دیشب تمام راه شرکت تا خانه را برای دختری گریه کردم که دو دقیقه در مترو دیده بودم. همراه مادرش بود. مادر مدام می‌گفت چرا دختر خودش را حرص می‌دهد و اینکه ولشان کند. ببیند چقدر صورتش خراب شده است. چه فایده دارد. به دختر پیشنهاد میداد با پدرش برود مدرکش را بگیرد و بچسبد به درسش. چهره خسته و ناامید دخترک هنوز در خاطرم مانده. قسمت دردناک ماجرا این بود که نمی‌توانستم برای مامان توضیح بدهم غم دختری خسته که تنها چند دقیقه در مترو دیده بودم تا چقدر عمیق بوده است برایم! فقط دلم می‌خواست بغلش کنم. دست بکشم روی گونه‌اش بگویم غصه نخور. درست می‌شود. گفتن ندارد که نگفتم.


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:وصف حال