اگر بگویم امروز یک سال است که از آمدنم به این شرکت می‌گذرد خیلی بی‌ربط است، علت اصلی توضیحات آتی‌ای که می‌دهم اولش این بود؛ اما چون دیدم بی‌ربط است، می‌چسبانم‌‌اش به حرف پ که گفت خودمان را بنویسیم. البته فکر نکنم منظور دقیق‌اش اینی بود که من الان دارم می‌بافم، اما چون من یک مهندسم و خیلی دقیق، وظیفه خودم می‌دونم استدلالی برای علت نوشتن‌م رو کنم! استدلال مطقی‌م هم اینه که: پ گفت.

یک متر و شصت سانت قد دارم (این رو البته از دقیق بودنم فاکتور بگیریم فعلا!) حدودی میگم، یعنی بیست سانت از جانان کوتاه‌ترم. این بیست سانت هم تقریبی می‌گم، چطور حدس زدم بیست سانته؟ برمی‌گرده به استاد مقاومت مصالح‌مون که تلاش زیادی داشت مبنی بر اینکه بهمون حالی کنه باید بلد باشیم دقیق باشیم. برای اینکار هم تاکید میکرد نبینه یکی یه کولیس گرفتیم دست‌مون وسط بیابون و کارگاه و کارگرا مدام سایز می‌زنیم! اینکه باید ابزارمون پرکتیکال باشه. اصرار خاصی داشت اندازه بلد باشیم. تخمین بلد باشیم. وسط‌ش هم یهو می‌پرید به یکی و ازش می‌خواست جواب بده سیصد و بیست ضرب در دویست و نود چقدر میشه مثلا! که معمولا هم با یه چهره هنگ مواجه می‌شد. اونجاها بود که بهمون تخمین یاد داد. که کسی وسط کارگاه از ما ماشین‌حساب نمی‌خواد! جواب می‌خواد. متراژ می‌خواد. و خطابه‌ش رو اینطور تموم می‌کرد که ما مهندس‌ها باید نامبرمن و نامبرومن باشیم! این شد که در همین راستا بهمون یاد داد از همراه‌ترین ابزار یعنی وجب خودمون استفاده کنیم! یک کلاس شصت نفره همه وجب به هوا، خط‌کش به دست وجب‌هامون رو اندازه گرفتیم و من فهمیدم وجب بیست و یک سانتی دارم و اینکه اومدم دانشگاه که چرخ‌های صنعت رو من بچرخونم، نشون می‌داد رشدم متوقف شده و همین بیست و یک سانت همراه همیشگی‌م خواهد موند (امیدوارم البته) و تغییر نخواهد کرد. این شد که بعدها دیدم یک وجب از جانان کوتاه‌ترم و این یعنی حدودا بیست سانت. بله من الکی حرف نمی‌زنم. دلیل دارم!

از وزن و چاقی و لاغری که بگذریم (دیکتاتورطور) باید بگم خیلی رسمی لباس نمی‌پوشم. مانتو فرم ندارم و فکر نمی‌کنم روزی راضی بشم ازش استفاده کنم.

مهندسم. مهندس فلز. بعد از کار اگه شام نداشته باشیم به آشپزی می‌گذره. اگه هم داشته باشیم به کتاب خوندن. هفته‌ای یک بعدازظهر هم پدر و مادر نسبی و سببی. خیلی که زرنگ باشم سعی می‌کنم هر دو رو بگنجونم در یک بعدازظهر که خب هنوز به اون درجه از زرنگی نرسیدم و این اتفاق نیوفتاده!

پیاده راه رفتن رو خیلی دوست دارم، مخصوصا اگه کیف نداشته باشم. این رو گفتم یادم اومد لیست کنم چه چیزهایی دوست دارم: جانان. غذا خوردن. دوست دارم غذا رو خوب بخورم. غذای خوب بخورم. غذا رو بسط نمی‌دم چون لیست‌ش خارج‌ از توان الان (تاکید می‌کنم، الان) هست. غذای هواپیما رو اما باید فاکتور بگیرم. سیر هم باشم غذای هواپیما رو می‌خورم و دوست دارم. انواع سالاد بجز اندونزی. مسافرت. کیف چرم مشکی‌م. شلوار جین. ترکیب لباس‌های ملانژ با شلوار جین رو هم. ساعت تیسوت‌م. این آخری رو نخریدم هنوز، گرون بود و حتی مهندس بودنم هم نتونست کمکی بکنه که بخرمش! نامه، مخصوصا نامه کاغذی. تعطیلی. سعدی. کتابخونه شخصی. خوندن و نوشتن. کمد دیواری. نگاه کردن صفحه‌های عکاسی خارجی. طعم‌های شیرین. بابا.

و اما چیزهایی که دوست ندارم: کارمند هستم. کارمند بودن از این نظر برایم زجرآور شده است که مفهوم کار اونی نیست که باید. کار باید به تو بگه شکار نرو من غذا می‌آورم. پنبه نریس لباس را آماده بخر. از گرگ‌ها نترس برو زیر این سقفی که پول‌اش را من به تو می‌دهم. قبلاها مدام خدمت‌گزار بود. الان کسی شده انگار. شعار هم دارد: "باید عاشق کارت باشی". چه غلطا. مثلا همین وضعیت من. دو روز در هفته باید بروم وسط کویر ببینم کاگرها وسط جوشکاری نخوابیده باشند. بروم ببینم پیمانکار آیا واقعا st37 استفاده کرده و اگر رویت کنم st37مان شده st46شان توی برگه گزارش بازرسی بنویسم و به کارفرما ارائه دهم. همان چغولی خودمان. یعنی واقعا کارمان همین است که برویم وسط کویر ببینم پیمانکار همانگونه که در جلسات شیک و محترم و راستگو است، اینجا هم هست؟ (که خب گفتن ندارد که غالبا نیست). بعد امضا بزنیم و تمام. البته ما این کارها را هم به همین سادگی انجام نمی‌دهیم. در قبال همه این کارهای مهم و کلیدی، کارفرمای محترم به ما لقب ناظر کارشناس ارشد می‌دهد. به ما می‌گوید مشاور محترم و کاگرها به تقلید چیزی که شنیده‌اند می‌گویند خانم نظارت! همین می‌شود که مدام از خودم می‌پرسم یعنی من قرار است زندگی‌ام این‌طور بگذرد؟ این همه وجب متر کردم که به اینحا برسم؟ و خب بعدش برمی‌گردم شهر، رویکرد جدیدم که " انگولک کردن هرچیزی اساسا کار اشتباهی‌ست" را پیشرو قرار می‌دهم، جانان را می‌بینم و حالم خوش می‌شود و ادامه مهندسی فلزم را می‌گیرم! الان هم مطمئنم به مرز یاوه رسیده‌ام، خوابم هم می‌آید و باید تا ساعت بیست و یک و بیست دقیقه منتظر باشم تا هواپیما بیاید من را ببرد سر خانه و زندگی‌ام.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال