کاش همون روزهای اول یه صفی بود می‌رفتیم توش ثبت‌نام می‌کردیم. آپشن داشت. یه دنیای نرم. آدم‌هایی که توضیح ندی و بفهمند. رفتن نداشته باشه. حالا نه کلا رفتن نداشته باشه؛ رفتن بدون برگشتن نداشته باشه. مقایسه نباشه توش. جهل نداشت. روزهاش سی ساعت به بالا. کلا کنار کار، وقت باشه بری ولی‌عصر رو گز کنی. چنارها رو نگاه کنی. "پس مردم چی میگن" نباشه اونجا. بشینی مدام مامان بابا رو نگاه کنی. هواپیما نیوفته. هواپیما نداشته باشه اصلا. همه‌ش دوچرخه. ازینا که سبد حصیری دارن جلوی فرمون‌شون! درخت زیاد؛ سبز شارپ. آب زیاد. هوا تمیز؛ آبی شارپ، هفتاد و سه درصد روزهای سال هم ابری. خنک. ملال نباشه توش. من اونجا دیگه مهندس فلز نبودم. ثبت نام می‌کردم؛ معلم داستان، معلم شعر. حالا اون وسطا اگه خانم مسلمی نبود به جاش ریاضی هم درس می‌دادم. جانان اما بود. آپشن عمومی نبود اما. کلیک مربع جلوی اسم‌ش برای بقیه کاربرا خاکستری بود برای من فقط، فعال. سفارت؟ نداشتیم از پایه. این چی هست اصلا؟ چطور تلفظ میشه؟ سف آرت؟ منظورتون هنره؟ باید اصلاح کنم اون صف آرت نوشته میشه؛ راهروی سمت چپ بلوک دوم ثبت نام حوزه‌های هنریه. ایراد نداره اما من می‌نویسم براتون. شما فقط باید این فیش لبخند رو بپردازید. دنیای بغل‌های سفت. بغل‌های همیشگی نه از سر ناچاری و دوری. دل‌تنگی نداشت اصلا. دلتنگی کجا بود وقتی کسی قرار نبود بره و برنگرده. من اینجا ثبت‌نام نکرده بودم که.


نویسنده : افرا ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم