از آن روزهای لعنتی بهانه‌گیری‌ام شده است. دلم می‌خواهد از این مخمصه خلاص شوم. بال دربیاورم. بروم. خیلی فیلسوفانه شد. نه. بروم مولوی حتی. با مامان برویم بازار. بروم موهایم را سر و سامان بدهم. طفلکی شده‌ام باز. مدام مشغول زخم و زیلی کردن خودم هستم. دو تا آقا درست روبرویم نشسته‌اند. خانم ح سر به هواست. جانان آمد سوئیچ را داد و رفت. سفارش کرد که مواظب خودم باشم. مواظب خودم هستم؟ پس این زخم‌های لعنتی چرا خوب نمی‌شوند. دوست ندارم در اضطراب باشم. دوست ندارم بروم. دوست ندارم بمانم. دوست ندارم مهندس باشم. دوست دارم زندگی کنم. حوصله روضه شنیدن این و آن را هم ندارم. این را آن‌شب به پ گفتم. گفتم من خودم روضه‌خونم. گریه کن ندارم پ. خندیدیم. پ خوب است. دور است اما. همه آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام دور هستند. و حقیقت این است که خسته شده‌ام از بس که آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام جاهای دوری زندگی می‌کنند. دنیای اطرافم وسیع شده است و هرچه وسعت‌اش بیشتر، دوست‌اش کمتر. خسته شده‌ام از دوست‌های جدید پیدا کردن. بهتر است بگویم ترسیده شده‌ام که دوست جدیدی ببینم. هر وقت یک بنده خدایی هم پیدا می‌شود مدام با خودم می‌روم و می‌آیم که خب؛ حالا این یکی را کی و کجا از دست می‌دهم؟ کی می‌رود؟ چطور خداحافظی می‌کنیم؟ نتیجه‌اش این می‌شود که حوصله‌ی این‌طور روابط را ندارم. نمی‌توانم آدم‌ها را ببندم. فقط می‌توانم وقتی دارند می‌روند دونقطه پرانتز باز بچسبانم تنگ جملاتم برای طرف که یعنی واو چه خوب. درونم اما یکی دو نقطه پرانتز بسته‌طور نشسته است مدام. یک عالم کار دارم حوصله هیچ‌کدامشان اما پیوست‌شان نیست. سراغ‌شان نمی‌روم. بیشتر روزها نمی‌فهمم چطور می‌گذرد. فقط می‌فهمم که کشدار است. امروز میم آمد بالای سرم. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود می‌آید سروقت من و من هم می‌خندانم‌اش. به پ می‌گفتم آدمی‌زاد چیزی نمی‌فهمد. من هم خودم را. باور نکرد. گفت که اگر من این را بگویم باید برود بمیرد. خندیدیم. بعد گفتم دور از شوخی اما من خودم را نمی‌فهمم. نفهمیدم کی انقدر شکننده شدم. کی همه‌چیز انقدر از هم متلاشی شد؟ حرف و فکر و محیط‌م مستقل‌ از هم شده‌اند. حرفم همان است که میم می‌شنود؛ می‌خندد، دلش باز می‌شود و فکر می‌کند فانی‌ام! فکرم آن چیزی‌ست که اینجا می‌بافم به هم و مغز شما رو باهاش رنده می‌کنم. و محیطم اون‌چیزی که آقای رئیس از بالای آن هرم لعنتی فکر می‌کند من مهندس خوبی برایش هستم. برآیند این سه می‌شود آدمی که می‌فهمد یک تغییری این وسط رخ داده اما چند و چون‌اش را نمی‌فهمد. خسته شده‌ام انقدر برنامه ریخته‌ام و وانمود کرده‌ام همه‌چیز دارد روال عادی و خوب‌اش را طی می‌کند. این حجم عظیم محافظه‌کاری دیگر در توانم نیست و گاهی کنترلش از دستم خارج می‌شود. درست مثل امروز. یکهو وسط بررسی لوله‌های سیستم بازیابی حرارت کوره موج‌اش آمد سراغم. اولش خیلی آرام و دوستانه. بعد من شروع کردم به مبارزه چون می‌دانستم این هم یکی از بازی‌های جدید یکی از همان آدم‌های درونم است. بعدتر اما ادامه پیدا کرد و خب زورم نرسید. شروع کردم به پیدا کردن یک جایی برای استتار. که رسیدم به سرویس بهداشتی شرکت. هیچ چیزیم نبود. واقعا هم چیزیم نبود و خجالت‌آور بود. اما هیچ‌چیز نبودنش و خجالت‌آور بودنش کمکی به بندآمدنش نمی‌کرد. همین‌طور بیشتر و بیشتر شد تا خسته شدم و آمدم اینجا زل زدم به حاشیه مشکی کنار مانیتور و شروع کردم به وبلاگ نوشتن.

P. S: عنوان شعری‌ست از شهیار قنبری


نویسنده : افرا ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال