صبح با منگی بیدار شدم. بیدار شدنم به گونه‌ای بود که انگار از میان مهمانی بیرون کشیده شده باشم. میانه بزم و خوشی. انتظارش را نداشتم. بیدار شدم. آهسته حوله به دست به سمت راهرو رفتم. زیر دوش داشتم فکر می‌کردم امروز چطور پیش برود. موهایم را پیچاندم و حاضر شدم. به دست‌هایم کرم زدم. موهایم را مرتب کردم و صدای کتری را شنیدم. بیدار شده بود. از شبش گفته بود صبح با هم صبحانه بخوریم. وی بی‌نهایت با من لطیف است. گاهی احساس می‌کنم این حجم خوبی و مراقبت برایم زیاد است. کجا چه کار خوبی انجام داده‌ام که پاداشش لمس حضور وی است؟ نمی‌دانم. من اصولا آدم خوبی نبوده‌ام. این شکست نفسی نیست. این یک اعتراف است. آدمی بوده‌ام با عالمی تصمیمات اشتباه و خطرناک. و در کفه دیگر اهمیت ندهنده به پیامدها. توازن این دو خصلت است که تا اینجا رسانده من را.  خیلی مواقع خودخواه و مغرورم. به مسئله‌ها اهمیت نمی‌دهم. سخت‌گیرم. تلخم. و قرار ندارم. آخ قرار. مدت‌هاست ندارم. بی‌دلیل. بی‌بهانه. درونم یک دیگ ده کیلویی رب می‌جوشد. موقعیت جدید هم دامن زده است. از آدم‌ها گریزان و خسته‌ام. از آدم‌های غریبه شهر. آدم‌های پیاده‌رو. آدم‌های خیابان که در گرمای چهل و دو درجه هم از در و دیوار بالا می‌روند. آدم‌هایی که لباس‌هایشان را روی طناب رو به خیابان و دید عموم آویزان می‌کنند و افتضاح تزریق می‌کنند به وجه بصری شهر را گاهی در ذهنم با تیر از پا در می‌آورم. آدم‌هایی که صبح‌ها تمیز نیستند، در مترو و اتوبوس و تاکسی می‌چسبند به آدم را هم. آدم‌هایی که خیره می‌شوند به چهره دیگران. بی‌شرم و خجالت. آدم‌هایی که ناسزا می‌گویند. آدم‌های متوقع. آدم‌های هارش. همه را تیرباران می‌کنم. من روزی یک فوج آدم می‌کشم. و لابد از همین روست که قرار ندارم. آرزو دارم می‌توانستم آن چند نفری که دوستشان دارم را ببرم همه با هم در یک جزیره زندگی کنیم. جدای از محال بودن آرزویم به گمانم به دلیل همان خصائلی که بالا بهشان اشاره کردم آدم‌ها نخواهند با من بیایند به سرزمین جدید و این خودش یک غم جدید است. 


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال