«و من به پرتغالی‌ام فکر می‌کردم. به قهقه‌هایش، به نحوه حرف زدنش. حتی زنجره‌های بیرون از "خرت خرت" ریشش تقلید می‌کردند. نمی‌توانستم از فکر کردن به او دست بردارم. دیگر به راستی می‌دانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بی‌هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می‌شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن‌که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد. دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می‌گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد.»

 

درخت زیبای من/ ژوزه مائورو ده واسکونسلوس/ ترجمه قاسم صنعوی


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب