یک لطیفه‌ای هم بود که پدری عازم سفر بود، در لحظه آخر به پسرش که قرار بود مدتی بعد به او بپیوندد سفارش کرد که وقتی همه‌جا را چفت وبند و محکم کردی، خانه و متعلقاتش را به حضرت فلان (شما بگیرید یکی از مقدسان) بسپار و بیا. زمان گذشت و وقت راهی شدن، پسر با خودش گفت خب چه کاری‌ست، خانه را به خود خدا بسپارم که بهتر است. ما همه بنده‌ایم و الخ... سرتان را درد نیاورم چنانچه افتد و دانی، زد و برگشتند و دیدند بله، خانه را از پای‌بست دزد زده است چه زدنی! پدر و پسر بر سرزنان گرد خانه می‌چرخیدند که پدر از پسرش پرسید یا بُنی؟ تو خانه را به که سپردی؟ که پسر هم درآمد به خدای عزوجل، و چه خوب کردم و خودش را شکر که به مال زده است و نه جان! هنوز جمله تمام نشده بود که پدر بر سرزنان‌تر گفت ای احمق من گفتم به فلان حضرت بسپار که بتوان شکایت پیش خدا برد، حالا که به خدا سپرده‌ای شکایت کجا بریم؟ این شکایت کجا بریم شده است قصه الان ما. حاشا و کلا از تشبیه خدا و مجلس البته. در مثل که مناقشه نیست. سوال اما اینجاست مجلس که خانه نمایندگان مردم است و محل دادخواهی و احقاق حقوق ملت، وقتی آخرین پله امید منِ رای دهنده باشد، شکایت کجا بریم وقتی انقدر شوخ و شنگ و خل و دیوانه دارد؟

فقط برای اینکه یادم بماند بیست سال بعد اگر در سمیناری، کنفرانسی، مهمانی‌ای جایی دکتر فلانی را معرفی کردند که دکترای فقه و اصول اسلامی از دانشکاه کمبریج گرفته‌اند به سنه هزار سیصد و هشتاد و چهار الی هزار و سیصد و نود و دو - که بوده‌اند آن‌هایی که در اواخر دوره دستشان به سطل عسل رسیده باشد و رسته باشند، شما بگیرید با ضریب خطای مثبت و منفی چهار سال- خیلی هم چیز به‌درد بخورِ مایه افتخاری که در چنته ندارند هیچ که خودشان هم به درد خاصی نمی‌خورند. و اگر هم کمی، فقط کمی حرفی برای گفتن داشته باشند از قبل همان چند صباحی‌ست که در دیار کفر علم آموخته‌اند. آن هم همسایه‌ها یاری کرده‌اند حضرات را. شانس فقط یارشان بوده، یار غار بوده‌اند یا به یاران غار نزدیک.

شما هم یادتان بماند لطفا.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی