.

پنج سالی با همیم. دو سال اول خوب است. از سال سوم آرام آرام همه چیز تغییر می‌کند. سال پنجم جدا می‌شویم. یک مدتی از هم بی خبریم. من رابطه‌های جدیدی را شروع می‌کنم. صفحه فیس بوک تو هم فعالتر ازهمیشه میشود. من هم با یک اسم جعلی یکی از دوستهای فیسبوکی‌ات میشوم. تو هم حتما یکی از دوست‌های فیس بوکی‌ام هستی. شاید با نام مریل استریپ من را اد کرده ای.

هر روز به صفحه ات سر میزنم. هیچ وقت لایکت نمیکنم. هیچ وقت هم مریل استریپ لایکم نمیکند. میدانم بعد از خواندن هر پستی که توی وبلاگ و فیس بوکم میگذارم چقدر حرص میخوری. چون فکر میکنی خودم با پستهایم خیلی فرق دارم. مثل همیشه با خودت فکر میکنی بیشتر از هر کسی من را میشناسی. خیلی ازم دوری که صدایم را بشنوی؛ حتی ذره ای هم نمی شناسی‌ام.
با اسم آل پاچینو فرندت شده‌ام. میدانی که دورادور حواسم بهت هست. چند نفر بی پدر و مادر توی وبلاگت با نام من فحش مینویسند. امیدوارم فکر نکنی کار من است. امیدوارم حداقل اینقدر من را بشناسی که اگر بخواهم بهت فحش بدهم توی روی خودت این کار را می‌کنم.

پسرهای مجرد و بعضی از این بچه هنرمندها مدام لایکت می‌کنند و از هر چیزی که مینویسی مدام تعریف می‌کنند. مطمئنم همه شان برایت مسیج خصوصی می‌گذارند. تو هم راه به راه از خودت عکس میگذاری. همیشه با یک تاپ که بند سوتینت از زیرش پیداست. گاهی با سیگاری لای انگشت. هنوز گاهی غیرتی می‌شوم، نه مثل قبل. در حد یک نخ سیگار. بالاخره دیروز این ریلیشن شیپت آمد بالا. خیلی معطل نکردی. یک هفته بعد توی صفحه ات زدی، گات مرید. لایک باران شدی. هشتصد تا لایک آمد روی خبر عروسی ات. هفتاد هشتاد کامنت تبریک. دو سه روز بعد عکس دو نفره‌تان را میگذاری. دوباره لایک باران میشوی. توی کامنتها همه میگویند به پای هم پیر شوید. چقدر به هم می‌آیید. بعضیها توی کامنتها تلویحا به من تکه‌ای می اندازند. بعضی ها بهت میگویند چقدر خوشگلی. تو هم برای همه شان بوس میفرستی.

بارها به عکس دو نفره‌تان خیره شده ام. به دستهایت که افتاده اند دور گردن مردی که اصلا نمی شناسمش. به خنده ات. به عرق روی گونه‌هایت. به موهایت که مثل همیشه جمعشان کرده ای روی سرت. هربار که به جزئیات صورتت نگاه میکنم مطمئن میشوم، تو از این مرد جدا میشوی. ما سه یا چهار سال دیگر همدیگر را دوباره می بینیم. اولین پیام را کی میدهد؟ شاید تو برای یکی از کارهایم تبریکی بگویی. شاید هم من برای چیزی بهت تبریک گفتم. بعد همدیگر را می بینیم. کجا؟ حتما می آیی خانه ی من. با خودم فکر میکنم، وقتی دستهایت که حالا توی این عکس دور گردن آن غریبه افتاده اند آمدند توی دستهایم من چه حالی دارم! وقتی روی تخت دراز کشیده ام و خیره شده ام به سقف و تو مثل سابق سرت را گذاشته ای روی بازویم و صدای نفسهایت را می شنوم.

+ از دیوار هادی معصوم‌دوست


نویسنده : افرا ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب