مدل احساسی حاکم بر ماتم را می‌خواندم. هرطور حساب می‌کنم می‌بینم برای من مدل‌ش مدل دیگری‌ست. برای من پنج مرحله ندارد. برای من شروع دارد؛ پایان ندارد اما. مدام شروع می‌شود، تمام نمی‌شود. حالا تو فکر کن مدام شروع، مدام ادامه، پایان اما نه. مرحله‌ای که بشینی خستگی در کنی، نباشد. از این جنگ بیوفتی به جنگ بعدی. به عزای این بشینی دومی از دست برود. نتیجه‌اش می‌شود ملغمه‌ای که الان. که خسته بشوی. سپر بیندازی بست بشینی وسط معرکه که اصلا هرچی تو بگی، فقط می‌شود بس کنی؟ که خب معمولا نمی‌شود. مدام هست. پشت میز سفید هست. کنار خیابان هست. توی تاکسی هست. وسط استخر هست. رژ که می‌خریدم بود. با مامان که فتافیت نگاه میکردیم آمد نشست وسط دلم به دیدن ورز دادن خمیر. خوب که یاد گرفت شروع کرد به ورز دادن دلم. خیلی آرام، خیلی منطقی بهش گفتم بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه. حیا اجازه نداد بپرسم کی تمام می‌شود چون ادب ایجاب می‌کند هرگز از کسی نپرسم ببخشید پس شما کی تمام می‌شوید؛ در غیر این‌صورت که تا به حال چندین و چند بار این سوال را از آقای ر پرسیده بودم. آقای ر هر روز صبح کفش‌های بزرگ مشکی‌رنگش را فقط به این نیت پا می‌کند که بیاید روی روح و روان من ورزش کند. و آنقدر هم مزخرف هست که بخواهم زودتر از همه تمام شود اما خب آقای ر موضوع این لحظه‌ام نیست. بگذریم. داشتم می‌خواستم دست از خش انداختن من بردارد. سعی کنیم دوست باشیم با هم. اینکه باور کند به رسمیت می‌شناسم‌اش. می‌دانم هست و لازم نیست برای اثبات خودش مدام زخمی‌ام کند. اصلا خانم الیزابت هم همین را گفته. او که دیگر دکتر است و حرفش مدل شده و ویکی‌پدیا دارد حتی. من سال‌هاست به مرحله آخری که خانم الیزابت گفته است رسیده‌ام. پذیرفته‌ام و سپر انداخته‌‎ام. این سپر انداختنم اما به معنی تمام شدن‌اش نبوده است. و درست همین‌جا مرز بین من و خانم الیزابت کشیده می‌شود. من وقتی من سه ماه پیش بود مثلا، انکار می‌کرد. قبول نداشت و نمی‌پذیرفت که راستی راستی تنهایی انقدر سیاه و بی‌رحم و زمخت است. مدام رفت و آمد و حساب کرد ولی در نهایت پذیرفت. چون مجبور بود که بپذیرد و کاری غیر از این از دست‌اش ساخته نبود. همین مجبور شدگی کمک‌اش کرد که وارد مرحله دوم -عصبانیت- بشود. مجبور شده بود بپذیرد و این عصبانی‌اش کرده بود. حالا نه اینکه بردارد در و دیوار را خش بندازد نه. شروع کرده بود به فرو رفتن. به حذف کردن. به حذف شدن. من سه ماه پیش به من ماه پیش که رسید عاقل‌ شده بود. وارد مرحله سوم -جر و بحث- نشد. منطقا دریافته بود کاری از دست‌اش ساخته نیست. و مطلقا هم کاری ساخته نبود. مرحله چهارم هم نداشت به نظرم. چون اگر بخواهم منصف باشم د آیدیا آو لیوینگ برایم پوینتلس نشد و این یعنی مثل بچه آدم از مرحله چهارم گذشتم. گیرم که زخمی. گیرم که خسته. می‌ماند مرحله پنجم یا همان پذیرش که خانم الیزابت مدعی شده است مرحله پایانی این مدل است. و بنده تمام این یاوه‌‌ها را بافتم تا به اینجا برسم که بگویم با تمام احترام خانم الیزابت خیلی حرف مفت زده است. که هیچ هم اینکه من پذیرفته‌ام نه‌یعنی اینکه من به ماتم از دست دادن الف و ن و م و ب و آن یکی الف و آن یکی م و خواهرک و این اواخر ح پایان داده‌ام. که پذیرفتن به معنی این نیست که دردی نیست و همه‌چی آرومه من چقدر خوشحالم. که حتی اگر نوک مدادم بشکند هم یاد نبودن‌شان مثل خاری به قلبم فرو خواهد رفت و این سیکل معیوب نقطه پایانی ندارد خانم الیزابت. اصلا شمای سویسی را چه به مدل ماتم نوشتن خانم؟


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال