به مرز یاوه رسیده‌ام، خوابم هم می‌آید و باید تا ساعت بیست و یک و بیست دقیقه منتظر باشم تا هواپیما بیاید من را ببرد سر خانه و زندگی‌ام.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


خواهرک دارد می‌رود. خواهرک دارد می‌رود و این یک جمله خبری غم‌گین است. هواپیماها دارند یکی دیگر از تکه‌ها را می‌برند. نمی‌خواهم بروم مراسم زمخت بدرقه! بخواهم روراست و آدم باشم هم باید بگویم هیچ استرس ویزا را ندارم. روی یک موج بی‌خیالی‌ام از صبح. دی‌شب را به غصه نگذراندم، بغل‌ش کردم، سفت. شانه‌اش را بوسیدم. شانه کسی را که ببوسم یعنی طرف برایم عزیز است. نه از آن عزیزهای معمولی، که خیلی عزیز است. خواهرک بلدم است. می‌داند آرامش خداحافظی دیشب هیچ هم همه‌چی آرومه من چقدر خوشحالم، نبود. که غوغا داشتم. بلدم است که بروز دادن نمی‌دانم. یکی از خلاهای بزرگ زندگی‌ام همیشه همین بوده که بلد نیستم شادی و غم را نشان دهم. شادی‌هایم به لبخند می‌گذرد غم‌هایم به لبخند. بعد از درون حس می‌کنم دارم جمع می‌شوم. حقیقت این است که داشتم به از دست دادن عادت می‌کردم. به خیالم داشتم یاد می‌گرفتم هرکسی را که می‌بینم حدس بزنم کجا و چطور از هم خداحافظی خواهیم کرد. خواهرک، فکرش را نکرده بودم اما. می‌دانستم خواهد رفت، نمی‌خواستم قبول کنم. الان که نشسته‌ام این‌ها را می‌بافم به هم، هواپیماها دارند خواهرک را می‌بلعند. من؟ من هیچ، من نگاه! غم دارد می‎بلعدم و کاری از دستم ساخته نیست.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


ناهید زنگ زده بود، شماره‌ش رو گم کرده بودم، اسم نداشت طبیعتا! صداش رو شناختم اما. ناهید بود. دراومد که: "بچه‌ها حل تمرین شروع شده، اگه می‌خواین بیاین". منم گفتم باشه، قطع کردم. درست همین‌جوری. بی‌دلیل. لابد الان فکر می‌کنه پیام رو رسونده. اما اونا که نمی‌رن. یعنی نمی‌دونن که بخوان برن. از وقتی این تماس عجیب و یهویی روزم رو شکاف داده، دارم فکر می‌کنم فکر کن طرف گوشی به دست می‌گفت: "من رسیدم، تو کجایی؟"، منم درمی‌اومدم که دارم میام. یا سر چهاراهم. یا اصلا؛ نمیام تو برو!


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال