بله کسی که دارد این‌ها را به هم می‌بافد تمام دی‌شب را نشسته به زخمی کردن خودش. تو رفته بودی به بیابان‌های دور. این‌ها را نمی‌توانم با حرف زدن بگویم برایت. می‌دانی؟ یک خشم عجیبی دارم. تو نمی‌بینی‌اش. خار مغیلان دورنم شده است. تو بوده روزهایی که خشم‌ تا جنون برده باشدت؟ بیرون نرفته باشد؟ که خشم بدرد همه‌چیز را از درون و دست روی دست گذاشته باشی برایش؟ داشته‌ام من از این روزها. یعنی اینطور نبوده که خشم بوده باشد از اول، بگویم غم غلیظ بهتر است. مدام نادیده گرفتمش. غم را می‌گویم. مدام گفته‌امش نه الان کار دارم. نه الان قسمت نوزدهم سریال رو ببینیم. نه الان آخه؟ وسط ماهی خوردن. شما نمی‌توانید تصور کنید وقتی می‌دانید این آخرین‌ دفعه‌ی‌ قبل از آب رفتن جمع دوست‌داشتنی‌تان است ماهی خوردن تا چه اندازه‌ غم‌انگیزترین کار جهان می‌شود. انقدر برو و فعلا نه برایش آوردم و فشارش دارم تا به صورت خشم ظاهر شد. عصیانی که نمی‌دونم کی و کجا آمده افتاده به جانم. من خشم‌گین بود. مدام منتظر بود شر بشود. که ببیند تا کجا پیش می‌رود. دستش را محکم می‌گرفتم که بگیرد بنشیند. من یاغی نبود؛ فقط عاصی بود. حالا اما از صبح نشسته گوشه دلم و لب ورچیده که آزادش کنم. مدام دلش می‌خواهد بکوبد همه‌چیز را به هم و برود. همین الان که دارم این‌ها را می‌نویسم مثلا، من دوست دارد برویم یک جای دور. از این‌ها که یک چمن‌زار وسیع داشته باشد. می‌گوید برویم بشینیم زیر یک درخت. قصه گل و تگرگ بخوانیم. نه تو بخوانی فقط. باد در موها و صدات در هوا. کسی نباشد. می‌دانی؟ من از این همه آدم خسته‌ است. نمی‌خواد کسی بپرسد کجایی. که خوب است حتی؟ من دوست ندارد این همه قید را. می‌خواهد میم را ببیند. میخواست برویم بنشینیم روی تپه‌های عباس‌آباد. من واقعا خسته است. طفلکی‌ست. امان‌ش بریده و بی‌قرار است. آدم‌ها را نمی‌فهمد. احساس وصله ناجور بودن اذیت‌اش می‌کند. دیدم حق دارد. مدام مجبورش کرده‌ام همانی باشد که آن لحظه باید. سکوتم دیوانه‌اش کرده است و حق نداشته‌ام جلوی بروز احساساتش را بگیرم. حالا دارم سعی می‌کنم دلتنگی‌ام را نادیده نگیرم. هرچه بیشتر تلاش کنم پنهانش کنم شدیدتر خودش را نشان می‌دهد. بعضی احساسات هستند که اگر بخواهی یک‌هو، یک‌شبه یا مثلا از همین لحظه متوقف‌شان کنی که یعنی بس است دیگر، بی‌فایده است. باید اجازه بدهی باشند. تدریجی کمرنگ‌شان کنی. اگر فشارشان بدهی انقدر قدرت دارند که از جای دیگری سردرآورند و آنجاست که قوی‌تر هم می‌شوند. از دلتنگی می‌رسند به خشم، به بدخلقی، به جنگ مدام. به من‌ای که الان. الان اما پرچم سفید گرفته‌ام جلوی رویش که یعنی راحت باش. درکت می‌کنم. و قرار است اگر این عقربه‌های کوفتی سریع‌تر بجنبند، عصر ببرمش شهر کتاب تا برای دیدن خنده میم از آن گردالی‌های تپلی بگیریم.

+ بهشت


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم