دیروز با یکی از شرکت‌های بزرگ در صنایع مادر جلسه داشتیم. من و آقای رئیس رفته بودیم. مدیر عامل، آقای الف مهندسی حدود 55-50 ساله و مشاورش آقای میم دکتری حدودا 60 ساله بودند. اولین بار نبود که مستقیم برخورد داشتیم اما موضوعی که پیش آمد آن‌قدر جالب و جدید بود که ترجیح دادم بنویسم‌‌اش. شرکت وابسته به یک ارگان خیلی قوی با پس‌زمینه مذهبی‌ست که تقریبا تمام صنایع درشت را دست‌چین می‌کند! روزهای اولی که تازه‌وارد این پروژه بودم اولین باری که با این هیئت جلسه داشتیم آقای رئیس گفته بود مهندس و دکتر لقب آقایان است و آنی نیست که ماها فکر می‌کنیم و این آقای میم تقریبا نقش مترسک دارد و چون نمی‌توانسته بیکار بماند و جایی برایش نداشته‌اند دکترش کرده‌اند و گذاشته‌اند مشاور دربار باشد مثلا. از آن‌هایی که تسبیح‌چرخان مجلس‌اند فقط. خندیده بودیم. بحث دیروز اما سر تغییر یک سری طراحی‌ها بود که از نظر ما معقول نبود و بازرسی‌اش را رد می‌کردیم. آن‌ها هم زیر بار نمی‌رفتند. از یک جایی به بعد افتاده بودیم در بحث‌های سیکلیک. قرار شد زنگ بزنند پیمانکار بیاید بلکه بنشینیم ببینیم چه متریالی با نزدیک‌ترین خواص در بازار موجود است و محدودیت خرید ندارد. در این فاصله قهوه و بیسکوئیت آوردند و راستش انقدر خسته بودم که نمی‌دانم بحث آزادمان از کجا رسیده بود به بد شدن روزگار و عدم اعتماد مردم به هم! و باز هم نمی‌دانم چطور شد که آقای الف در آمد که قدیم‌ترها اینطور نبود و علت اصلی‌اش بزرگ شدن اولاد در آغوش مستقیم مادران بوده است. اینکه حضور غیرضروری زنان در جامعه بالا رفته است در ادامه هم با دقت شرح داد که هر چه زنان فرصت کمتری برای حضور در انظار (!) داشته باشند جامعه معتدل‌تر و بی‌دغدغه‌تر (!) جلو می‌رود. اینکه حجم عظیم حضور زنان مناسب نیست و این خودش به خودی خود ارتباط مستقیم با تاب برداشتن روزگار و گرم شدن کره زمین دارد!

این‌ها را فکر کنم در حالی جمله‌بندی می‌کرد که به دختری کوچک‌اندام با شال سبز و مانتوی رنگ روشن چین‌دار و آستین‌های کش‌دار بالا رفته‌اش در حالی که دست‌هایش را در هوا می‌چرخاند تا در کله آقای مدیرعامل فرو کند لزوم استفاده از فلان متریال در فلان قسمت چیست و نباید طراحی عوض شود، زل زده بود و برایش غیرقابل درک بود آدم‌ها عقل دارند و این مسئله به هیچ طریقی نمی‌تواند هیچ ارتباطی به پوشش آن‌ها داشته باشد. آنقدر جبهه داشت که نتواند حرف منطقی زنی بر خلاف تمام سنت‌های غلط رایج حک شده در ذهن‌اش را قبول کند. من اما از یک جایی به بعد حرف‌هایش را یادم نیست. نشنیدم یعنی. تکیه دادم و به قهوه نوشیدنم ادامه دادم تا آقای چ و تیم‌اش بیایند. راستش برایم مهم هم نیست اعتقاد قلبی و ذهنی این آقا و تمام افراد این سازمان بر این است که خانم‌ها بهتر است در آشپزخانه خودشان را سرگرم کنند و غذاهای خوشمزه درست کنند و همیشه زیبا و خوشبو باشند و النگو به دست و بی‌گودی به سر از این سمت خانه تی بکشند تا آن سمت و لیوان شربت به دست درب خانه را باز کنند و کیف آقا را بگیرند و مدام آرامش‌بخش این و آن باشند. نه که مخالف این کارها باشم، اما اینکه روند زندگی خانم خانه و تمام فکر و ذکرش بازی خوب نقش پتروس فداکار باشد برایم غیرقابل درک است. چیزی که در این دیدگاه آزارم داده بود این است که آدمی که می‌گویم، آدم عجیب و غریب آمده از سیاره دیگری نیست. از همین‌هایی‌ست که مدام می‌بینیم. حتی با هم ارتباطات اجتماعی داریم. اصلا هم به نظرمان آدم‌های بدی نیستند. اما قسمت تلخ ماجرا این است که آدمی از جنس خودمان و در همین حلقه‌های ارتباطی‌مان، در مراحلی آنقدر مرتجع و سفت و سخت است که آدم بهتش می‌گیرد از این همه تقدس خشک! چیزی که فکر من را مشغول کرد این بود که تصور کنم یک همچین آدمی، خیلی هم عادی، در یک جایگاه سیاسی بنشیند،که البته خیلی هم بعید نیست، و سرنوشت یک جماعتی را با جهت وزش افکارش از این کرانه به کرانه مقابل ببرد و برعکس. بی‌حساب. بی‌درک! اینکه حتی در نزدیک‌ترین محیط‌های اطرافمان هم هیچ بعید نیست که آدم‌ها متفاوت با ما قضایا را نبینند و با وجود تمام شباهت‌هایی که داریم، بدون آگاهی از نتایج حرفی که می‌زنند یا به آن اعتقاد دارند، و با توجه به نفوذ بالایی که در جایگاه‌شان دارند، در نقطه‌ی مقابل ما نایستند و کاری از دست کسی ساخته نباشد.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی