آدم‌گریز شده‌ام. این را دیروز داشتم به جانان می‌گفتم. چون دروغ گفته بودم که نرویم آنجا که معین گفته بود. کار خاصی هم نداشتم و وقت‌مان کاملا مناسب بود برویم. از همه بچه‌ها هم یک بمیری گرفتم و خندیدیم ولی باز هم دروغ گفتم و تمام برنامه را به هم زدم. دلیل واضحی نمی‌توانم برایش داشته باشم جز اینکه حوصله آدم‌ها را ندارم. دوست دارم جانان باشد. میم باشد و... همین. این دو تا را دوست دارم و دلیلی برای این حجم وابستگی‌ام به وجودشان ندارم. این دوتا را هر ساعتی از روز ببینم یک حس خوبی می‌آید می‌نشیند روی دلم که یعنی هنوز هم زندگی قشنگی‌هاش رو داره.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال