بیست و یکم خرداد نود و شش

آدمی وقتی اوقاتش تلخ است، سنگین می‌شود. احساس می‌کند وزنه‌های چند تنی به پاهایش بسته شده است. هوای پیرامونش غلیظ می‌شود. هر پله اضافی برای رسیدن به طبقه اول برایش می‌شود هشت پله. پشت طولانی‌ترین چراغ‌های قرمز می‌ایستد و فکر می‌کند تا ابد همان‌جا بماند. سبز هم بشود، فرقی به حالش ندارد. آدمی که اوقاتش تلخ است فنجان که بر‌می‌گردد و به شره‌های چای روی میز خیره می‌شود. آدمی که اوقاتش تلخ است گذر زمان برایش شنا کردن در استخر چسب است. آدمی که اوقاتش تلخ است برنمی‌دارد توت‌های خشک حیاط را جمع کند. آدمی که اوقاتش تلخ است کاسه شیر را رها می‌کند وسط حیاط بی که ‌بنشیند شیر خوردن گربه را نگاه کند. آدمی که اوقاتش تلخ است گلدان را آب نمی‌کند، به مامان زنگ نمی‌زند، با بابا مشورت نمی‌کند، کتاب افتاده روی زمین را بلند نمی‌کند، خط چشم نمی‌کشد، چای دم نمی‌کند، اخبار را دنبال نمی‌کند، اعصابش از دست ن به هم می‌ریزد اما روی مبل می‌نشیند و فکر می‌کند همین هم حتی اهمیتی ندارد. آدمی که اوقاتش تلخ است جلسه ماساژ را خیره میشود به گوشه کرم رنگ سرامیک و یک ساعت تمام سکوت می‌کند. کیفش را برمی‌دارد و در راه برگشت داست این د ویند گوش می‌کند و فکر می‌کند واقعا هم که داست این د ویند. آدمی که اوقاتش تلخ است قربان صدقه پرنده‌های کف خیابان نمی‌شود، تنها ترمز می‌کند خیره می‌شود به پوست فیل‌مانند داشبورد و به نامه دانشگاه فکر می‌کند. به خنده‌داری تقدیر. به سرعت یونیورس. به آنجا که آرزوی روزهای دورش چنان جلوی چشمش سبز می‌شود که دیگر نه آرزو که حتی اولیتش هم نیست. آدمی که اوقاتش تلخ است، حقیقتا یک گلوله تلخ انتهای زبان احساس می‌کند. به تقویم نگاه میکند و رو برمیگرداند. گوشی‌اش را از وضعیت سایلنت خارج نمی‌کند. آدمی که اوقاتش تلخ است یک کتاب هفتاد صفحه‌ای را هم نمی‌تواند تمام کند. صلبیتی عظیم آدمی که اوقاتش تلخ است را در برمی‌گیرد که اجازه نمی‌دهد گوشه‌های لبش را به سمت بالا بیاورد. آدمی که اوقاتش تلخ است شروع می‌کند به بی‌تفاوتی. "خب که چی" می‌آید می‌نشیند سرکوچه‌اش. فکر می‌کند تا ابد در همین موقعیت بنشیند و به هیچ، درست به هیچ فکر کند. آدمی که اوقاتش تلخ است خش خورده و خسته می‌رسد خانه و آرزو می‌کند این‌ها را که می‌نویسد حالش بهتر شود.

***

بیست و دوم خرداد نود و شش

تمام همکارانم رفتند. در آرامش آفیس نشسته‌ام. امن و آرام و خنک. وعده داده‌ایم هر روز یکی از کارشناسان بماند بقیه بروند. امروز نوبت من نبود. اما مشکلی هم نداشتم. افطار دعوتیم. وی هم کمی مشغول است. کافه هم که نمی‌توانم بروم. تصمیم گرفتم امروز من بمانم. نمی‌دانم این‌ها را کی می‌توانم بدوزم در آن صفحه خاکستری. مدتی‌ست پرشین‌بلاگ بازی در می‌آورد و نوشتن در آنجا ممکن نیست. کتف چپم کمی کوفته است. چند روز سخت را پشت سر گذاشته‌ام. سخت یعنی غمگین. ناامید. شب گذشته در کمال ناباوری معجزه جالبی رخ داد. برای ساعتی دانشگاه و نامه نوش‌دارو پس از مرگ سهراب‌طورش را از یاد بردم. ماجرایش را اگر کسی صبح برایم تعریف می‌کرد بدون لحظه‌ای درنگ مطمئن بودم که قصه است. با خانم فردین روی پل هوایی قدم می‌زدیم. پرسیده بودم اگر بار دستش سنگین است کمکش کنم. کمی تعارف کرد اما پذیرفت یک سبد را به من بدهد تا آن‌طرف پل. تا جایی که هم‌مسیر هستیم. روی هم رفته چهل الی شصت ثانیه با هم بودیم. صحبت‌های عادی. باید از ع خداحافظی کنم. زبانش را ندارم و حتی فکر کردن به موضوع به گریه‌ می‌اندازدم. بی‌نهایت کار نیمه‌تمام دارم که لازم است تا نیمه تیر به اتمام برسند. کار، ساعات کاری، مهلتم نمی‌دهند و عملا نمی‌دانم بیست و چهار ساعت را چگونه پشت سرم می‌گذارم. تصمیم دارم به نامه دانشگاه بی‌اعتنا باشم و اینجا زندگی کنم. کنار مامان. کنار بابا. کنار دخترک که حالا کم‌کم دارد پا به مرحله بلوغ می‌گذارد. از تصور اینکه حرفی، مشکلی، مسئله‌ای سر راهش قرار بگیرد و نتواند به مادرش بگوید و اطرافش نباشم آتش زده‌ام به روح و روانم. حتی اگر چند روز محدود باشد. لازم است کنارشان باشم. لازم است خوشبختی‌ام را، کودکمان را، زندگی‌ام را و خنده‌هام را از نزدیک و نه از صفحه تخت چند اینچی ببینند. دنیا لعنتی‌تر و کوتاه‌تر از این حرف‌هاست. نمی‌توانم تصور کنم با شنیدن خبری مانند آنچه در آن چهارشنبه سیاه شنیدم تنم بلرزد و قانع باشم به ایمیل و تلفن که سالمند. من با رسیدن به آن‌هاست که قرار می‌گیرم. شاید کلیشه و شعار به نظر بیاید اما با اتفاقات اخیر، امر بر ما مسلم شده است که باید ماند و ساخت. و خب مسلما منظورم از ساخت، سازش نیست که آباد کردن است. تصمیم دارم، تصمیم داریم برای پیشرفت این گربه نوپای در نقاهت تلاش کنیم. حتی با جابجایی درست و به موقع همین فنجان فیرو‌زه‌ای کنار دست...

بیست و سوم خرداد نود و شش

کمی بی‌حال هستم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده است و احساس می‌کنم هیچ نمی‌توانم گرم شوم. قرصی همراه ندارم. در این مواقع حتما باید از قرص کمک بگیرم. اتفاقات روزهای اخیر به قدری تند و ناگهانی بودند که کنترل تاریخ‌ها از دستم خارج شد. خانم پ دارد بلند، خیلی بلند صحبت می‌کند. کمی عصبی‌ام کرده است و خود حفظ آرامش هم انرژی‌ام را تحلیل می‌برد. در عین حال بغض هم دارم. دلم می‌خواهد بروم خانه تصور چهار ساعت باقیمانده برایم جهنم است. سعی دارم با نوشتن بر ذهنم و بر درد فیزیکی‌ام غلبه کنم. خانم پ دارد بلند، خیلی بلند صحبت می‌کند. خانم م هم اضافه شده است. کلید الکترونیکی‌ام از کار افتاده بود و آقای س جدیدش را برایم تهیه کرده است. فعلا کنار مانیتور است. توانش را ندارم چک کنم کار می‌کند یا نه. به گمانم درست است. تصمیم دارم یک پتوی مسافرتی جدید بخرم. شاید امروز.

***

گاهی اوقات فکر می‌کنم وقت زیادی را بر سر موضوعات بی‌اهمیت تلف می‌کنیم. این را موقعی پررنگ‌تر دیدم که آقای م و آقای س بر سر اختلاف قیمت چانه می‌زدند. یکی می‌گفت چهارصد، دیگری ایستاده بود روی دویست. و واقعا نزدیک به بیست دقیقه با هم بحث می‌کردند تا نهایتا یکی گفت دویست و پنجاه، آن یکی آمد روی سیصد و پنجاه. و باز هم بعد از ده الی دوازده دقیقه جولان در بازه صد، رسیدند به سیصد! و من خیره شده بودم به مانیتور و فکر می‌کردم چرا توافق نمی‌کنند روی سیصد و در دنیایی ایده‌آل‌تر، از همان اول قیمت منصفانه را بدهند.

***

تلفن مدام زنگ می‌خورد. احساس می‌کنم زندگی هرگز به تمامیت نمی‌رسد. چاه هست، چاله هست. هیچ کدام نباشد سنگ‌ریزه هست. کلیشه است اما لازم است بگویم واقعا همیشه یک جای قضیه می‌لنگد. ش اعصاب من را و به تبع او آ هم روح و روانم را به هم ریخته‌اند. لازم است تمرکزم را حفظ کنم. لازم است از این مخمصه عبور کنم اما حقیقت این است که حتی نمی‌دانم چطور! بی‌نهایت خسته و رنجور هستم. قلبم یک شکاف بزرگ را هر روز دنبال خودش می‌کشد. در کنارش شب‌ها احساس می‌کنم آدم خوشبختی هستم که این همه دست یاری به سویم دراز شده همه هم برآمده از عمق دل‌هاشان. گنج دارم. این یک حقیقت است. اما باعث نمی‌شود به آشفتگی این چند روز اشاره نکنم... شلوغش می‌کنم؟ نمی‌دانم، فقط آرزو دارم خوشحال شوم.

***

شب گذشته همان طور که داشتم برش‌های نازک گوجه را در روغن زیتون و سیر می‌خیساندم حضورش را احساس کردم. ترسیده بودم. هوای اطرافم سنگین شده بود. نگران و هراسان گوجه‌ها را رها کردم و رفتم سالن خانم آرزو تا کمی موهایم را کوتاه‌تر که نه، مرتب کند. بی‌حس، بی‌وزن و معلق در فضا نشستم روی صندلی قهوه‌ای سالن و صدایش را شنیدم که با فرحنازنامی در مورد سریالی به نام آیکیا بحث می‌کردند. اولش گمان کردم فروشگاه آیکیا! اما پیش که رفتند از اسامی متوجه شدم سریال و از قضا ترکی‌ست. اینکه در سالن حرف از سریال ترکی و کمربند لاغری و داروهای گیاهی و طالع‌بینی باشد به جوک تبدیل شده است، اما واقعا تمام چهل و پنج دقیقه‌ای که دیروز آنجا نشسته بودم را به شنیدن همین موضوعات گذراندم. با چشم‌های خودم! خیلی تکراری و کلیشه است که بگویم دلم یک همچین بی‌خیالی‌ای را می‌خواهد. که خب در واقع نمی‌خواهد. اما روزهایی هم هست که حضور مخوفش را از لابلای شاخه‌های گردوی بغلی، از کنار فنجان روی میز، از بین خطوط، در صدای همکارم، از صدای هود، روی پل هوایی، حین برش زدن گوجه احساس می‌کنم. غمی غلیظ و مرطوب که شیره جانم را می‌کشد. در تمام آن لحظات آرزو می‌کنم دامن به تن در حال قالب زدن کتلت‌هایی باشم که برای شامی که قرار است با خواهرم که از قضا ازدواج کرده و همسرش مردی مهربان که متخصص انتخاب هندوانه‌های سرخِ شیرینِ ترد برای مهمانی‌های خانوادگی‌ست و بچه‌هایشان (ترجیحا سه تا) بخوریم باشم، مدام بچه‌ها را صدا بزنم که اتاقشان را مرتب کنند، صدای تلویزیون را بالا ببرم تا موضوع سریالی که سیصد و چهل و دو روز است با اضطراب و هیجان دنبالش کرده‌ام از دستم خارج نشود و یادم باشد با وی تماس بگیرم سر راه لوبیا چیتی و لیموشیرین و بستنی بخرد مثلا.

***

ذهنم آرام ندارد. ذهنم قرار ندارد. در گیرودار جابجایی اخیر، جای در میان بسته‌ها و کارتن‌ها و لباس‌ها آرامشم را از دست داده‌ام. کتاب‌ها را چیده‌ام روی زمین. نگاهشان می‌کنم. یکی یکی برمی‌دارم و مدام دلهره ساعت را دارم. خسته هم هستم. خستگی‌ام اما فیزیکی نیست. از همان لحظه اول دلتنگ خانه شده‌ام. دلتنگ خانم ع، دلتنگ کوچه و حیاط و سیمین. کلیشه است بگویم کاش آدمی می‌توانست ایکس و ایگرگ و زد را همچون بنفشه‌ها بلاه و بلاه و بلاه؟ اما حقیقتش این است که کاش می‌توانستم همه را با خودم ببرم. اصلا نبرم. بمانم. شهر را کوچک کنم. کار را بچسبان به خانه. اتوبان ها را قیچی کنم و از سطح زیرین دولبه را به هم بدوزم. در محله جدید غریبم. و هیچ قریب نیستم. در میانه‌ای دور که ساعت شبانه‌روز و رفت و آمدم به محل کار برایم رقم زده است. خانه سراسر نور است. تمیز است. و علی‌رغم کوچکی‌اش دلگشاست. خانه وی را دارد و ساعات بیشتری لمس حضورش را، اما این جابجایی چهارستون سوله آرامشم را لرزانده است. تلفیقی از نگرانی، هیجان، خستگی، خوشحالی، حالا چی میشه، کمبود ساعات روزانه‌ام، دغدغه چیدن و جا دادن وسایل در جانمایی متفاوت از سه سال گذشته و و و وجودم را بلعیده است. از طرفی دلم مچاله است. دلیلش را دقیق نمی‌دانم اما قادرم به صد و یازده دلیل ریز و درشت و مهم و بی‌اهمیت ربطش بدهم. دلم دوست می‌خواهد. دوستی که بی هیچ – اصلاح میکنم بی ذره ای حتی – دغدغه‌ای با هم صحبت کنیم. پوستم خراش بدهم و این سم غلیظ و سنگین دویده در رگ‌هام را خارج کنم. بخندیم. تمامش کنیم. فراموش کنیم. بعد از وعده خانه و قول و قرارها، در دلم بود به میم خبر بدهم. خبرش کنم چطور تصور کردم کجا بنشینیم چای و اپل پای بخوریم. دقیقا همین تصویر را. اما نمی‌دانم چرا خجالت کشیدم. از رفتن به کسی نگفته‌ام. نه برای خبر، نه برای کمک. کمتر به دیدن خانواده‌ام رفته‌ام تا جابجایی کامل. یک حقیقتی که گوشه دلم نشسته است و مدام سربلند می‌کند این است که عمیقا تمایل دارم نزدیک بابا و مامان باشم اما این شهر بزرگ پرمسافت مجالش را نمی‌دهد. نه که آدم وابسته‌ای باشم که آرامش روانی بودن کنارشان برای خودم خوب است. بگذریم قرار نبود به این خطوط برسم. تنها کاری که لازم است این است که تاب بیاوریم. روزهای بهتر در مسیر هستند.

***

واقعا سوالم از پرشین‌بلاگ این است که مشکل موقت؟ نه واقعا موقت؟

***

سی خرداد نود شش

دو روز گذشته را متفاوت گذرانده‌ام. دو روز قبل در مرز فروپاشی بودم. خسته و غمگین و ایستاده بر آستان مقدس حد تحمل. هر حرکتی، هر حرفی، هر هیچ‌چیزی کافی بود تا بیاندازدم آن طرف خط. که انداخت. مشغول آماده کردن خرماهای گردویی پشت میز آشپزخانه مامان بودم که گریه کردم. امانم بریده بود و دلیلی برای گسیختگی‌ام نداشتم. مامان حیرت زده خودش را به من رساند و بغلم کرد. از شانس خوبم روی صندلی نشسته بودم و اختلاف ارتفاعم با او باعث شد درست توی شکمش قرار بگیرم. بابا هم آمد. بابا هم بغلم کرد. گردنم را بوسید. گریه کردم، نوازش شدم، بوسیده شدم و احساس کردم قوی‌ترین دختر جهانم.

***

سی و یک خرداد نود شش

دارم یک مقاله‌ای میخوانم با موضوع تقسیم‌بندی کلاس‌های زندگی افراد. مقاله توضیح می‌دهد تمام افراد دنیا از نظر زندگی فردی، شغلی و اجتماعی به پنج کلاس شامل کلاس‌های پاورتی (پنج درصد) ، ورکینگ (ده درصد)، میدل (هفتاد درصد)، آپر (ده درصد) و ورلد (پنج درصد) تقسیم می‌شوند. و در ادامه به تعریف هر دسته و تشریح و مقایسه دسته میدل و ورلد می‌پردازد. خیلی شنیده‌ایم اما در همین مقاله باز هم اشاره شده است ذهنیت افراد کلاس ورلد مرزی ندارد. و آن چیزی که تصور می‌کنند، برایشان عینی می‌شود و این درحالی‌ست که میدل‌ها متوهم‌ هستند. تصور می‌کنند اگر به قدرت برسند چنین می‌کنند و چنان! در حالی‌که حتی اگر آن شرایط را برایشان فراهم کنید باز هم به همان زندگی خودشان ادامه خواهند داد. کلاس ورلدی‌ها اما در اختیار اموال نیستند. راحتی‌شان در راحت نبودنشان است. نمی‌توانند مرداب باشند و مسائل از این دست. هنوز تمام مقاله را نخوانده‌ام اما یادم افتاد به تدتاک بیل گیتس. آنجا که از طرح تبدیل پسماند هسته‌ای به سوخت و انرژی صحبت می‌کند و تخمین می‌‍زند بیست سال برای جمع‌آوری سرمایه، بیست سال برای اجرا و بیست سال برای بهره‌برداری نیاز دارد و در انتها خداحافظی می‌کند تا برود به کارهایش برسد. سوال مطرح این است که بیل گیتس چند ساله است؟

این‌ها را در حالی در ذهنم می‌چرخانم که آرزو دارم بدانیم چقدر بی‌حد و مرز هستیم. تا اینقدر در بند سن و سال و سن ازدواج و باروری و هزار مزخرف دیگر نباشیم وقتی قبل از همه این‌ها انسانیم. انسانی با قدرت بی‌مرز. سن در مغز ماست. تا زمانی‌که در میانه مهمانی دسته‌جمعی با پرسیدن سن و تصمیم بچه‌دار شدن روی صورت و دل همدیگر خش نیاندازیم.

***

یکم تیر نود و شش

وی یک مدیر بی‌نظیر است

کمی نگران هستم. نگران زمانبندی. نگران تدارکات. نگران هماهنگی‌ها. از حجم سردرگمی مدام خیره می‌شوم. تمرکز مناسبی ندارم. اما در اعماق قلبم خوشحال هستم. شاید این حجم تشویش به دلیل تغییرات سریع است. علاقه داشتیم زودتر کارها را سامان بدهیم تا به تعطیلات عید برسیم و سفر کنیم. چند روز گذشته را به پخت و فرآوری محصولات غذایی خانه گذراندم. لباس‌ها را شستم. ساک سفر را بستم و دکمه شروع شمارش معکوس را فشار دادم.

***

سوم تیر نود و شش

از نگرانی خارج شدم. به نظر شنبه آرامی‌ست. دوشنبه و سه‌شنبه تعطیلات عید فطر است. تصمیم داریم با م به یک سفر دو روزه برویم. مستقر شدیم. امن و آرام و تمیز. دلم تنگ است اما. کمی دلتنگ دوستانم هستم. دلم می‌خواهد بروم کافه. یا پارک. تمام مدت روی دور تند بوده‌ام و به حاصلش چهار کیلو کاهش وزن برای منی‌ست که ثبات از مشخصه‌های فیزیکی‌ام است. صبح از همکارم پرسیدم به نظرش فردا عید است یا همان دوشنبه که قاطعانه جواب داد دوشنبه. ما احتمال عید بودن فردا و شروع سفرمان را درنظر گرفته‌ایم. آقای ن آمده است. یک ظرف شیرینی محلی خیلی خوشمزه آورده. ظاهرش خوشمزه است. هنوز نچشیده‌ام. خانم و در حال صحبت کردن است و فکر می‌کنم صدایش، حرکاتش و خنده‌هاش چقدر قشنگ است. خوشحالم که در این بخش است. بچه‌ها در حال مذاکره در مورد پول درآوردن از راهی غیر از درس‌ خواندن هستند و مثال‌هایی از کباب‌زن محل، نگهبان کوچه‌های ایران‌زمین، پرستار بچه و آرایشگران می‌آورند. فکر میکنم به آقای تنومندی که یک تنه یخچال را کول کرد و دو طبقه بالا برد! هر کاری عمری دارد، عمر این کار به نظر نمی‌رسد بالای پنج سال باشد. نمیدانم، درآمد خیلی مهم است، اما خود من، هیچ مسیر دیگری جز درس خواندن را تاب نمی‌آوردم. از کودکی در گوش من زمزمه شده است صاحب فکر و مستقل باشم و شأن اجتماعی‎‌ام را با تحصیل به دست بیاورم، با ممارست حفظ کنم و تا آنجا که می2توانم به کسان دیگر کمک کنم این مسیر را هموارتر پیدا کنند. تعداد دفعاتی که بابا مستقیماً و تلویحاً اشاره کرده بود لازم است زن مستقلی در جامعه باشم به تعداد سالهایی‌ست که در این مسیر پیش رفته‌ام. و خب راستش خیلی هم پشیمان نیستم، که خوشحال.


نویسنده : افرا ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال