سرزمین غریبی بود. سرزمین غریبی بود. "اومیاسیاکو" مرا به آنجا دعوت کرده بود. اومیاسیاکو نمی‌توانست مرا به سرزمینی دعوت کند که هیچکس از وجود آن آگاه نباشد، هیچ اطلسی آن را نشان ندهد، و هیچ رادیو یا تلویزیونی اخبار مربوط به آن را در سراسر جهان پخش نکند. من می‌بایستی پیش از این‌ها، عکس رئیس جمهور یا پادشاه میهن اومیاسیاکو را در روزنامه دیده باشم. من، می‌بایست از اوضاع اقتصادی و سیاسی میهن اومیاسیاکو خبرهایی داشته باشم- حتی خبرهایی نه عین واقع.

مرز داشت. میهن اومیاسیاکو مرز داشت؛ و مرزبان. قطاری مسافران را در مرز میهن اومیاسیاکو پیاده می‌کرد- گرچه در قطاری که مرا به آن سرزمین می‌برد، هیچ مسافر دیگری وجود نداشت. و من، لوکوموتیو را هم ندیدم؛ مأموران ایستگاه آخر را هم ندیدم؛ میوه‌فروشان عجول را هم ندیدم – که معمولاً پای کوپه‌ها سربلند می‌کنند و سبد میوه‌هایشان را بالا می‌گیرند و نشان می‌دهند...

چه وحشت‌آور است که انسان، در سرزمینی ناشناس، از قطاری پیاده شود که در آن قطار، هیچ مسافر دیگری وجود ندارد...

رونوشت، بدون اصل / نادر ابراهیمی


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب