میم نوشته بود دارد از غم بال در‌می‌آورد. من اما دارم از خشم. غول درونم بیدار شده است و هیچ‌چیز را نمی‌تواند بدون آسیب رها کند. می‌خواهد بزند زیر این میز سفید رنگ زشت و تمام ورق‌ها را ریز ریز کند. می‌خواهد با همین گوشی تلفن چنان بکوبد در این صفحه سفید مسخره که هم تلفن آسیب ببیند هم همین صفحه سفید مسخره. می‌خواهد خانم گ را خفه کند که مدام چرا رفتی، چرا رفتم، چرا رفت، نگذارد درست زیر گوش من. من می‌خواستم بروم. هنوز هم می‌خواهم بروم؛ گرچه آقای رئیس خیلی راحت و بدون اینکه از من پرسیده باشد نگذاشته بود بروم. من می‌خواستم بروم به آن بخش لعنتی و از روز اولی که پا در این شرکت لعنتی‌تر گذاشتم هدفم رسیدن به آن بخش بوده. خشم دارد من را از درون می‌درد و کاری از دستم برنمی‌آید. غول درونم دارد تهدیدم می‌کند. طوفان تهران را خورد غول درونم من را. ایکاش واقعا طوفان، دیروز تهران را خورده بود.

- تیتر از مولانا


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال