:)

جان من است او.

 +


نویسنده : افرا ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


نوشته بودی: "فناتم"! به طنز گفته بودی. یادم افتاد به اینکه سلوک از منظر عطار، هفت‌ مرحله دارد: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فنا... البته که آن سلوک و این سلوک حکایت ماه من و ماه گردون است اما خواستم معادل‌سازی زمینی کرده باشم مثلا. اینکه خواستمت. از همان روز اول. با همان چال انحصاری روی گونه‌هات! باید ممنون تو باشم که اجازه دادی عاشقت شوم. که دل‌لرزه بگیرم که فلان‌جا که می‌رویم هستی؟ می‌آیی اصلا؟ می‌بینی‌ام؟ می‌شوم خاطره‌ای، یادی، لبخندی که شب‌ها در خلوت‌ت سراغش را بگیری؟ که آن روز خوب، بهاری‌ترین روز زندگی‌م شده بعد از آمدن‌ت. قبل از آمدن‌ت هم حتی! آمدن‌ت؟ نه! نرفته بودی اصلا. بوده‌ای همیشه. بوده‌ای و ندیده بودم‌ات فقط! چند سال قبل از تو هرز رفته‌اند. سراغ‌شان نرویم اصلا. از تو ممنونم اما. از تو ممنونم که همراه‌م شدی، دستم را گرفتی و به دنیای خوبی‌ها بردی‌ام. از تو ممنونم که نشانم دادی دنیا با وجود تو و لبخند روح‌انگیزت جای بهتری‌ست. بخواهم با الگوی عطار و پله‌پله جلو بروم الان اما در مرحله معرفت‌ت خیس می‌خورم! با یک خیال خوشِ نرمی! روز به روز خوبی‌هایت را کشف می‌کنم و شکر خداگویان زمزمه می‌کنم که از بخت خوشم دل به تو دادم. تویی که محیط زندگی‌مان را لطیف کرده‌ای. تویی که مهربانی‌ات نمود بیرونی‌اش آرامش چهره‌ام شده است. زیبا شده‌ام با تو حتی! و این منم. زنی که بی‌اغراق فکرش را هم نمی‌کرد این حجم عظیم خوشبختی را سبب شود. منم که می‌دانم چه چیز را چطور دوست‌تر داری. منم که دیگران برای عوض کردن نظرت به سراغ من می‌آیند. منم که دوست‌ت دارم و این دوست داشتن را هیچ‌کسی نمی‌تواند آن‌طور که درست مطابق میل‌ت باشد به تو نشان دهد جز من! و این که آدم حل می‌شود توی صدای کسی، که می‌میرد برای لبخند کسی، برای چال گونه کسی... حال من است.


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


وسواس دارم. گونه‌ای بیماری مزمن که می‌کشاندم روبروی یک مکعب چوبی به سنجیدین و بالا پایین کردن که خب، کدام مانده، کدام را این هفته ببرم به آن جهنم‌دره که بی‌مونس نمانم. کدام برای پشت میز سفید کدام برای وقتی که قرمه‌سبزی بخواهد برای خودش جا بیوفتد و کاری به من نداشته باشد اما مرخصم هم نکند! این‌طور است که معمولا کتاب نخوانده ندارم. گفتن ندارد که منظورم کتاب‌های درسی نیستند. آن‌ها را تا دلتان بخواهد! اما یک سری هم هستند که نصفه می‌مانند. که هرچقدر تلاش کنم باز هم نصفه رها می‌شوند. درحالیکه نه تنها ضعف قلم ندارند، بلکه خیلی هم عالی‌اند. انقدر خوبند که نصفه می‌مانند. مثل همینی که داشتم برایش می‌خواندم: "آنگاه که من کنار پل، ایستاده بودم در قلب مه، با چند شاخه نرگس مرطوب به انتظار تو و تو در درون مه پیدا شدی؛ مه را شکافتی و پیش آمدی و با چشمان سیاه سیاهت"...

کتاب را بستم که آخ از چشمان سیاه سیاهت... آخ

 

+ بند از یک عاشقانه آرام است.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال


فردا را باید مرخصی بگیرم. باید آرام بگیرم. فکر کنم. مقبول باشم. نه. نباید بگیرم. فردا را باید بیایم در پیچ و تاب کار بنشینم تا لحظه به لحظه التهاب آن روزها را لمس کنم. نسبیت زمان را. وقتی چشم دوخته بودم به عقربه‌ها که لعنتی‌اند و جلو نمی‌روند. تا عصر باید حواسم باشد درون کوزه‌ام برون نتراود. قراری دارم که قرارم ربوده. بهانه بتراشم. زودتر بزنم بیرون. برگردم به عقب‌تر. صبح مثلا. دوش بگیرم. لباس‌ها را بررسی کنم. گل‌‌های ریز انتخاب کنم یا چهارخانه‌های خوش‌رنگ؟ باید وقت بگذارم فردا همه را امتحان کنم. بنشینم. بایستم. دست به سینه. دست توی جیب‌، راه بروم. برگردیم به عقب‌تر. امشب نود و یک؟ هوم؟ امشب که من طایر پر بسته بودم. نود و هشت نامه نوشته بودم. قفس‌ را شکسته بودم. از امشب تا صبح. نخوابیده بودم. خستگی نبود وقتی تو بودی. کلمه بود. نامه بود. یادت هست؟ تو نوشته بودی. افتادن زمان در سطل چسب در فاصله بین نامه و جواب. نوتیفیکیشن نامه جدید. عیش مدام. پارک هنرمندان. راه بروی؛ اردی‌بهشت بشود. خنکای باد. گرمای پوست تو. بهشت. بهشت مسلم‌م بود نیمکت ضلع غربی که الان شده قدم به قدم این کره خاکی وقتی که تو هستی. نه فردا را باید مرخصی نگیرم. بیایم. ذوب شوم در انتظار ساعت پنج شدن و با تو بودن. کنارت قدم زدن روی سنگ‌فرش‌هایی که از قدم‌هایت گل داده‌اند. که بهار بهانه است.

* به این زیبایی؟ به یقین از سعدی


نویسنده : افرا ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


به خط، به کلمه، به شعر، به نامه‌های کاغذی، به داستان

می توان برد به هر شیوه دل آسان از من

- بنده به سعی کلیم کاشانی

 

P. S: لباس چهارخونه، آستین تا زده تا بالای ساعد، ته ریش و صدای بم هم که باشه که الله الله


نویسنده : افرا ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


بله کسی که دارد این‌ها را به هم می‌بافد تمام دی‌شب را نشسته به زخمی کردن خودش. تو رفته بودی به بیابان‌های دور. این‌ها را نمی‌توانم با حرف زدن بگویم برایت. می‌دانی؟ یک خشم عجیبی دارم. تو نمی‌بینی‌اش. خار مغیلان دورنم شده است. تو بوده روزهایی که خشم‌ تا جنون برده باشدت؟ بیرون نرفته باشد؟ که خشم بدرد همه‌چیز را از درون و دست روی دست گذاشته باشی برایش؟ داشته‌ام من از این روزها. یعنی اینطور نبوده که خشم بوده باشد از اول، بگویم غم غلیظ بهتر است. مدام نادیده گرفتمش. غم را می‌گویم. مدام گفته‌امش نه الان کار دارم. نه الان قسمت نوزدهم سریال رو ببینیم. نه الان آخه؟ وسط ماهی خوردن. شما نمی‌توانید تصور کنید وقتی می‌دانید این آخرین‌ دفعه‌ی‌ قبل از آب رفتن جمع دوست‌داشتنی‌تان است ماهی خوردن تا چه اندازه‌ غم‌انگیزترین کار جهان می‌شود. انقدر برو و فعلا نه برایش آوردم و فشارش دارم تا به صورت خشم ظاهر شد. عصیانی که نمی‌دونم کی و کجا آمده افتاده به جانم. من خشم‌گین بود. مدام منتظر بود شر بشود. که ببیند تا کجا پیش می‌رود. دستش را محکم می‌گرفتم که بگیرد بنشیند. من یاغی نبود؛ فقط عاصی بود. حالا اما از صبح نشسته گوشه دلم و لب ورچیده که آزادش کنم. مدام دلش می‌خواهد بکوبد همه‌چیز را به هم و برود. همین الان که دارم این‌ها را می‌نویسم مثلا، من دوست دارد برویم یک جای دور. از این‌ها که یک چمن‌زار وسیع داشته باشد. می‌گوید برویم بشینیم زیر یک درخت. قصه گل و تگرگ بخوانیم. نه تو بخوانی فقط. باد در موها و صدات در هوا. کسی نباشد. می‌دانی؟ من از این همه آدم خسته‌ است. نمی‌خواد کسی بپرسد کجایی. که خوب است حتی؟ من دوست ندارد این همه قید را. می‌خواهد میم را ببیند. میخواست برویم بنشینیم روی تپه‌های عباس‌آباد. من واقعا خسته است. طفلکی‌ست. امان‌ش بریده و بی‌قرار است. آدم‌ها را نمی‌فهمد. احساس وصله ناجور بودن اذیت‌اش می‌کند. دیدم حق دارد. مدام مجبورش کرده‌ام همانی باشد که آن لحظه باید. سکوتم دیوانه‌اش کرده است و حق نداشته‌ام جلوی بروز احساساتش را بگیرم. حالا دارم سعی می‌کنم دلتنگی‌ام را نادیده نگیرم. هرچه بیشتر تلاش کنم پنهانش کنم شدیدتر خودش را نشان می‌دهد. بعضی احساسات هستند که اگر بخواهی یک‌هو، یک‌شبه یا مثلا از همین لحظه متوقف‌شان کنی که یعنی بس است دیگر، بی‌فایده است. باید اجازه بدهی باشند. تدریجی کمرنگ‌شان کنی. اگر فشارشان بدهی انقدر قدرت دارند که از جای دیگری سردرآورند و آنجاست که قوی‌تر هم می‌شوند. از دلتنگی می‌رسند به خشم، به بدخلقی، به جنگ مدام. به من‌ای که الان. الان اما پرچم سفید گرفته‌ام جلوی رویش که یعنی راحت باش. درکت می‌کنم. و قرار است اگر این عقربه‌های کوفتی سریع‌تر بجنبند، عصر ببرمش شهر کتاب تا برای دیدن خنده میم از آن گردالی‌های تپلی بگیریم.

+ بهشت


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


وقتی‌ خدا زنان‌ را میان‌ مردان‌ قسمت‌ کرد
و تو را به‌ من‌ داد،
احساس‌ کردم‌ به‌ من‌ شراب‌ داده‌ و به‌ دیگران‌ گندم‌،
به‌ من‌ جامه‌یی‌ از حریر داده‌ و
به‌ دیگران‌ جامه‌یی‌ پنبه‌یی‌،
به‌ من‌ گل‌ داده‌ و به‌ آنان‌ شاخه‌یی‌ بی‌برگ‌...
وقتی‌ خدا تو را به‌ من‌ شناساند،
گفتم‌ نامه‌یی‌ برایش‌ خواهم‌ نوشت‌ !
بر برگ‌هایی‌ آبی‌،
خیس‌ از اشک‌هایی‌ آبی‌
و در پاکتی‌ آبی‌ !
می‌خواستم‌ به‌ خاطر انتخابش‌
از او تشکر کنم‌ !
او ـ آن‌گونه‌ که‌ می‌گویند ـ
هیچ‌ نامه‌یی‌ را نمی‌پذیرد، مگر نامه‌ی‌ عشق‌ !

وقتی‌ جواب‌ گرفتم‌
برگشتم‌ تا تو را
مانند ماگنولیایی‌ در دست‌ بگیرم‌،
به‌ دستان خدا بوسه‌ زدم‌ !
بوسیدم‌ ماه‌ را و ستاره‌ها را،
کوه‌ دشت‌ را، بالِ پرنده‌گان ابرهای‌ عظیم‌ را
و ابرهایی‌ را که‌ هنوز به‌ مدرسه‌ می‌رفتند...
بوسیدم‌ جزایر کوچک‌ نقشه‌ و
جزایری‌ را که‌ از حافظه‌ی‌ نقشه‌ جا افتاده‌ بودند...

- نزار قبانی

P. S.: شد یک سال. یک سال از سنم کم شد، یک سال به عمرم اضافه شد.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:شعر


بچه‌تر که بودم اعتقادم بود زندگی بدون دوست داشتن دیگر نباید از ریشه زنده بودن بیاید. که تمام هدف خلقت دوست داشتن و دوست داشته شدن است. همان روزها بود که خانم پناهی معلم پرورشی‌مان که البته تعلیمات دینی و قرآن هم درس می‌داد یک روز سر کلاس، حدیثی خواند با این مضمون که: (گوینده؛ خدا) "اگر بندگان من می‌دانستند چه عشقی به آن‌ها دارم، بی‌شک از شوق می‌مردند". بسط‌ش نداد البته. چون بلافاصله بعدش گفت حدیث قدسی‌ست و بلافاصله‌ترش بچه‌ها پرسیدند یعنی چی قدسی؟ دیگه چون منم یادم نیست؛ حدس بزنید بحث کجا رفت. من اما با بحث نرفتم. قفل کرده بودم به عشق خدا. اینکه طبق تعلیمات همان خانم پناهی خدا از روح خودش فوت کرده توو ما باعث شد یه دست‌آویز فلسفی-عقیدتی پیدا کنم که محور خلقت روی عشق قرار گرفته. پس سفت‌تر چسبیدم به اینکه  هدف اینه که دوست داشته باشیم و دوست داشته بشیم. هرجا هم دلیل لازم بود، درحالیکه داشتم پله‌های منبر رو بالا می‌رفتم دست می‌کردم تو جیبم این حدیث و موضوع روح لاو بیسد خدا رو روو می‌کردم بعد هم فوت و انتقالش به ما و اینا و بحث رو اینطور تموم می‌کردم که ما ذات‌مون دوست می‌داره و به تبع‌اش هم طبیعیه که دلش بخواد دوست داشته بشه. اگر غیر از این شد، اسم‌ش زندگی نیست که روزمرگیه. گفتن ندارد که آن روزها با وجود اعتقاد عمیقی که به وجود عشق داشتم خبری از عشق نبود. روزها می‌گذشتن و من صبح‌ها دانشجویی در سودای مهندس فلز شدن بودم و شب‌ها خیال‌بافی که دوست دارد در دنیای قصه‌ها فرو برود. معتقد بودم این‌همه شعر، این‌همه داستان و کلا این‌ حجم عظیم ادبیات دارد هرز می‌رود وقتی کسی نیست که آغوش‌ش درمان تمام عذاب‌های دنیا باشد. و باز هم گفتن ندارد که روزهای تلخی بودند که برای کاهش تلخی‌اش این رویکرد را پیش‌رو گرفتم که خب به قول ایلیا زندگی است دیگر؛ خاک بر سرش. در و پنجره دلم را بستم پرده را کشیدم و بست نشستم به اینکه چطور می‌توانم استحکام بدنه آلومینیومی را بالا ببرم و بعد آپولو هوا کنم. در گیرودار همان زیرزمین تحقیقات بنیادی‌ام بودم که اتفاق افتاد. ناگهانی اما آرام. آمد و محیط زندگی‌ام را نرم کرد. خب حقیقت‌اش این است که من کسی را در زندگی‌ام دارم که به معنای واقعی کلمه "نگران من است که نگیرد دلم"، کسی که وجودش تسکن‌دهنده رنج‌های بسیاری‌ست. کسی که نمی‌خواند اینجا را اما به خوبی می‌داند آخرین و تنها حلقه‌ی ارتباطی‌ام به زندگی‌ست. کسی که از اتاق کناری در گیرودار کارهایش بی‌هوا دربیاید که: "لطفا دیگه بیشترش نکن، خب؟". نفهمم. گیج اطرافم را نگاه کنم و ادامه دهد: "قشنگیت رو". بخندم. سر تکان بدهم و سیم سه راهی را حلقه کنم بفرستم پشت میز مثلا. و امروز درست در بیست و هشتم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی خوشحال باشم از اینکه از همان انفوان مطمئن بودم عشق قشنگ‌ترین اتفاقی‌ست که ممکن است رخ دهد. که باید رخ دهد تا دلی در پانصد کیلومتری بیابانی که تو در آنی دلش در تاب و تب دیدن تو بتپد.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


میزان عاشقی‌ام رابطه معکوس با دمای هوا دارد، هرچه دما کمتر، عاشقی‌ام بیشتر.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح


شب قبل از روزهای تعطیل من‌ای تو.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم



.

این‌جا که قمیشی می‌خواند: "اون قدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم"، چه تسلسل خوبی داره، زنده بمونم تا به جای تو بمیرم، به جای تو بمیرم زودتر از تو مردم، پس باز هم زنده بمونم که به جای تو بمیرم. اساسا هروقت بمیرم باز هم زنده بمونم تا برای تو بمیرم، چند بار مرده باشم برایت خوب است؟


نویسنده : افرا ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


من از درمان و درد و وصل و هجران، پسندم اونی که توئی!


نویسنده : افرا ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


مشاهده یادداشت خصوصی


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
گیتارهای آندولسی، به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت، در غرناطه ریتم بگیرد
سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ شاهدخت
که هرگز پیر نخواهد شد.
چاپلین و هیتلر
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمه‌ی جهانند
تا اولی بر پرده‌ی جادو
جار بزند گرسنگی، عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند.
چاقوی سلاخی هم
در دستِ فرمان که نباشد
می‌تواند هندوانه‌ای را قاچ کند
در کنارِ حوضِ تابستان.
سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
دخترِ شاه پریان را
از دستِ اژدهایی قهوه‌ای نجات می‌دهد
حتا "کیهان" با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و «ملا عُمر» هم
به دردِ لای جِرزِ دیوار

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!
من به این درد می‌خورم که شب‌ها
رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب
غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها،
زمزمه‌های زیر لبت
و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را
تا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح...
تو هم
با اولین لب‌خندِ صبحگاهی‌ات
به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری!

یغما گلرویی


نویسنده : افرا ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


برگه ماموریت روی میزم است. با مامان صحبت نکرده‌ام هنوز. بحث‌های شرکت حول جاده‌های شلوغ آخر هفته می‌چرخد. خانم میم کلوچه آورده است. شال زرد رنگ بخرم. جانان شعر فرستاده. گوشی‌ام هنوز محدودیت تحریم دارد. میم بچه دوم‌اش را به دنیا آورده است. اسمایلی کلافه‌ام می‌کند. دلیوری غذای آقای رئیس را آورده است. گرمای هوا تمام نمی‌شود. این‌هایی را که مدام آدمک زرد می‌چسبانند تنگ نوشته‌هایشان که وقتی صفحه را باز می‌کنی شبیه دفتر نقاشی‌ست درک نمی‌کنم. میم وایبر کرده دوشنبه‌ها جمع شویم دور هم خوش بگذرانیم دو ساعت بعدازظهر را. کاش خدا درجه فر را کم کند. خانم ن هنوز نتوانسته بلیط را در ساعت مناسب حال من تهیه کند. باید برای الف یک کار درست و درمان بکنم اما نمی‌دانم چطور. گوشی زنگ می‌خورد. آقای آبدارچی یک سری زردآلوی خیلی خوش عطر و طعم از شهر‌شان آورده. شب‌های روشن می‌بینم. گوشی را ببرم یک کاری‌ش کنند بلکه درست شود. خانم ن عطرهای اضافه مغازه را آورده در شرکت حراج کرده. برای چندمین بار غصه مرد فیلم را دارم. امیدوارم قحطی بلیط بیاید. مهمان تازه رسیده آقای رئیس می‌گوید مادر خانم‌اش دوستش دارد لابد. آن‌هایی که رفته‌اند گفته‌اند خوش بحالمان که هفته‌ای یک‌بار دور هم‌ایم. خانم همکار برای سفر مادرش ارز می‌خرد. آقایان تدارکات شرکت تند تند همه عطرها را می‌خرند که بفروشند سود کنند. خانم خ رژیم کانادایی گرفته است. جواب تماس پ را ندادم. خدا کمک‌مان کند. دلم دوست دارد ح را ببینم. الان هم نمی‌دونم این نوشته را چطور به پایان ببرم که کسی بخواند و نگوید خب که چه؟ به ما چه که می‌گی؟ خب تهش اضافه می‌کنم که: اما تو چیز دیگری!


نویسنده : افرا ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


دلقک کتاب هانریش بل می‌گوید فقط دو چیز دردهای طاقت‌فرسای او را تسکین می‌دهد، نوشیدنی و ماری. که اولی اثر موقت دارد، ماری اما نه! در طول رمان بارها وصف می‌کند تصویری که از ماری هنگام بستن در خمیر دندان دیده زیباترین تصویر عالم است و تصور اینکه شخص دیگری غیر از او - تسوپفنر نفرت‌انگیز!- این صحنه را هر روز می‌بیند و به آن اهمیتی نمی‌دهد، رنج بی‌پایانی را برایش سبب می‌شود. من بارها و بارها همزادپنداری‌اش کرده‌ام و خوب درک می‌کنم بستن در خمیر دندان چروکیده‌ای هم، وقتی به دستان آنی که همه وجودش تسکین‌دهنده ابدی دردهای بسیار آدمی‌زاد است چقدر می‌تواند روح‌افزا و دلنشین باشد. درست مثل وقتی که تو روی فرمان ضرب می‌گیری یا باطری ساعت را عوض می‌کنی مثلا.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


زنگ می‌زند. وسط ساعات کاری. یکهویی. می‌گوید: "می‌دونستی گنج من‌ای؟". می‌خندم. می‌خندد. قطع می‌کنم.


نویسنده : افرا ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


ابی حق دارد. حق دارد وقتی می‌گوید اگرچه به جای دل دریایی از خون در سینه دارد اما باز هم در عشق او دریایی از دل کم می‌آورد. وقتی که مثل آینه روبه‌روی‌اش است اما برای سیر دیدنش به چشمانش اکتفا نمی‌کند. اینکه نه فقط یک یا هزار عدد که همه دل‌های عالم را برای عاشق او بودن می‌خواهد. حق دارد او را عاشق‌تر از عشق بداند. اینکه گل، سحرگاه‌ها در باغ قصه‌ها شبنم کند از او. اینکه هزار میخانه آواز باشد. هزار و یک ‌شب راز باشد با او. اینکه اعلام می‌کند که می‌خواهد او را ببیند. آن هم نه یک یا دوبار که به تعداد نفس‌ها‌یش. و برای اینکار باز هم نه یک، نه صد عدد که به همه چشم‌های عالم نیازمند است. و با همه آن چشم‌ها باید فقط و فقط او را ببیند. و بخواهد مثل ماه او را روی قله‌ها ببیند. و باز هم با تمام لب‌های عالم او را صدا بزند. حق دارد. ابی حق دارد و من این را به خوبی درک می‌کنم. فقط نمی‌دانم من اگر ابی بودم چطور می‌خواستم وصفت کنم که حق مطلب را ادا کرده باشم؟


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت
بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد
در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!
پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت
مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس
یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد
زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش
امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد
دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... (   )رفت

- کاظم بهمنی


نویسنده : افرا ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال


دخترک می‌گفت به جانان حسودی‌اش می‌شود. یعنی واقعنی من را بیست و چهار ساعت شبانه‌روز دارد؟ به شوخی گفته بودم نه از غروب‌ها به بعد می‌روم پرورش گل میخک! خندیده بودیم با هم. بعدتر یادم افتاد به میم که می‌گفت اتفاق خوب زندگی‌اش بوده‌ام. اینباکس‌های قدیم را شخم که می‌زدم پیام‌های شخصی‌مان با میم را دیدم، دیدم چه دور است آن روزها، چه غریب‌اند آن روزها. سعی کردم بی‌خیال باشم اما آن کلمه "سین نوامبر 2012"، بدجور توی ذوق می‌زد. یادم افتاد به نامه بی‌جوابی که در صندوق نامه‌های ارسالی‌ام دارم. دیدم چه خیلی قبل‌تر از آن نامه همه‌چیز اتفاق افتاده بوده و من نمی‌دانسته‌ام! مضمون نامه هم در این مایه‌ها بود که فلانی کارهایت اگر سنگین است من که پایان‌نامه‌ام تمام شده یک‌سری‌اش را بده برایت انجام می‌دهم، تعارف نداریم هم! نه که خودم آدم فرهیخته‌ای باشم، که از دوران سخت نگارش تازه بیرون آمده بودم و نزدیک دفاع و بی‌کاری. خواستم بارش را سبک کنم، بار کسی را جایی سبک کرده باشم آدم خوبی بشوم قدم به قدم. گفتن ندارد که نشدم. همان شعله امید به چرخه خوبی‌ها در مقطعی از زندگی‌ام به سوسو افتاد بعد از آن نوامبر 2012! که افتادم به جان عقاید خوب. که چه‌ها کرده بودیم من و منِ درونم برای زنده نگه داشتن خوبی‌ها. باز هم نه که آدم فرهیخته‌ای بوده باشم هان؛ که هیچ‌وقت آدم زنده کردن روابط مرده نبوده‌ام و خیلی راحت شعله زیر قابلمه را خاموش کردم و گذاشتم‌اش کنار! بی‌هیچ حرفی، بی که چرایی گفته باشم یا سوالی پرسیده باشم. شاید هم همین دامن زده باشد به رابطه. اما گفتم که؛ آدم زنده کردن روابط نبودم و فهمیده بودم رابطه مرده است. البته که اگر یک نفر بپرسد اگر مرده است چرا این همه بعد از آن نوامبر دارم می‌نویسم‌اش و به یادش هستم، حق دارد. آمدم بنویسم مدام فکر نکنید کسی که جرقه خاموش شدن رابطه را زده مقصر است. گاهی هم آن طرفی که هیچ سوالی نپرسیده، نگران جرقه زننده نشده و حتی سعی نکرده است؛ مقصر است. اوست که جرقه را روشن نگه داشته، اما قابلمه را برداشته گذاشته کنار. خواستم بگویم من آن آدم دوم بوده‌ام.

P. S.: آن شعله امید و خوبی که بالا گفتم به سوسو افتاده بود تو زنده‌اش کردی. اصلا خودت شده‌ای شعله خوبی‌ها جانان!


نویسنده : افرا ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


آقای رئیس بین حرفهایش گفت چشم‌هایمان عادت نکند به زیبایی و دیگر نبینیم‌اش، که نشویم آن بنده خدایی که هر روز صبح در مسیرش از کنار درخت و گل‌های زیبا رد می‌شد و نمی‌دیدشان تا یک بنده خدای دیگری آمد گفت چقدر زیبا و دل‌انگیزند و این یکی بنده خدا ندیده بوده آن‌ها را به درستی و چقدر بد. که ببینیم، خوب ببینیم. که فرق بزرگی‌ست بین دیدن و نگاه کردن. بین گوش دادن و شنیدن حتی. بعد هم از معایب عادت کردن ‌گفت. اینکه عادت نکنیم که فلان روال سیستم را ببینیم و بی‌تفاوت رد بشویم چون عادت کرده‌ایم همین‌طوری ببینیم‌اش. که به هیچ‌چیز عادت نکنیم و همه مسائل را موشکافانه ببینیم حتی اگر فلان فرایند چند سال است که در حال اجراست. اینکه عادت کردن باعث می‌شود عیوب را نبینیم و این ضربه بزرگی به سیستم می‌زند و از این دست حرف‌ها که هر یک از ما آجری در سنگ بنای عظیم سازمان هستیم! البته که نگفت آجر اما همین حدودها بود مثال‌ش. اینکه خواست ساختارشکن باشیم و همه‌چیز را تحلیل کنیم و کوچکترین انتقاد و پیشنهاد را به واحد کنترل کیفیت گزارش دهیم و چنانچه مثمر ثمر باشد پاداش هم دارد حتی. بعدترش بحث به اینجا کشیده شد که حتی در مسائل عاطفی هم این بحث مطرح شده است که دو نفر نباید اجازه دهند برای هم عادی شوند و به هم عادت کنند. که در دنیای پیشرفته هم این روزها خیلی روی این مسائل مانور می‌دهند که دو طرف رابطه باید گاهی از هم فاصله بگیرند و جمع‌ها و بیزینس‌های شخصی خودشان را داشته باشند. که دائم‌الوصل بودن‌شان نه نشان علاقه زیاد که در مراحلی مشکل‌ساز می‌شود و به سبب عادت کردن؛ به آن‌ها اجازه کشف حقیقی تمام زوایای آشکار و نهان طرف مقابل‌شان را نمی‌دهد. من اما از همان‌جا که گفته بود "دو طرف رابطه" حواسم رفته بود یک جای دیگر. اینکه چه بد که ما، همه ما، در محاورات روزانه از دو نفر به "دو طرف" یاد می‌کنیم نه "درون رابطه". که "دو طرف" رابطه بودن بار معنایی "در مقابل هم بودن" را می‌رساند و هم اینکه بگوییم دو نفر "دو طرف" رابطه باشند این را می‌رساند انگار که رابطه یک محوطه است که این دو نفر نه که کنار هم نیستند که درون رابطه هم نیستند و به دو طرف کشید شده‌اند و در مرزهای رابطه ایستاده‌اند! بعدترش به این اینجا رسیدم که شاید برای همین است که هر یک از ما در ناخودآگاه خود روی یک مرز ایستاده‌ایم به انتظار که طرف مقابل به سمت‌مان بیاید و در مسیر آمدن‌ش یک سبد خوشبختی و عشق هم برایمان بیاورد! بعدترش حواسم رفت پی‌ات. که تو بی‌قید و بند؛ همه خواسته‌های من شده‌ای. با کلام، بی‌کلام، درون رابطه که هیچ درون خودم لمس‌ات کرده‌ام. بخواهم جور دیگری باشی بی‌اغراق آن جور دیگری که به‌تر از تو باشد را پیدا نمی‌کنم. که با تو ابرار فی جنات نعیم‌ام مدام. به قول الف، کار و بار و یار و همه تویی الان!

P. S.: خدا رابطه‌ی همه آنهایی را که دو طرف رابطه هستند ببندد، دایره کند اصلا. به هم برساندشان.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


من مطمئنم یه روز خوب میاد. یه روز که صبح‌ش با صدای پرنده‌ها بیدار می‌شیم. یا نم‌نم بارون مثلا، نه با الارم گوشی‌هامون! یه روز که عجله و حرص توش نیست. یه روز که پر از آرامش باشه و آرامش.

یه روز خوب میاد. یه روز که تو برای صبحونه نیمرو درست می‌کنی و نمیگی "صبحونه نمی‌خورم. اشتها ندارم. هر روز تخم مرغ نخوریم ضرر داره، نمیشه صبحونه نخورم؟"!  یه روز خوب که که واقعا دیگه تخم مرغ زیاد ضرر نداره.

یه روز خوب میاد. یه روز که وقت کم نمیاد. یه روز که ترافیک نیست. شلوغی مترو نیست. یه روز که فرصت میشه هم ناخن‌هامو لاک بزنم هم شیرینی درست کنیم، هم پیانو تمرین کنم و تکلیف‌هایی که بهم دادی خوب اجرا کنم، هم فیلم ببینیم، هم با همدیگه بریم دشت‌های سرسبز اطراف پیاده‌روی، دوچرخه‌سواری هم خوبه البته.

توو همون روز خوب ما یه خونه داریم که چوبیه و یه آشپزخونه داره که پنجره‌ش با شمع‌دونی‌های زیبایی رو به باغ باز میشه. ظرفشویی هم زیر همین پنجره‌ست البته. من حال خوبی دارم و بعد از دوش صبحگاهی و صبحونه مفصل می‌رم تو ایوون خونه و همینطور که هوای خنک صبحگاهی میپیچه بین موهام تو رو میبینم که داری باغچه رو مرتب میکنی و گل و سبزیجات جدید میکاری! یا نجاری میکنی مثلا. و من مدام تو دلم میگم امروز چقدر دوست‌ترت دارم! :) و بخاطر وجودت خدارو شکر می‌کنم زیاد...

یه روز خوب میاد. یه روز که سه ضلع یه اتاق بزرگ، کتابخونه چوب گردو داشته باشیم. یه کتابخونه دم‌دستی هم زیر کانتر آشپزخونه! اون دیوار چهارم خط بالا هم از سنگ‌های درشت ساخته شده باشه. سنگ واقعی نه سنگ نما!

یه روز خوب میاد. یه روز که دوباره همه دور هم جمع بشیم. یه روز که نگرانی از دست دادن نداشته باشیم. نگرانی خداحافظی وجود نداشته باشه. رفتن نباشه. یه روز پر از موندن و ثبات!

یه روز خوب میاد. یه روز که محل زندگی‌مون پر از آرامش و امنیت باشه. یه روز که تو به آرزوی رهبر ارکستر شدنت برسی و من تو جایگاه اختصاصی‌م بمیرم از شوق دیدنت روی سن. یه روز که فارغ از همه چی، شروع کنم به نوشتن و بزرگ‌ترین دغدغه‌م چاپ کتاب جدیدم باشه. یه روز که یه کلاس پر از فرشته‌های کوچیکی داشته باشم که با هم شعر و داستان بخونیم.

یه روز خوب میاد. یه روز که من فقط حرفش رو نمی‌زنم. یه روز که واقعا خوبه. که واقعا خوبیم. که همه چی واقعا خوبه. یه روز که پر از آرمشه. من مطمئنم که یه روز خوب میاد. ایمان دارم...


نویسنده : افرا ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال


مشاهده یادداشت خصوصی


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم