آقای رئیس بین حرفهایش گفت چشم‌هایمان عادت نکند به زیبایی و دیگر نبینیم‌اش، که نشویم آن بنده خدایی که هر روز صبح در مسیرش از کنار درخت و گل‌های زیبا رد می‌شد و نمی‌دیدشان تا یک بنده خدای دیگری آمد گفت چقدر زیبا و دل‌انگیزند و این یکی بنده خدا ندیده بوده آن‌ها را به درستی و چقدر بد. که ببینیم، خوب ببینیم. که فرق بزرگی‌ست بین دیدن و نگاه کردن. بین گوش دادن و شنیدن حتی. بعد هم از معایب عادت کردن ‌گفت. اینکه عادت نکنیم که فلان روال سیستم را ببینیم و بی‌تفاوت رد بشویم چون عادت کرده‌ایم همین‌طوری ببینیم‌اش. که به هیچ‌چیز عادت نکنیم و همه مسائل را موشکافانه ببینیم حتی اگر فلان فرایند چند سال است که در حال اجراست. اینکه عادت کردن باعث می‌شود عیوب را نبینیم و این ضربه بزرگی به سیستم می‌زند و از این دست حرف‌ها که هر یک از ما آجری در سنگ بنای عظیم سازمان هستیم! البته که نگفت آجر اما همین حدودها بود مثال‌ش. اینکه خواست ساختارشکن باشیم و همه‌چیز را تحلیل کنیم و کوچکترین انتقاد و پیشنهاد را به واحد کنترل کیفیت گزارش دهیم و چنانچه مثمر ثمر باشد پاداش هم دارد حتی. بعدترش بحث به اینجا کشیده شد که حتی در مسائل عاطفی هم این بحث مطرح شده است که دو نفر نباید اجازه دهند برای هم عادی شوند و به هم عادت کنند. که در دنیای پیشرفته هم این روزها خیلی روی این مسائل مانور می‌دهند که دو طرف رابطه باید گاهی از هم فاصله بگیرند و جمع‌ها و بیزینس‌های شخصی خودشان را داشته باشند. که دائم‌الوصل بودن‌شان نه نشان علاقه زیاد که در مراحلی مشکل‌ساز می‌شود و به سبب عادت کردن؛ به آن‌ها اجازه کشف حقیقی تمام زوایای آشکار و نهان طرف مقابل‌شان را نمی‌دهد. من اما از همان‌جا که گفته بود "دو طرف رابطه" حواسم رفته بود یک جای دیگر. اینکه چه بد که ما، همه ما، در محاورات روزانه از دو نفر به "دو طرف" یاد می‌کنیم نه "درون رابطه". که "دو طرف" رابطه بودن بار معنایی "در مقابل هم بودن" را می‌رساند و هم اینکه بگوییم دو نفر "دو طرف" رابطه باشند این را می‌رساند انگار که رابطه یک محوطه است که این دو نفر نه که کنار هم نیستند که درون رابطه هم نیستند و به دو طرف کشید شده‌اند و در مرزهای رابطه ایستاده‌اند! بعدترش به این اینجا رسیدم که شاید برای همین است که هر یک از ما در ناخودآگاه خود روی یک مرز ایستاده‌ایم به انتظار که طرف مقابل به سمت‌مان بیاید و در مسیر آمدن‌ش یک سبد خوشبختی و عشق هم برایمان بیاورد! بعدترش حواسم رفت پی‌ات. که تو بی‌قید و بند؛ همه خواسته‌های من شده‌ای. با کلام، بی‌کلام، درون رابطه که هیچ درون خودم لمس‌ات کرده‌ام. بخواهم جور دیگری باشی بی‌اغراق آن جور دیگری که به‌تر از تو باشد را پیدا نمی‌کنم. که با تو ابرار فی جنات نعیم‌ام مدام. به قول الف، کار و بار و یار و همه تویی الان!

P. S.: خدا رابطه‌ی همه آنهایی را که دو طرف رابطه هستند ببندد، دایره کند اصلا. به هم برساندشان.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم