ساعت نه صبح بود و دلم می‌خواست بروم گوشه امامزاده‌ای مسجدی جایی نماز بخوانم. بله. درست ساعت نه و بیست و پنج دقیقه صبح که نه وقت صبح است و نه اذان ظهر سر داده شده. از آن زمان‌هایی بود که چیزی نمی‌خواستم. یعنی موقعیتی نبود که در خطر باشم یا مثلا موضوعی که احوالم متوسل به شدن یا نشدن‌ش باشد. فقط دوست داشتم. صبح دوشنبه روزی در بهمن ماه سال نود و سه دوست داشتم خدا برای لحظاتی دفتر دستک‌ش را بگذارد کنار. حتی خودکار آبی‌اش را بگذارد وسط پرونده‌ها که رشته کارهاش پاره نشود و فقط بیاید من را بغل کند. چند دقیقه‌ای آرام بگیریم بعد برود برای خودش و همه ماها خدایی کند و ادامه روزگار...


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال