روزهایی بوده است که از حجم عظیم دلتنگی خواب راحتی نداشته‌ام. روزها برمی‌گردند به چهار سال پیش. تو را در مهمانی میم دیده بودم. با پیراهن سفید و شلوار سرمه‌ای. با همین صدای گیرا و رها. با همین چال گوشه چشمانت موقع خندیدن. دور بودیم البته. به هم معرفی شده بودیم. و من به آشفتگی سلام کردم. بله الان بعد از چهار سال اعتراف می‌کنم که آن روز بعد از دیدنت از نسیم عطر تو بغض گلویم را گرفت. غم‌ات از همان لحظه آمد نشست روبرویم. شوق دیدنت خواب شبانه‌ام را گرفته بود و من بیچاره‌تر از آن بودم که از پس‌اش بر بیایم. چند نامه برایت نوشته باشم خوب است؟ چند بار ونک را رفته باشم و آمده باشم؟ چند فولدور خصوصی ساخته باشم؟ چند بار خیالت آمده باشد به لحظه‌هایم؟ عددی برای یک پروسه باز ندارم اما آرامم جانان وقتی هنوز هم شب‌ها بیدار می‌شوم، خیره‌ات می‌شوم و از شوق می‌بوسمت که دارمت و خدا را شکر بابت لمس تمام لحظه‌هایی که بعد از آمدنت رنگ زندگی به خود گرفتند.

P. S.: عنوان از مولانا ‌ست.


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


The sea’s only gifts are harsh blows, and, occasionally, the chance to feel strong. Now, I don’t know much about sea, but I do know that that’s the way it is here. And I also know how important it is in life not necessarily to be strong, but to feel strong. To measure yourself at least once, to find yourself at least once in the most ancient of human conditions, facing the blind, deaf stone alone with nothing to help you but your hands and your own head.

-  Into the Wild, by Sean Penn, 2007.

 


نویسنده : افرا ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:فیلم


با اطمینان و خیلی جدی حرف می‌زد: "وقتی بارون می‌یاد تو چترت رو باز می‌کنی. درسته؟ چون می‌خوای خیس نشی."

شانه‌ام را تکان دادم.

"حالا فکرش رو بکن وقتی ساعت‌های زیادی داری پیاده می‌ری، ممکنه بارون تموم شده باشه ولی تو هنوز نگران باشی که خیش بشی، یا اون‌قدر تو فکر خودت غرق شده باشی که متوجه نشی دیگه احتیاجی به اون چتر نداری. تو الان با چتر باز بالای سرت اینجا هستی ولی دیگه بارونی وجود نداره. بدون چترت دیگه خیس نمی‌شی و اگه به موقع نبندیش، نور خورشید و آسمون صاف رو از دست می‌دی."

- چتر تابستان، لیزا گراف، ترجمه نیلوفر نیکزاد

اگر شرایط‌ش رو دارید، لذت خوندن این کتاب رو از دست ندید.


نویسنده : افرا ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:کتاب