تحمل تصور اینکه اوضاع می‌توانسته طوری دیگری متفاوت با اینی که الان، باشد برایم سخت و طاقت‌فرسا شده است. کنترل امور را از دست داده‌ام. تمرکزم را هم. اگر همین الان پ بپرسد طی دو ساعت گذشته چی داشته به هم می‌بافته حتی یک جمله هم نمی‌توانم ببندم که ارتباط منطقی‌ای به صحبت‌هایش داشته باشد. راستش اصلا نمی‌دانم چرا این‌ها را به من می‌گوید و ارتباط موضوع مورد بحث‌ش با حال و هوای کنونی‌ام یک‌چیزی‌ست مثل خودکار آبی روی میز و برف روی کاج‌ها. می‌خواهم بگویم یک همچین اختلافی یعنی. نمی‌توانم این‌ها را به پ بگویم چون ناراحت می‌شود و من دوست ندارم پ ناراحت شود و حتی اگر خیلی حال بدهد و ناراحت نشود حتما فکر می‌کند دارم چرند می‌بافم و خب من هم در این یک مورد بهش حق می‌دهم و شروع می‌کنم به اینجا نوشتن و خودم را می‌زنم به اینکه یعنی دارم گوش می‌دهم. در حقیقت اما دارم می‌بینم چه دلم می‌خواهد بروم بیروت. توی یکی از همان قهوه‌خانه‌های قدیمی عربی بنشینم. دوره دوره‌ی نزار قبانی باشد. رادیو ترانه‌ای از عبدالوهاب پخش کند. تلق تلق صدای برخورد تاس و تخته پیرمردهای میز کناری. من دل بدهم به ترانه، به فضا. به خیابان‌های سنگ‌فرش شده شیب‌دار با پنجره‌های چوبی. رها رها رها من‌طور. من را چه به این کیبورد لعنتی اصلا؟


نویسنده : افرا ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم