یکی زنگ زد برنامه باغبانی رادیو گفت گیاهش - اسمش سخت بود- که یک گونه آفریقایی سرحاله ولی گل نمیده این میتونه بخاطر دلتنگیش برای آفریقا باشه؟

+ توئیتر احدیانی


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


این را برایش خوانده بودم. حالا ولی به ترافیک پارک وی برگشته‌ام.

+

 


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


از روزمرگی‌ها:

سه‌شنبه‌ها تعطیلم. می‌گذارم‌ش برای کارهای شخصی و کارهای خانه و ...

صبح رفتم دنبال کارهام، ظهر رسیدم. الان؟ خانه تمیز و مرتب است، طرح درس فردا را آماده کرده‌ام، غذا روی گاز است، لباس‌های خیس هم روی بند. نشسته‌ام تا کمی به پژوهشنامه برسم و دارم فکر می‌کنم دقیقه‌ها چه‌قدر، چه‌قدر زیاد کند می‌گذرد!
منتظر صادقم و دارم به یک چیزی فکر می‌کنم و آن هم، آن بخشی از زندگی‌م است که قبلا مال خود خودم بود. لحظه‌هایی که خسته از کارهای روزمره می‌گذاشتم‌ش برای خودم. در اتاقم را می‌بستم و آن‌وقت موسیقی‌ای بود که دوست داشتم، اینترنت گردی بود، کتاب بود و فیلم... یا معاشرت گاه گاه بود با دوستان دل‌خواه. کافه گردی‌های دو، سه نفره...

حالا؟ وقت‌های برای خود خودم خیلی کم شده، خیلی خیلی کم. دارم فکر می‌کنم هر آدمی، در هر شرایطی باید یک بخشی از روزش را نگه دارد برای خودش. برای خلوت کردن با خودش، کندن از روزمرگی‌ها و خل خل بازی.

با صادق خوش می‌گذرد، بی‌نهایت. مهمانی‌های دوستانه کیف می‌دهد. فیلم دیدن با هم مزه دارد، سینما رفتن و خیابان‌ها را گشتن هم...

یعنی این‌قدر خوش می‌گذرد که دیگر تنهایی کسلم می‌‍‌کند، همان لحظه‌هایی که پیش از این عاشق‌شان بودم.
دارم فکر می‌کنم باز باید آن لحظه‌ها را بسازم، ناب و اندک. باید خود جدیدم را دوست‌تر بگیرم، باید بیشتر کتاب بخوانم، باید گه گاه با دوستانم معاشرت کنم بی که صادق کنارم باشد.

هر آدمی، هر آدمی توی زندگی باید لحظه‌هایی داشته باشد برای خودش، برای خود خود خودش.

+ از دیوار مریم محمدخانی دوست‌داشتنی


نویسنده : افرا ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب



.

پنج سالی با همیم. دو سال اول خوب است. از سال سوم آرام آرام همه چیز تغییر می‌کند. سال پنجم جدا می‌شویم. یک مدتی از هم بی خبریم. من رابطه‌های جدیدی را شروع می‌کنم. صفحه فیس بوک تو هم فعالتر ازهمیشه میشود. من هم با یک اسم جعلی یکی از دوستهای فیسبوکی‌ات میشوم. تو هم حتما یکی از دوست‌های فیس بوکی‌ام هستی. شاید با نام مریل استریپ من را اد کرده ای.

هر روز به صفحه ات سر میزنم. هیچ وقت لایکت نمیکنم. هیچ وقت هم مریل استریپ لایکم نمیکند. میدانم بعد از خواندن هر پستی که توی وبلاگ و فیس بوکم میگذارم چقدر حرص میخوری. چون فکر میکنی خودم با پستهایم خیلی فرق دارم. مثل همیشه با خودت فکر میکنی بیشتر از هر کسی من را میشناسی. خیلی ازم دوری که صدایم را بشنوی؛ حتی ذره ای هم نمی شناسی‌ام.
با اسم آل پاچینو فرندت شده‌ام. میدانی که دورادور حواسم بهت هست. چند نفر بی پدر و مادر توی وبلاگت با نام من فحش مینویسند. امیدوارم فکر نکنی کار من است. امیدوارم حداقل اینقدر من را بشناسی که اگر بخواهم بهت فحش بدهم توی روی خودت این کار را می‌کنم.

پسرهای مجرد و بعضی از این بچه هنرمندها مدام لایکت می‌کنند و از هر چیزی که مینویسی مدام تعریف می‌کنند. مطمئنم همه شان برایت مسیج خصوصی می‌گذارند. تو هم راه به راه از خودت عکس میگذاری. همیشه با یک تاپ که بند سوتینت از زیرش پیداست. گاهی با سیگاری لای انگشت. هنوز گاهی غیرتی می‌شوم، نه مثل قبل. در حد یک نخ سیگار. بالاخره دیروز این ریلیشن شیپت آمد بالا. خیلی معطل نکردی. یک هفته بعد توی صفحه ات زدی، گات مرید. لایک باران شدی. هشتصد تا لایک آمد روی خبر عروسی ات. هفتاد هشتاد کامنت تبریک. دو سه روز بعد عکس دو نفره‌تان را میگذاری. دوباره لایک باران میشوی. توی کامنتها همه میگویند به پای هم پیر شوید. چقدر به هم می‌آیید. بعضیها توی کامنتها تلویحا به من تکه‌ای می اندازند. بعضی ها بهت میگویند چقدر خوشگلی. تو هم برای همه شان بوس میفرستی.

بارها به عکس دو نفره‌تان خیره شده ام. به دستهایت که افتاده اند دور گردن مردی که اصلا نمی شناسمش. به خنده ات. به عرق روی گونه‌هایت. به موهایت که مثل همیشه جمعشان کرده ای روی سرت. هربار که به جزئیات صورتت نگاه میکنم مطمئن میشوم، تو از این مرد جدا میشوی. ما سه یا چهار سال دیگر همدیگر را دوباره می بینیم. اولین پیام را کی میدهد؟ شاید تو برای یکی از کارهایم تبریکی بگویی. شاید هم من برای چیزی بهت تبریک گفتم. بعد همدیگر را می بینیم. کجا؟ حتما می آیی خانه ی من. با خودم فکر میکنم، وقتی دستهایت که حالا توی این عکس دور گردن آن غریبه افتاده اند آمدند توی دستهایم من چه حالی دارم! وقتی روی تخت دراز کشیده ام و خیره شده ام به سقف و تو مثل سابق سرت را گذاشته ای روی بازویم و صدای نفسهایت را می شنوم.

+ از دیوار هادی معصوم‌دوست


نویسنده : افرا ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


اوصیکم به دیدن عکس‌های زاناکس که خوب‌های لعنتی‌اند.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


سه درد آمد بجانم هرسه یک بار
غریبی و اسیری و غم ای یار
غریبی و اسیری چاره داره
غم یار و غم یار و غم یار

- باباطاهر


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:شعر


جان جان اینجا چه خوبه، نوشتم که یادم بمونه بخونم برای شازده خانم‌مون و شازده خان‌مون :)


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٦ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب



.

رفتار آدم‌ها با چیزهایی که «باطری» دارند، یک نشانه است، نشانه‌ای از نگرانی‌ها، دغدغه‌ها، ترس‌ها، نشانه‌ای از چیزهایی که پنهان می‌کند.

در اطراف هرکدام از ما، باطری‌هایی هستند که مثل خوره روح‌مان را در انزوا می‌خورند و می‌فرسایند. من همیشه نگران باطری‌ها هستم، و همیشه این من ام که به آن‌ها آسیب می‌زنم. من کسی هستم که از روی علاقه دارم به لپ‌تاپ، موبایل، مودم جیبی، و هرچیز که باطری دارد و قابل شارژ است، آسیب می‌زنم. مثل مادری که نگران است در سفر اگر سرد شود چی؟ اگر گرم شود چی؟ اگر سخت شود چی؟ من آن فردی هستم که دایم نگران تمام‌شدن بی‌موقع باطری‌هاست. آن آدمی که همیشه سعی دارد در زمان مقتضی، حضور متقضی داشته باشد. قسم‌خورده‌ای برای حاضربودن در تمامی موقعیت‌های ممکن. کسی که در هراس تمام‌شدن زندگی می‌کند؛ باطری‌ها، شانس‌ها، شایدها، باطری‌ها.

وسایل اطرافم، همیشه توی سارژ اند، و از همین است که خیلی زود، باطری موبایل خراب می‌شود، باطری لپ‌تاپ خراب می‌شود، باطری مودم خراب می‌شود؛ ام‌شب فهمیدم که باطری مودم خراب شده است. مودمی که در هشت‌ماه گذشته، روشن نشد مگر در اتصال به سیم سارژر.

من آن فردی هستم که انگشتش را از هیچ سوراخی بیرون نمی‌آورد، حتی اگر سدّی نمانده باشد. مثل سربازی که همیشه پوتین به پا دارد، مثل سربازی که همیشه آماده‌باش است، مثل سربازی که هنوز خط مقدم را قدم‌رو می‌رود و می‌آید، مثل سربازی که نمی‌داند جنگ سال‌هاست که تمام شده.

همه‌‌ی چیزهای قابل شارژ، کنار من از پا درمی‌آیند؛ من می‌مانم و مُشتی سرباز معلول: لپ‌تاپ بدون باطری، مودم بدون باطری، موبایل بدون باطری.

فرمانده‌ی جنگ‌های نامنظم خانگی، فرمانده‌ی همیشه‌نگران، فرمانده‌ی خسته، فرمانده‌ی هرچی.

+ از دیوار حسین نوروزی


نویسنده : افرا ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


+


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


به تاسی از سیدالشهدا (علیه‌السلام)، چراغ‌ها رو خاموش کرده و گفتم «هرکی می‌خواد بره، بره». اما ته دلم خیره‌ام که «کاش‌کی کسی نره...»؛ یکی درونم نشسته که منتظره کسی بخواد بره، بدو بره دم در دستاش رو حائل کنه فریاد بزنه «هیش‌کی از این‌خونه بیرون نمی‌ره.»

P. S.: از دیوار حسین نوروزی


نویسنده : افرا ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:وصف حال


مرتضی پاشایی رو گوگل کردم، تو ویکی‌پدیاش نوشته بود: " این مقاله دربارهٔ یک فرد تازه‌درگذشته است". همین یه جمله ساده شده بود سردر زندگی یک آدم. یک آدمی که تا دو روز پیش بود. الان اما نه! ما ساعت هشت بیدار شده بودیم و او دو ساعت و سی دقیقه بعدش رفت که بخوابه. این ترکیب "فرد تازه در گذشته" مدام توی ذهنم در حال رژه رفتن است.

* ترانه‌ای از خود ایشون بود؟ هست؟ خواهد موند؟


نویسنده : افرا ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب


وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی

مست با این، بغلِ آن شده باشی جایی

بله! یک روز تو هم حال مرا می‌فهمی

چون‌که در آینه حیران شده باشی جایی

بی‌گناهی‌ست که تهمت زده باشند به او

باد، وقتی‌که پریشان شده باشی جایی

ماهِ من! طایفه‌ی روزه‌بگیران چه‌کنند؟

شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی

صورت پنجره در پرده نباشد از شرم

کاش! وقتی‌که تو عریان شده باشی جایی

من نشستم بروی مِی بخری برگردی

ترسم این است مسلمان شده باشی جایی!

 

P. S.:  با این چاشنی بشنوید.


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم ¡تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:شعر


صبح تو به خیر

که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی

که من بتوانم یک روز دیگر کنار تو باشم

 

- احمدرضا احمدی / ساعت ۱۰ صبح بود


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:شعر


بر آن یار بگریید که از یار بریده‌ست

(+)


نویسنده : افرا ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:شعر


«کرمانی‌ها یا شاید کرمانی‌ها نه، خانواده دوستم که کرمانی هستند یک اصطلاحی دارند که خیلی خوب‌ست؛ "خودعزیزی‌کردن". "خود عزیزی کردن" اینطوریست که شما ناله می‌کنید و غرمی‌زنید اما در آخر همانطور ناله‌کنان می‌گویید "طوریم نی، بلوا می‌کنم. خودعزیزی می‌کنم" رسالت شما با گفتن این جمله تمام می‌شود. از اینجا نوبت کسی‌ست که این حرف را شنیده، می‌فهمد که به محبت و توجهش نیاز دارید، می‌فهمد که این خود عزیزی کردن با آن خود را لوس کردن که یلخی و بی‌بنیاد است فرق می‌کند؛ بله معتقدم که خود را لوس کردن کار سخیفی‌ست که باعث نگرانی طرف مقابل می‌شود چون شما همینطور هی به ناله‌ها و غرهایتان ادامه می‌دهید و با ایجاد احساس ترحم، احساس مسئولیت، عذاب وجدان یا یک چیزی در همین حدود توجه آدم را جلب می‌کنید اما در خود عزیزی به طرف این اطمینان را می‌دهید که من اوضاع خود را می‌توانم کنترل کنم اما اگر محبتت باشد چه دلگرم‌تر می‌شوم، چه خوب می‌شود آغوشت را وا کنی، چه خوب است اگر کلمه‌های نرمت را در فضا بپراکنی، چه خوب می‌شود اگر وقتش را داشته باشی.

به نظرم در خود عزیزی کردن درک و فهم است در خود را لوس کردن خودخواهی و زور.

خودعزیزی کنید.»

برگرفته از گوگل پلاس بود و چه خوب بود :)


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب