خواهرک دارد می‌رود. خواهرک دارد می‌رود و این یک جمله خبری غم‌گین است. هواپیماها دارند یکی دیگر از تکه‌ها را می‌برند. نمی‌خواهم بروم مراسم زمخت بدرقه! بخواهم روراست و آدم باشم هم باید بگویم هیچ استرس ویزا را ندارم. روی یک موج بی‌خیالی‌ام از صبح. دی‌شب را به غصه نگذراندم، بغل‌ش کردم، سفت. شانه‌اش را بوسیدم. شانه کسی را که ببوسم یعنی طرف برایم عزیز است. نه از آن عزیزهای معمولی، که خیلی عزیز است. خواهرک بلدم است. می‌داند آرامش خداحافظی دیشب هیچ هم همه‌چی آرومه من چقدر خوشحالم، نبود. که غوغا داشتم. بلدم است که بروز دادن نمی‌دانم. یکی از خلاهای بزرگ زندگی‌ام همیشه همین بوده که بلد نیستم شادی و غم را نشان دهم. شادی‌هایم به لبخند می‌گذرد غم‌هایم به لبخند. بعد از درون حس می‌کنم دارم جمع می‌شوم. حقیقت این است که داشتم به از دست دادن عادت می‌کردم. به خیالم داشتم یاد می‌گرفتم هرکسی را که می‌بینم حدس بزنم کجا و چطور از هم خداحافظی خواهیم کرد. خواهرک، فکرش را نکرده بودم اما. می‌دانستم خواهد رفت، نمی‌خواستم قبول کنم. الان که نشسته‌ام این‌ها را می‌بافم به هم، هواپیماها دارند خواهرک را می‌بلعند. من؟ من هیچ، من نگاه! غم دارد می‎بلعدم و کاری از دستم ساخته نیست.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال