نوشته بودی: "فناتم"! به طنز گفته بودی. یادم افتاد به اینکه سلوک از منظر عطار، هفت‌ مرحله دارد: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فنا... البته که آن سلوک و این سلوک حکایت ماه من و ماه گردون است اما خواستم معادل‌سازی زمینی کرده باشم مثلا. اینکه خواستمت. از همان روز اول. با همان چال انحصاری روی گونه‌هات! باید ممنون تو باشم که اجازه دادی عاشقت شوم. که دل‌لرزه بگیرم که فلان‌جا که می‌رویم هستی؟ می‌آیی اصلا؟ می‌بینی‌ام؟ می‌شوم خاطره‌ای، یادی، لبخندی که شب‌ها در خلوت‌ت سراغش را بگیری؟ که آن روز خوب، بهاری‌ترین روز زندگی‌م شده بعد از آمدن‌ت. قبل از آمدن‌ت هم حتی! آمدن‌ت؟ نه! نرفته بودی اصلا. بوده‌ای همیشه. بوده‌ای و ندیده بودم‌ات فقط! چند سال قبل از تو هرز رفته‌اند. سراغ‌شان نرویم اصلا. از تو ممنونم اما. از تو ممنونم که همراه‌م شدی، دستم را گرفتی و به دنیای خوبی‌ها بردی‌ام. از تو ممنونم که نشانم دادی دنیا با وجود تو و لبخند روح‌انگیزت جای بهتری‌ست. بخواهم با الگوی عطار و پله‌پله جلو بروم الان اما در مرحله معرفت‌ت خیس می‌خورم! با یک خیال خوشِ نرمی! روز به روز خوبی‌هایت را کشف می‌کنم و شکر خداگویان زمزمه می‌کنم که از بخت خوشم دل به تو دادم. تویی که محیط زندگی‌مان را لطیف کرده‌ای. تویی که مهربانی‌ات نمود بیرونی‌اش آرامش چهره‌ام شده است. زیبا شده‌ام با تو حتی! و این منم. زنی که بی‌اغراق فکرش را هم نمی‌کرد این حجم عظیم خوشبختی را سبب شود. منم که می‌دانم چه چیز را چطور دوست‌تر داری. منم که دیگران برای عوض کردن نظرت به سراغ من می‌آیند. منم که دوست‌ت دارم و این دوست داشتن را هیچ‌کسی نمی‌تواند آن‌طور که درست مطابق میل‌ت باشد به تو نشان دهد جز من! و این که آدم حل می‌شود توی صدای کسی، که می‌میرد برای لبخند کسی، برای چال گونه کسی... حال من است.


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم