مرگ نزدیک‌تر آمده است. اینکه ندیده‌امش و رفته است دلم را خش می‌اندازد. که همان‌طور بود؟ همانطور نرم و مهربان و با همان خنده‌های همیشگی؟ حالا یکی از عزیزترین آدم‌های کودکی‌ام را دیگر ندارم و نشسته‌ام پشت این میز سفید. مهربان‌ترین عمه‌ام را از دست داده‌ام و لعنت به این زندگی.


نویسنده : افرا ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤



 

این روزها مدام به خودم می‌گم، تو می‌تونی... قبلن از پس‌اش بر اومدی... بازم می‌تونی...


نویسنده : افرا ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح ¡تگ های این مطلب:وصف حال



.

من از صنعت خسته‌ام صنعت از من نه!


نویسنده : افرا ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح


"باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن‌قدر که اشک‌ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد."

-  من او را دوست داشتم، آنا گاوالدا، الهام دارچینیان


نویسنده : افرا ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:کتاب


"چشمان تو، چنان زلال و صاف است که گویی آب روی آیینه ریخته‌اند، آدم در وحله اول متوجه این زیبایی می‌شود. من که نگاه شرم‌ناک تو را، به اولین دفعه، چند سال قبل دیدم، قلبم هری ریخت تو. چنان حالی شدم که لذت و کیف‌اش را یاد دارم. خیلی‌ها هستند وقتی کسی را دوست می‌دارند اگر مدتی نبیند، از یاد فراموش می‌کنند ولی من طور دیگر هستم، وقتی مدت درازی تو را نبینم، زیبایی تو در پرده‌‌ی مه قرار می‌گیرد، غمگینی من هزار برابر، می‌شود، قشنگی تو ده هزار بار."...

-  طاهره، طاهره‌ی عزیزم/ نامه‌های غلامحسین ساعدی به طاهره کوزه‌گرانی/ نشر مشکی


نویسنده : افرا ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:کتاب



 

"اگر لازم باشد که آدم مشتی به چانه کسی بکوبد و دلش هم بخواهد که این کار را بکند، دیگر معطلی جایز نیست." و اینکه من الان مشتی که دلم می‌خواهد را نمی‌کوبم به چانه‌ات و مدام معطل می‌کنم حقیقتا جایز نیست.

+ جمله اول را هولدن جایی در ناطور دشت می‌گفت و چه خوب هم!


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:وصف حال


این را برایش خوانده بودم. حالا ولی به ترافیک پارک وی برگشته‌ام.

+

 


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


وسواس دارم. گونه‌ای بیماری مزمن که می‌کشاندم روبروی یک مکعب چوبی به سنجیدین و بالا پایین کردن که خب، کدام مانده، کدام را این هفته ببرم به آن جهنم‌دره که بی‌مونس نمانم. کدام برای پشت میز سفید کدام برای وقتی که قرمه‌سبزی بخواهد برای خودش جا بیوفتد و کاری به من نداشته باشد اما مرخصم هم نکند! این‌طور است که معمولا کتاب نخوانده ندارم. گفتن ندارد که منظورم کتاب‌های درسی نیستند. آن‌ها را تا دلتان بخواهد! اما یک سری هم هستند که نصفه می‌مانند. که هرچقدر تلاش کنم باز هم نصفه رها می‌شوند. درحالیکه نه تنها ضعف قلم ندارند، بلکه خیلی هم عالی‌اند. انقدر خوبند که نصفه می‌مانند. مثل همینی که داشتم برایش می‌خواندم: "آنگاه که من کنار پل، ایستاده بودم در قلب مه، با چند شاخه نرگس مرطوب به انتظار تو و تو در درون مه پیدا شدی؛ مه را شکافتی و پیش آمدی و با چشمان سیاه سیاهت"...

کتاب را بستم که آخ از چشمان سیاه سیاهت... آخ

 

+ بند از یک عاشقانه آرام است.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال