بنویسم خلاص می‌شوم؟ نمی‌دانم. پیش‌ترها که می‌نوشتم خط‌ها و کلمه‌ها و ترکیب‌ها مرهم دلم بودند. حالا اما نمی‌دانم. زندگی به سمتی می‌رود که هر روز بیشتر نمی‌دانم. بیشتر دو به شک هستم و بیشتر نامطمئنم. گاهی دلم بی‌اندازه تهی می‌شود اما دیگر این هم اهمیتی ندارد. همه چیز به هم گره می‌خورد. غم تا بالای جانم آمده است. اما در مرحله‌ای هستم که دیگر حوصله‌اش را هم ندارم. حوصله فکر کردن را. دیگر دلم مسئولیت نمی‌خواهد. خسته هستم. به غایت خسته. خواهرک دارد می‌رود. مامان یک حجم اشک و گریه است که دست و پا درآورده و بابا مغموم است. استواری‌اش در این شرایط به درجه غم‌هایم می‌افزاید. الف رفته است و ازش بی‌خبرم و از آن یکی الف هم که برود به درک بی‌خبرم. به همه این‌ها اتفاق دیروز هم اضافه شده است. همّ جدید. غم جدید. گاهی فکر می‌کنم کاش این توده عظیم تمام نشدنی را می‌زاییدم و تمام می‌شد. سبک می‌شدم. نفس می‌کشیدم. اما همانطور که از اسمش پیداست، تمام ناشدنی‌ست. خدایا خودت ما را از طوفان خبر دیروز نجات بده. حیرانم و از تو خواستارم این سرگشتگی را تمامش کنی. اگر خدایی هست که وبلاگ می‌خواند کاش بیاید اینجا را ببیند...


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩٦