پنج ماه قبل که آمدم اینجا تنها بودم. آرام بودم و فقط کار می‌کردم. ناهار میخوردم. کار می‌کردم. قهوه‌ام را میخوردم. کار می‌کردم. نمونه‌ها را بررسی می‌کردم و برمی‌گشتم خانه. در جمع بودم و تنها بودم. به مهمانی دعوت نشده بودم و شاهد توضیح تمام جزئیات مهمانی بودم. و روزهای بعدترش شاهد توصیف تمام جزئیات. دلم مچاله بود. از جهنم آمده بودم به دشت خالی. که به مراتب نسبت به مکان قبلی بهشت بود. اما خالی بود. یک جریان هوایی می‌آمد می‌پیچید، می‌پیچاند و می‌رفت. در یک برهوت تک و تنها بودم. خسته شده بودم اما تمرین‌هایم را درست و به‌جا انجام می‌دادم. استراتژی به کسی کاری ندارم کسی به من کاری نداشته باشد نجاتم داده بود. گذشت و گذشت تا رسیدم به امروز. امروز که درست پنج ماه از آمدنم می‌گذرد می‌بینم دوام آوردم. فشردگی دلم باز شده است، آرامم و حتی امید هم در دلم جوانه زده است. روزها دلم گرم است. خوشحالم. حالا برنامه‌ای نیست که من نباشم. برای هر برنامه‌ریزی، مهمانی‌ یا دورهمی، اول برنامه من را می‌پرسند و اگر بودم ادامه دارد، اگر نتوانم خودم را برسانم برنامه رسما به زمان دیگری موکول می‌شود. خبری نباشد، بخزم در غار، پیامی در گروه نگذارم سیلی از سوال‌ها به سمتم سرازیر می‌شود که کجایم؟ چرا نیستم؟ جایم خالی‌ست، که آیا خوبم؟ نزدیک ساعت ناهار مدام تماس دارم که برویم ناهار؟ هستی؟ و همه این‌هاست که چروک‌های دلم را آرام و نرم باز کرد. مشت‌هایم شل شد و لبخند زدم. حالا رسیدیم یه نقطه‌ای که با هم میرویم شنا. شام. قهوه. دردودل. سخت بود اما خواستم بگویم شد. بله! رسد آدمی به جایی و فلان...


نویسنده : افرا ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال