دخترک می‌گفت به جانان حسودی‌اش می‌شود. یعنی واقعنی من را بیست و چهار ساعت شبانه‌روز دارد؟ به شوخی گفته بودم نه از غروب‌ها به بعد می‌روم پرورش گل میخک! خندیده بودیم با هم. بعدتر یادم افتاد به میم که می‌گفت اتفاق خوب زندگی‌اش بوده‌ام. اینباکس‌های قدیم را شخم که می‌زدم پیام‌های شخصی‌مان با میم را دیدم، دیدم چه دور است آن روزها، چه غریب‌اند آن روزها. سعی کردم بی‌خیال باشم اما آن کلمه "سین نوامبر 2012"، بدجور توی ذوق می‌زد. یادم افتاد به نامه بی‌جوابی که در صندوق نامه‌های ارسالی‌ام دارم. دیدم چه خیلی قبل‌تر از آن نامه همه‌چیز اتفاق افتاده بوده و من نمی‌دانسته‌ام! مضمون نامه هم در این مایه‌ها بود که فلانی کارهایت اگر سنگین است من که پایان‌نامه‌ام تمام شده یک‌سری‌اش را بده برایت انجام می‌دهم، تعارف نداریم هم! نه که خودم آدم فرهیخته‌ای باشم، که از دوران سخت نگارش تازه بیرون آمده بودم و نزدیک دفاع و بی‌کاری. خواستم بارش را سبک کنم، بار کسی را جایی سبک کرده باشم آدم خوبی بشوم قدم به قدم. گفتن ندارد که نشدم. همان شعله امید به چرخه خوبی‌ها در مقطعی از زندگی‌ام به سوسو افتاد بعد از آن نوامبر 2012! که افتادم به جان عقاید خوب. که چه‌ها کرده بودیم من و منِ درونم برای زنده نگه داشتن خوبی‌ها. باز هم نه که آدم فرهیخته‌ای بوده باشم هان؛ که هیچ‌وقت آدم زنده کردن روابط مرده نبوده‌ام و خیلی راحت شعله زیر قابلمه را خاموش کردم و گذاشتم‌اش کنار! بی‌هیچ حرفی، بی که چرایی گفته باشم یا سوالی پرسیده باشم. شاید هم همین دامن زده باشد به رابطه. اما گفتم که؛ آدم زنده کردن روابط نبودم و فهمیده بودم رابطه مرده است. البته که اگر یک نفر بپرسد اگر مرده است چرا این همه بعد از آن نوامبر دارم می‌نویسم‌اش و به یادش هستم، حق دارد. آمدم بنویسم مدام فکر نکنید کسی که جرقه خاموش شدن رابطه را زده مقصر است. گاهی هم آن طرفی که هیچ سوالی نپرسیده، نگران جرقه زننده نشده و حتی سعی نکرده است؛ مقصر است. اوست که جرقه را روشن نگه داشته، اما قابلمه را برداشته گذاشته کنار. خواستم بگویم من آن آدم دوم بوده‌ام.

P. S.: آن شعله امید و خوبی که بالا گفتم به سوسو افتاده بود تو زنده‌اش کردی. اصلا خودت شده‌ای شعله خوبی‌ها جانان!


نویسنده : افرا ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم