یکی اومده زیر عکس آقای رئیس تو کتاب چهره کامنت گذاشته که: "عین حقیقت، واقعیت دارد، جناب مهندس به لطف خدا همیشه موفق و شکست‌‎ناپذیر است". بله. ما نه تنها در شرکت‌مان اینچنین برنامه‌های ظریفی برای افزایش حقوق داریم، بلکه روزانه نیز شاهد نبرد رئیس‌مان علیه گیدورا هستیم. خدا این خوب شکست‌ناپذیر را از ما نگیراد.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی



.

بچه؟ بچه آخه؟ این موجودات اسم‌شون آدم نیست. بخدا حیف میشه اسم حیوان روشون بذاریم. چطور ممکنه. چطور می‌تونی به صورت بچه‌های معصوم شلیک کنی از خدا بی‌خبر. موجودات کریه تنفر برانگیز. بگردم برای دل مامان باباهاشون. بگردم.


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳


آن‌جا که ابی میخواند: "تن تو کو؟ تن صمیمی تو کو؟" حسرتی بالاترش هست؟ انگار کن ابی درست رو نقطه‌ای ایستاده که دست‌ش به هیچ‌جا، واقعا به هیچ‌جا بند نیست. آقای ابی این‌که عرض کنم در این تنهاشدگی تنها نیستید دردی را التیام که نه، تسکین می‌دهد؟


نویسنده : افرا ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح


می‌خوام بگم من این شیشه‌های مربا که دهانه عریض و ارتفاع کمی دارن و شانس همراه باشه درشون هم فلزی-طلایی باشه خیلی دوست دارم. کاش یکی بدونه چی می‌گم.

+ فیلینگ کف سطح توقع


نویسنده : افرا ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


انصافا اگر دور روزگار برعکس بود ما چقدر می‌خواستیم با دی راید کنیم؟

+ اینجا


نویسنده : افرا ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


استدلال‌های منطقی و جملات ادیبانه نیستند که تاریخ را می‌سازند بلکه خطابه‌های تحریک کننده هیجانات مردم هستند که مسیر تاریخ را تعیین می‌کنند.

+ نبرد من/ آدولف هیتلر


نویسنده : افرا ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳



.

رفتار آدم‌ها با چیزهایی که «باطری» دارند، یک نشانه است، نشانه‌ای از نگرانی‌ها، دغدغه‌ها، ترس‌ها، نشانه‌ای از چیزهایی که پنهان می‌کند.

در اطراف هرکدام از ما، باطری‌هایی هستند که مثل خوره روح‌مان را در انزوا می‌خورند و می‌فرسایند. من همیشه نگران باطری‌ها هستم، و همیشه این من ام که به آن‌ها آسیب می‌زنم. من کسی هستم که از روی علاقه دارم به لپ‌تاپ، موبایل، مودم جیبی، و هرچیز که باطری دارد و قابل شارژ است، آسیب می‌زنم. مثل مادری که نگران است در سفر اگر سرد شود چی؟ اگر گرم شود چی؟ اگر سخت شود چی؟ من آن فردی هستم که دایم نگران تمام‌شدن بی‌موقع باطری‌هاست. آن آدمی که همیشه سعی دارد در زمان مقتضی، حضور متقضی داشته باشد. قسم‌خورده‌ای برای حاضربودن در تمامی موقعیت‌های ممکن. کسی که در هراس تمام‌شدن زندگی می‌کند؛ باطری‌ها، شانس‌ها، شایدها، باطری‌ها.

وسایل اطرافم، همیشه توی سارژ اند، و از همین است که خیلی زود، باطری موبایل خراب می‌شود، باطری لپ‌تاپ خراب می‌شود، باطری مودم خراب می‌شود؛ ام‌شب فهمیدم که باطری مودم خراب شده است. مودمی که در هشت‌ماه گذشته، روشن نشد مگر در اتصال به سیم سارژر.

من آن فردی هستم که انگشتش را از هیچ سوراخی بیرون نمی‌آورد، حتی اگر سدّی نمانده باشد. مثل سربازی که همیشه پوتین به پا دارد، مثل سربازی که همیشه آماده‌باش است، مثل سربازی که هنوز خط مقدم را قدم‌رو می‌رود و می‌آید، مثل سربازی که نمی‌داند جنگ سال‌هاست که تمام شده.

همه‌‌ی چیزهای قابل شارژ، کنار من از پا درمی‌آیند؛ من می‌مانم و مُشتی سرباز معلول: لپ‌تاپ بدون باطری، مودم بدون باطری، موبایل بدون باطری.

فرمانده‌ی جنگ‌های نامنظم خانگی، فرمانده‌ی همیشه‌نگران، فرمانده‌ی خسته، فرمانده‌ی هرچی.

+ از دیوار حسین نوروزی


نویسنده : افرا ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


بیلبوردهای بانک شهر اعلام می‌کنه که: دوری اما دستت می‌رسه، بانکه، چه می‌فهمه دوری یعنی چی که حالا مانیفست میده دست‌ت می‌رسه یا نمی‌رسه یا چی. تو اما با طناب بانک تو چاه نرو. بخدا هیچ دوری دست‌ش نمی‌رسه. ساده‌ای هان! اینا همه‌ش پرت و پلاهای تبلیغاتیه. به هیبت اینکه بگن گولوبول سفید نداری؛ زنده می‌مونی اما!


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


امروز نزدیک به دو ساعت چرت گفتم و الف را خنداندم. دو ساعت مطلق اما فیلسوفی در من نشسته بود به هیبت دلقک هانریش بل.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال



.

سیرجانم و واقعا هر دفعه که میام اینجا سیر جانم.


نویسنده : افرا ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


مدل احساسی حاکم بر ماتم را می‌خواندم. هرطور حساب می‌کنم می‌بینم برای من مدل‌ش مدل دیگری‌ست. برای من پنج مرحله ندارد. برای من شروع دارد؛ پایان ندارد اما. مدام شروع می‌شود، تمام نمی‌شود. حالا تو فکر کن مدام شروع، مدام ادامه، پایان اما نه. مرحله‌ای که بشینی خستگی در کنی، نباشد. از این جنگ بیوفتی به جنگ بعدی. به عزای این بشینی دومی از دست برود. نتیجه‌اش می‌شود ملغمه‌ای که الان. که خسته بشوی. سپر بیندازی بست بشینی وسط معرکه که اصلا هرچی تو بگی، فقط می‌شود بس کنی؟ که خب معمولا نمی‌شود. مدام هست. پشت میز سفید هست. کنار خیابان هست. توی تاکسی هست. وسط استخر هست. رژ که می‌خریدم بود. با مامان که فتافیت نگاه میکردیم آمد نشست وسط دلم به دیدن ورز دادن خمیر. خوب که یاد گرفت شروع کرد به ورز دادن دلم. خیلی آرام، خیلی منطقی بهش گفتم بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه. حیا اجازه نداد بپرسم کی تمام می‌شود چون ادب ایجاب می‌کند هرگز از کسی نپرسم ببخشید پس شما کی تمام می‌شوید؛ در غیر این‌صورت که تا به حال چندین و چند بار این سوال را از آقای ر پرسیده بودم. آقای ر هر روز صبح کفش‌های بزرگ مشکی‌رنگش را فقط به این نیت پا می‌کند که بیاید روی روح و روان من ورزش کند. و آنقدر هم مزخرف هست که بخواهم زودتر از همه تمام شود اما خب آقای ر موضوع این لحظه‌ام نیست. بگذریم. داشتم می‌خواستم دست از خش انداختن من بردارد. سعی کنیم دوست باشیم با هم. اینکه باور کند به رسمیت می‌شناسم‌اش. می‌دانم هست و لازم نیست برای اثبات خودش مدام زخمی‌ام کند. اصلا خانم الیزابت هم همین را گفته. او که دیگر دکتر است و حرفش مدل شده و ویکی‌پدیا دارد حتی. من سال‌هاست به مرحله آخری که خانم الیزابت گفته است رسیده‌ام. پذیرفته‌ام و سپر انداخته‌‎ام. این سپر انداختنم اما به معنی تمام شدن‌اش نبوده است. و درست همین‌جا مرز بین من و خانم الیزابت کشیده می‌شود. من وقتی من سه ماه پیش بود مثلا، انکار می‌کرد. قبول نداشت و نمی‌پذیرفت که راستی راستی تنهایی انقدر سیاه و بی‌رحم و زمخت است. مدام رفت و آمد و حساب کرد ولی در نهایت پذیرفت. چون مجبور بود که بپذیرد و کاری غیر از این از دست‌اش ساخته نبود. همین مجبور شدگی کمک‌اش کرد که وارد مرحله دوم -عصبانیت- بشود. مجبور شده بود بپذیرد و این عصبانی‌اش کرده بود. حالا نه اینکه بردارد در و دیوار را خش بندازد نه. شروع کرده بود به فرو رفتن. به حذف کردن. به حذف شدن. من سه ماه پیش به من ماه پیش که رسید عاقل‌ شده بود. وارد مرحله سوم -جر و بحث- نشد. منطقا دریافته بود کاری از دست‌اش ساخته نیست. و مطلقا هم کاری ساخته نبود. مرحله چهارم هم نداشت به نظرم. چون اگر بخواهم منصف باشم د آیدیا آو لیوینگ برایم پوینتلس نشد و این یعنی مثل بچه آدم از مرحله چهارم گذشتم. گیرم که زخمی. گیرم که خسته. می‌ماند مرحله پنجم یا همان پذیرش که خانم الیزابت مدعی شده است مرحله پایانی این مدل است. و بنده تمام این یاوه‌‌ها را بافتم تا به اینجا برسم که بگویم با تمام احترام خانم الیزابت خیلی حرف مفت زده است. که هیچ هم اینکه من پذیرفته‌ام نه‌یعنی اینکه من به ماتم از دست دادن الف و ن و م و ب و آن یکی الف و آن یکی م و خواهرک و این اواخر ح پایان داده‌ام. که پذیرفتن به معنی این نیست که دردی نیست و همه‌چی آرومه من چقدر خوشحالم. که حتی اگر نوک مدادم بشکند هم یاد نبودن‌شان مثل خاری به قلبم فرو خواهد رفت و این سیکل معیوب نقطه پایانی ندارد خانم الیزابت. اصلا شمای سویسی را چه به مدل ماتم نوشتن خانم؟


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


+


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


به تاسی از سیدالشهدا (علیه‌السلام)، چراغ‌ها رو خاموش کرده و گفتم «هرکی می‌خواد بره، بره». اما ته دلم خیره‌ام که «کاش‌کی کسی نره...»؛ یکی درونم نشسته که منتظره کسی بخواد بره، بدو بره دم در دستاش رو حائل کنه فریاد بزنه «هیش‌کی از این‌خونه بیرون نمی‌ره.»

P. S.: از دیوار حسین نوروزی


نویسنده : افرا ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:وصف حال


گوشی رو برداشتم ازش بپرسم خب اگر همه‌چیز مطابق برنامه‌ریزی‌ش پیش بره، یعنی کی میره؟ و اینکه آیا باز هم همدیگه رو می‌بینیم؟ چقدر وقت دارم کلا؟ زل زدم به گوشی و در کسری از ثانیه دریافتم خفه‌خون بگیرم بهتره. و خب گرفتم؛ و شروع کردم به خوندن تیتر خبری "توافق با رنو در زمینه تندر 90 نهایی شد" و از زنی که نشسته بود تو ذهنم با انواع "نهایی شدن"‌ها جمله می‌ساخت پرسیدم چایی می‌خوره. گفتن نداره که وقعی بهم ننهاد و به خوندن‌ش ادامه داد.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح ¡تگ های این مطلب:وصف حال


روزم رو با خوندن ویکی‌پدیای یکی از تنهاترین‌های عالم شروع کردم؛ در سال هزار و نهصد و هشتاد و نه کشف شد. چرا تنهاست؟ چون تحقیقات نشون داده این تیره فرکانس صدایی در محدوده پانزده تا بیست هرتز دارن و محدوده صوتی‌ این موجود حدود پنجاه و دو هرتز ثبت شده. الان اصلاح می‌کنم، بروم صد پله پایین با دریا گریه کنم نه، بروم صد پله پایین با وال پنجاه و دو هرتزی گریه کنم. دست بکشم روی پوست‌اش بگم غصه نخور، به پ می‌گفتم غصه نخورد؛ نسخه پیچیده بودم برایش که بنویسد. نوشتن حال کسی‌ست که نمی‌داند از چه و چطور بگوید. بداند هم بلدش نیست. خود من. بلد نیستم حال‌م را شرح بدهم. به گفتن نمی‌توانم، به نوشتن باشد چشمان طرف از زل زدن به صفحه خسته می‌شود و یک الارمی که گوشه سمت چپ مغزم در زاویه سی و هفت درجه نسبت به محور عمودی‌ست روشن می‌شود که یعنی به مرز یاوه رسیده‌ام، سریع‌تر دو نقطه ستاره بزنم و از کادر خارج شوم. بحث تنهاترین وال دنیا را داشتم می‌گفتم اما. الان به نهنگ پنجاه و دو هرتزی چی بگم. بگم غصه نخور؟ همه ما تنهاییم. بلکم جنگ بشه یه زیردریایی طراحی کنن، فرکانس امواج جاسوسی‌شون محدوده آواز خوندن تو رو پوشش بده. بخندونم‌ش. می‌دونم اما این پرت و پلاها حالش رو خوب نمی‌کنه ؛ حال هیچ تنهایی رو خوب نمیکنه، فقط حداقل‌اش اینه که بفهمه تو این تنهاشدگی تنها نیست. گیرم که فرکانس صوتی همه‌مون از بیست هرتز باشه تا بیست کیلو. بعد بیب بیب الارم گوشه سمت چپ مغزم شروع کند به...


نویسنده : افرا ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم ¡تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح


داشتم می‌گفتم می‌دونی اسم پسر غلامعلی حداد عادل چیه؟ نمی‌دونست. ادامه دادم فریدالدین غلامعلی حداد عادل!! خیلی هم جدی داشتم از بقیه‌شون می‌گفتم. انقدر التزام دارم در همه وجوه اسم این بنده خدا رو کامل بگم!


نویسنده : افرا ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


دوست عزیز باور کن من اصلا چیزی از فرهنگ درست‌نویسی بلد نیستم. فرهنگستان زبان و ادب فارسی (با محتویاتش) هم حتی نمی‌دانم کجاست. برای خودت می‌گم که یه اشتباه نگارشی رو دست کم نگیری. فاصله "من را در عشق تهدید کرد" تا "من را در عشق تحدید کرد" واقعا خود ماه گردون تا ماه من است. اولی می‌رسد به اسیدپاشی، دومی اما جان است. جان.


نویسنده : افرا ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی



-

یکی از حفره‌های اخلاقی نگارنده این هست که بنده تحت هیچ شرایط در محیط کار از اصطلاح "اشتباه کردم، اصلاح‌ش می‌کنم" استفاده نمی‌کنم. خوب می‌دونم که انسان جایز‌الخطاست و اشتباه یک امر بدیهی محسوب میشه اما در کنارش می‌دونم که همون انسان کامل هم نیست. و خب این اخلاق من هم یکی از چندین نقص. نهایت کاری که می‌کنم اینه که بگم باشه یه نگاه بهش می‌اندازم. طرف مقابلم هم چون می‌بینه خیلی دقیق و موشکافانه دارم صفحه مانیتورم رو بررسی می‌کنم؛ از اینکه اون کار رو در اولویت‌های مندرج در لیست کارهای موکول شده‌م میذارم خیلی راضی و خوشحال به زندگی‌ش ادامه خواهد داد. و هیچ‌وقت هم درک نخواهد کرد که وسط فیدخونی‌های من نباید تمرکزم رو به خاطر کارهای پیش‌پا افتاده‌ای مثل بررسی تغییر خط انتقال گاز از توی خاک به روی خاک دیسترب کنه! یه قانون گفته اما نانوشته‌ای هست که میگه اول فیدخونی بعد کار. همین میشه که کلی کار دارم اما انجام نمی‌دم چون توئیتر و وبلاگ‌ها مهم‌تر هستن. بعضی موقع‌ها هم همه این‌ها رو انجام می‌دهم و تمام، اما باز هم نمی‌رم سراغ کارهام چون یه لبه مشکی مانیتور وجود داره که باید بهش زل بزنم. رئیسم آشنایی خیلی خوبی با این اخلاق من داره. یقین پیدا کرده هرچقدر هم فشارم بده نمی‌تونه این اعتراف رو از من بگیره. همین آگاهی رئیسم باعث شده هیچ‌وقت اجازه نده من برم. نه که نیروی نمونه‌ش باشم؛ بل می‌دونه با این اخلاق قشنگم هیچ‌جای دیگه‌ای نمی‌تونم کار کنم. بنده‌نوازی می‌کنن ایشون. این‌ها رو گفتم که برسم به این نقطه که رئیس محترم‌ام حیف که اینجا رو نمی‌خونی اما اگر معجزه‌ای رخ داد و روزی گذرتون به اینجا افتاد امیدوارم بدونید که بین اون چهار نفری که موظف بودن شما رو ممیزی کنن اون تنها نفری که فرم ارزیابی مدیران رو برای شما با امتیاز صد ثبت کرد من بودم.


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح


گفته می‌شه هوای تهران خیلی آلوده‌ست. از وقتی مرتضی پاشایی خدابیامرز، خدا بیامرز شد از سرطان، اینکه هوای تهران آلوده‌ست و این آلودگی ارتباط تقریبا مستقیم و نزدیکی با این غده داره، بیشتر هم گفته شده. من اگه تهرانی بود به هیچ‌وجه تهران زندگی نمی‌کردم. اما خب تهرانی نیستم که.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


اینکه ابندن اولین لغتیه که پونصد و چهار به ما یاد می‌ده، خیلی هوشمندانه‌ست به نظرم.


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳


مردم به دو دسته خیلی نامساوی تقسیم می‌شوند: عوام و خواص. نسبت این دو با هم، نسبت نود و نه به یک است. یعنی از هر صد نفر، نود و نه نفر عوامند - عین خودمان - و یک نفر خواص است، و هیچ آدم عاقلی نود و نه را نمی‌گذارد، یک را بردارد. پس خواص را در شمار هیچ‌یک از اعضای خود به حساب نیاورید و در صورت لزوم، فقط به جلب رضایت عوام فکر کنید، چرا که:

اولاً: جلب رضایت عوام، بسیار آسان‌تر از خواص است.

ثانیاً: رضایت عوام را فله‌ای می‌شود جلب کرد ولی خواص را یکی-یکی. آن هم اگر بشود.

ثالثاً: عقل عوام به چشمشان است ولی عقل خواص هرکدام یک جایشان است که با زحمت هم نمی‌توان جایش را پیدا کرد.
و از همه این‌ها مهم‌تر، در انتخابات و رای‌گیری، سنگ خواص و عوام یک اندازه است. سنگ آدم خواص که بیش‌تر یا درشت‌تر از آدم عوام نیست. پس آدم باید مغز خر خورده باشد که خواص را با همه‌ی مشکلاتشان جدی بگیرد.

خلاصه این‌که؛ این عوامند که سرنوشت و تقدیر خواص را رقم می‌زنند. پس خود خواص را نباید جدی گرفت، اما خطر خواص را چرا. خیلی باید مراقب بود. این خواص، موجودات پلید و ناشناخته‌ای هستند که اگر ازشان غافل شوید، کار دستتان می‌دهند.
عوام هزارتایش کم است و خواص یک دانه‌اش زیاد است. اگر توانستید سرشان را زیر آب بکنید وگرنه لااقل مراقب باشید یکی‌شان دو تا نشود.

-  دموکراسی یا دموقراضه، سیدمهدی شجاعی


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب