«مادر به دبورا اطمینان داد که او را بابت چیزی سرزنش نمی‌کند. هیچ‌چیز. از حسادت چند سال قبل خودش چیزی به دبورا نگفت. فقط گفت بابت اتفاقی که افتاده متاسف است؛ گفت که این اتفاق برای خانواده آن‌ها هم غم‌انگیز و وحشتناک است. مادر به دبورا نگفت که چند هفته بعد از عروسی کاکو پراناب، وقتی که من توی جلسه‌ی دخترهای پیشاهنگ بودم و پدر سر کار بود، تمام کشوها و قوطی‌های خانه را دنبال سنجاق‌قفلی زیر و رو کرده بود. سنجاق‌قفلی‌های دستبندهاش را هم باز کرده بود. همه سنجاق‌ها را یکی‌یکی به ساری‌اش زده بود - لایه‌ی رویی ساری به لایه‌ی زیری- که هیچ‌کس نتواند لباس را از تنش درآورد. بعد، از آشپزخانه یک قوطی گاز فندک و یک قوطی کبریت برداشته بود و رفته بود بیرون توی حیاط پشتی. هوا سرد بود. برگ‌های باغچه باید شن‌کش می‌شدند. روی ساری‌اش یک بارانی بنفش روشن پوشیده بود، و به چشم همسایه‌ها قاعدتاً اینطور می‌آمد که برای هواخوری آمده بیرون. بارانی‌اش را کنار زد، سر قوطی گاز فندک را برداشت و روی خودش خالی کرد. بعد دکمه‌های بارانی را بست و کمربندش را محکم کرد. رفت طرف سطل زباله‌ی پشت خانه و قوطی گاز را دور انداخت. برگشت وسط حیاط. قوطی کبریت توی جیب بارانی‌اش بود. یک ساعتی همان‌جا ایستاد. به خانه‌مان نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد به خودش جرئت بدهد کبریت بزند. کسی که نجاتش داد نه من بودم نه پدر. همسایه‌ی دیوار به دیوارمان، خانم هالکامب، بود که مادرم با او فقط سلام و علیک داشت. خانم هالکامب که آمده بود بیرون برگ‌های حیاطش را شن‌کش کند، مادر را صدا زد و گفت "چه غروب قشنگی!" گفت "می‌بینم مدتی است این‌جا ایستاده‌ای غروب را تماشا می‌کنی." مادرم سر تکان داد و برگشت توی خانه. سرشب، وقتی من و پدر به خانه برگشتیم او توی آشپزخانه داشت برای شام ما برنج می‌پخت، انگار یک شب عادی مثل شب‌های دیگر باشد.

مادرم هیچ‌کدامِ این‌ها را به دبورا نگفت. به من گفت؛ بعد از اینکه مردی که دوست داشتم با من ازدواج کند دلم را شکست و رهایم کرد.»

-  خاک غریب، جومپا لاهیری، ترجمه امیرمهدی حقیقت


نویسنده : افرا ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب