مرگ نزدیک‌تر آمده است. اینکه ندیده‌امش و رفته است دلم را خش می‌اندازد. که همان‌طور بود؟ همانطور نرم و مهربان و با همان خنده‌های همیشگی؟ حالا یکی از عزیزترین آدم‌های کودکی‌ام را دیگر ندارم و نشسته‌ام پشت این میز سفید. مهربان‌ترین عمه‌ام را از دست داده‌ام و لعنت به این زندگی.


نویسنده : افرا ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤