بچه‌تر که بودم اعتقادم بود زندگی بدون دوست داشتن دیگر نباید از ریشه زنده بودن بیاید. که تمام هدف خلقت دوست داشتن و دوست داشته شدن است. همان روزها بود که خانم پناهی معلم پرورشی‌مان که البته تعلیمات دینی و قرآن هم درس می‌داد یک روز سر کلاس، حدیثی خواند با این مضمون که: (گوینده؛ خدا) "اگر بندگان من می‌دانستند چه عشقی به آن‌ها دارم، بی‌شک از شوق می‌مردند". بسط‌ش نداد البته. چون بلافاصله بعدش گفت حدیث قدسی‌ست و بلافاصله‌ترش بچه‌ها پرسیدند یعنی چی قدسی؟ دیگه چون منم یادم نیست؛ حدس بزنید بحث کجا رفت. من اما با بحث نرفتم. قفل کرده بودم به عشق خدا. اینکه طبق تعلیمات همان خانم پناهی خدا از روح خودش فوت کرده توو ما باعث شد یه دست‌آویز فلسفی-عقیدتی پیدا کنم که محور خلقت روی عشق قرار گرفته. پس سفت‌تر چسبیدم به اینکه  هدف اینه که دوست داشته باشیم و دوست داشته بشیم. هرجا هم دلیل لازم بود، درحالیکه داشتم پله‌های منبر رو بالا می‌رفتم دست می‌کردم تو جیبم این حدیث و موضوع روح لاو بیسد خدا رو روو می‌کردم بعد هم فوت و انتقالش به ما و اینا و بحث رو اینطور تموم می‌کردم که ما ذات‌مون دوست می‌داره و به تبع‌اش هم طبیعیه که دلش بخواد دوست داشته بشه. اگر غیر از این شد، اسم‌ش زندگی نیست که روزمرگیه. گفتن ندارد که آن روزها با وجود اعتقاد عمیقی که به وجود عشق داشتم خبری از عشق نبود. روزها می‌گذشتن و من صبح‌ها دانشجویی در سودای مهندس فلز شدن بودم و شب‌ها خیال‌بافی که دوست دارد در دنیای قصه‌ها فرو برود. معتقد بودم این‌همه شعر، این‌همه داستان و کلا این‌ حجم عظیم ادبیات دارد هرز می‌رود وقتی کسی نیست که آغوش‌ش درمان تمام عذاب‌های دنیا باشد. و باز هم گفتن ندارد که روزهای تلخی بودند که برای کاهش تلخی‌اش این رویکرد را پیش‌رو گرفتم که خب به قول ایلیا زندگی است دیگر؛ خاک بر سرش. در و پنجره دلم را بستم پرده را کشیدم و بست نشستم به اینکه چطور می‌توانم استحکام بدنه آلومینیومی را بالا ببرم و بعد آپولو هوا کنم. در گیرودار همان زیرزمین تحقیقات بنیادی‌ام بودم که اتفاق افتاد. ناگهانی اما آرام. آمد و محیط زندگی‌ام را نرم کرد. خب حقیقت‌اش این است که من کسی را در زندگی‌ام دارم که به معنای واقعی کلمه "نگران من است که نگیرد دلم"، کسی که وجودش تسکن‌دهنده رنج‌های بسیاری‌ست. کسی که نمی‌خواند اینجا را اما به خوبی می‌داند آخرین و تنها حلقه‌ی ارتباطی‌ام به زندگی‌ست. کسی که از اتاق کناری در گیرودار کارهایش بی‌هوا دربیاید که: "لطفا دیگه بیشترش نکن، خب؟". نفهمم. گیج اطرافم را نگاه کنم و ادامه دهد: "قشنگیت رو". بخندم. سر تکان بدهم و سیم سه راهی را حلقه کنم بفرستم پشت میز مثلا. و امروز درست در بیست و هشتم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی خوشحال باشم از اینکه از همان انفوان مطمئن بودم عشق قشنگ‌ترین اتفاقی‌ست که ممکن است رخ دهد. که باید رخ دهد تا دلی در پانصد کیلومتری بیابانی که تو در آنی دلش در تاب و تب دیدن تو بتپد.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم