وسواس دارم. گونه‌ای بیماری مزمن که می‌کشاندم روبروی یک مکعب چوبی به سنجیدین و بالا پایین کردن که خب، کدام مانده، کدام را این هفته ببرم به آن جهنم‌دره که بی‌مونس نمانم. کدام برای پشت میز سفید کدام برای وقتی که قرمه‌سبزی بخواهد برای خودش جا بیوفتد و کاری به من نداشته باشد اما مرخصم هم نکند! این‌طور است که معمولا کتاب نخوانده ندارم. گفتن ندارد که منظورم کتاب‌های درسی نیستند. آن‌ها را تا دلتان بخواهد! اما یک سری هم هستند که نصفه می‌مانند. که هرچقدر تلاش کنم باز هم نصفه رها می‌شوند. درحالیکه نه تنها ضعف قلم ندارند، بلکه خیلی هم عالی‌اند. انقدر خوبند که نصفه می‌مانند. مثل همینی که داشتم برایش می‌خواندم: "آنگاه که من کنار پل، ایستاده بودم در قلب مه، با چند شاخه نرگس مرطوب به انتظار تو و تو در درون مه پیدا شدی؛ مه را شکافتی و پیش آمدی و با چشمان سیاه سیاهت"...

کتاب را بستم که آخ از چشمان سیاه سیاهت... آخ

 

+ بند از یک عاشقانه آرام است.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال