در بیابان‌های دور بودم و نتونستم همون موقع ثبت کنم که خوشحالم. از این حجم امید تزریق شده توی زندگی مردم خوشحالم. دیروز تمام راه داشتم به ن فکر می‌کردم. ن دو سال پیش که ایمانی به انتخاب کردن نداشت. به شوخی پرسیده بود که رآی می‌دم؟ گفته بودم آره چون عمیقا به فریب براق چشم‌های این مرد امیدوارم. دیشب اما یه کلیپ به دستم رسید از ن که از فرط خوشحالی پرچم به دست تو میدون ونک می‌خندید.

P. S.: بله هنوز هم عمیقا به فریب براق چشم‌های این مرد امیدوار هستم. شما هم باشید.


نویسنده : افرا ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی



.

من این همه آدم، این همه ولع خرید، این حجم شلوغی رو نمی‌فهمم. هرگز نمی‌فهمم. از در و دیوار آدم می‌ریزد. آدم‌هایی به فاصله زیاد از اینجا که منم!


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


یکی اومده زیر عکس آقای رئیس تو کتاب چهره کامنت گذاشته که: "عین حقیقت، واقعیت دارد، جناب مهندس به لطف خدا همیشه موفق و شکست‌‎ناپذیر است". بله. ما نه تنها در شرکت‌مان اینچنین برنامه‌های ظریفی برای افزایش حقوق داریم، بلکه روزانه نیز شاهد نبرد رئیس‌مان علیه گیدورا هستیم. خدا این خوب شکست‌ناپذیر را از ما نگیراد.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


انصافا اگر دور روزگار برعکس بود ما چقدر می‌خواستیم با دی راید کنیم؟

+ اینجا


نویسنده : افرا ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


دوست عزیز باور کن من اصلا چیزی از فرهنگ درست‌نویسی بلد نیستم. فرهنگستان زبان و ادب فارسی (با محتویاتش) هم حتی نمی‌دانم کجاست. برای خودت می‌گم که یه اشتباه نگارشی رو دست کم نگیری. فاصله "من را در عشق تهدید کرد" تا "من را در عشق تحدید کرد" واقعا خود ماه گردون تا ماه من است. اولی می‌رسد به اسیدپاشی، دومی اما جان است. جان.


نویسنده : افرا ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


فکر کنم ماها تنها قومی هستیم که همه با هم توی همه شبکه‌ها یافت می‌شیم. فارغ از اینکه مثلا یه جا حوزه عکاسیه، یه جا خبری، یه جا بیزینس و تبادل اطلاعات تخصصی، یه جا فیدخونی بلاگرهاست و به همین منوال برو جلو. ما ولی همه‌جا هستیم. مفته. دلمون می‌خواد! خلاصه که سوشیال نتورک حتی اگر در ثریا هم باشد، مخلوقاتی (!) از سرزمین پارس در اون نشسته‌ن به رصد! فایند ضیاءالدین صدرالمتعهدین کوهی...!


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


چه خوب گفته


نویسنده : افرا ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


در راستای این بازی چالش آب یخ در گیرودار ریختن سطل سطل آب یخ روی سر بیل گیتس و جورج بوش و رضا صادقی و فلان و بهمان، یک نفر برداشته روی سرش سطل شن خالی کرده و گفته بود این حال کودکان فلسطینی، بعد از بمباران خانه‌هایشان است! و چه خوب حرکتی زده بود. اصلا دلم نمیخواهد بروم بالای منبر و این حرکت مخملیِ کارِ خوبِ دنیا را خراب کنم و موعظه بخوانم، عمیقا اما علاقه‌مندم یک سطل خاک بردارم بریزم روی سر تمام قدرت‌مدارانی (!) که دست‌شان می‌رسد کاری کنند و دست‌های لعنتی‌شان را روی هم گذاشته‌اند و خودشان را به خواب زده‌اند تا کودک از همه‌جا بی‌خبر وقت نکند حتی بفهمد این سطل یخ بازی چیست و چرا کشته می‌شود و صدای سوت بممممممب و تمام!


نویسنده : افرا ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:وصف حال


یک لطیفه‌ای هم بود که پدری عازم سفر بود، در لحظه آخر به پسرش که قرار بود مدتی بعد به او بپیوندد سفارش کرد که وقتی همه‌جا را چفت وبند و محکم کردی، خانه و متعلقاتش را به حضرت فلان (شما بگیرید یکی از مقدسان) بسپار و بیا. زمان گذشت و وقت راهی شدن، پسر با خودش گفت خب چه کاری‌ست، خانه را به خود خدا بسپارم که بهتر است. ما همه بنده‌ایم و الخ... سرتان را درد نیاورم چنانچه افتد و دانی، زد و برگشتند و دیدند بله، خانه را از پای‌بست دزد زده است چه زدنی! پدر و پسر بر سرزنان گرد خانه می‌چرخیدند که پدر از پسرش پرسید یا بُنی؟ تو خانه را به که سپردی؟ که پسر هم درآمد به خدای عزوجل، و چه خوب کردم و خودش را شکر که به مال زده است و نه جان! هنوز جمله تمام نشده بود که پدر بر سرزنان‌تر گفت ای احمق من گفتم به فلان حضرت بسپار که بتوان شکایت پیش خدا برد، حالا که به خدا سپرده‌ای شکایت کجا بریم؟ این شکایت کجا بریم شده است قصه الان ما. حاشا و کلا از تشبیه خدا و مجلس البته. در مثل که مناقشه نیست. سوال اما اینجاست مجلس که خانه نمایندگان مردم است و محل دادخواهی و احقاق حقوق ملت، وقتی آخرین پله امید منِ رای دهنده باشد، شکایت کجا بریم وقتی انقدر شوخ و شنگ و خل و دیوانه دارد؟

فقط برای اینکه یادم بماند بیست سال بعد اگر در سمیناری، کنفرانسی، مهمانی‌ای جایی دکتر فلانی را معرفی کردند که دکترای فقه و اصول اسلامی از دانشکاه کمبریج گرفته‌اند به سنه هزار سیصد و هشتاد و چهار الی هزار و سیصد و نود و دو - که بوده‌اند آن‌هایی که در اواخر دوره دستشان به سطل عسل رسیده باشد و رسته باشند، شما بگیرید با ضریب خطای مثبت و منفی چهار سال- خیلی هم چیز به‌درد بخورِ مایه افتخاری که در چنته ندارند هیچ که خودشان هم به درد خاصی نمی‌خورند. و اگر هم کمی، فقط کمی حرفی برای گفتن داشته باشند از قبل همان چند صباحی‌ست که در دیار کفر علم آموخته‌اند. آن هم همسایه‌ها یاری کرده‌اند حضرات را. شانس فقط یارشان بوده، یار غار بوده‌اند یا به یاران غار نزدیک.

شما هم یادتان بماند لطفا.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


قلبم درد می‌کند. هیچ نمی‌توانم از آرامش لحظاتم لذت ببرم. چیزی در دلم گلوله شده است. کاری از دستم ساخته نیست. نیست؟ هست. تا می‌توانم به اطرافیانم مظلومیت مردم فلسطین را حالی می‌کنم. بحث می‌کنم که مخالفت با اوضاع حاکم بر این سیستم را به پای غزه و لبنان ننویسند. که ربطی به هم ندارند. که اگر سیستم، مخالف این غده سرطانی‌ست از سر لج نیاییم بگوییم حق‌شان است می‌خواستند زمین‌هایشان را نفروشند. که همه‌مان می‌دانیم این‌ها چرت محض است. که فروش خانه و زمین فرق دارد با مالکیت خیابان و سرزمین و حق طرد کردن مردم از یک دیار. بچه‌ها اینجا منطق ندارند. بچه‌ها اینجا برخلاف تحصیلات بالایشان هیچ منطق ندارند. نه تنها منطق که درک هم ندارند تصور کنند عمق این فاجعه را که بچه‌ای شاهد جان دادن اطرافیان‌اش باشد. که زنی در خیابان راه برود و جوانک احمقی لیوان نوشیدنی‌اش را روی سر زن بپاشد تنها به این جرم که حجاب دارد، یعنی چه. زدن پدری جلو چشم پسرش چه فجیع است. که این‌ها درد است. درد همه‌مان است. نه فقط درد اسلام که به خداوندی خدا این درد بشریت است. درد همه آدم‌ها. مذهب کدام است. گور پدر تمام فرقه‌ها این‌ها آدم‌اند آخر. یکی بیاید به من بفهماند چه بر سرمان آمده است که تا این حد بی‌رگ شده‌ایم. کاری که از دستمان برنمی‌آید لااقل ننشینیم یک گوشه مثل کبک فرو رفته تا خرخره در برف نبینیم این مصیبت‌ها را. که بدتر از آن ببینیم و احساس خاصی نداشته باشیم که هیچ، بی‌تفاوت هم بنشینیم به نقد اعراب و اسلام و تهاجم فرهنگی و غارت و کوفت و زهرمار. بخدا این‌ها مجال‌شان الان نیست. قاطی نکنیم مسائل را باهم. و بفهمیم اسرائیل همچنان با فاصله زیاد، بزرگ‌ترین غده سرطانی جهان در قرن بیست و یکم است. محاصره‌ و بمباران غزه، ارتباطی با دفاع دولت اسرائیل از خود یا مبارزه با حماس یا دست‌یابی به صلح ندارد. استفاده‌ اسرائیل از سلاح‌های مرگ‌بار علیه فلسطینیان، بخشی از تلاش‌های چند دهه اسرائیل برای پاک‌سازی نژادی فلسطینیان بی‌دفاع است. دولت اسرائیل از جنگنده‌ها و کشتی‌های پیشرفته برای بمباران مردمی استفاده می‌کند که نه نیروی هوایی دارند، نه کشتی جنگی، نه سلاح سنگین، نه ارتش پیشرفته، نه فرمانده‌ نظامی حتی. بفهمیم این‌ها را. بفهمیم که اسرائیل نام این نبرد نابرابر را جنگ گذاشته‌ است. اما این جنگ نیست. کشتار است. دولت اسرائیل ادعا می‌کند که قصد "دفاع" از خود را دارد. خب بله. هر اشغال‌گری باید از خودش در برابر مردمی که به آن‌ها ظلم می‌کند محافظت کند. اما وقتی سرزمین دیگران را به زور اسلحه اشغال کرده‌اید، نمی‌توانید ادعا کنید که دارید از خودتان "دفاع" می‌کنید. اسم این دفاع نیست. هر اسم دیگری دوست دارید رویش بگذارید. اما نام‌اش دفاع نیست. نام‌اش از هر زاویه و منطق انسان‌دوستانه‌ای "نسل‌کشی" است و بس.

P. S: قطعیت این نوشته کاملا آگاهانه است. خشم در متن تعمدی است. خشم احتمالی در کامنت‌ها نیز به تبع همین انتخاب خواهد بود. اگر کسی هست که فکر می‌کند با این کلمات در حق شهروندان اسرائیلی ظلم روا داشته می‌شود می‌تواند به راحتی کانال را عوض کند.


نویسنده : افرا ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:وصف حال


اینکه یک نفر تمیز و خوشبو باشد خیلی خوب است. اینکه عطر آدم‌ها در فضا باشد هم خیلی خوب است مخصوصا در این روزهای سفت و سخت گرم. اما اینکه در اتوبوس یک‌هو و ناگهانی یک اسپری از کیفمان در بیاوریم و فیسسسس  از روی لباس به خودمان بزنیم که بی‌اغراق هفتاد درصدش در هوا و بینی بغل‌دستی‌مان نفوذ کند اصلا خوب نیست. یک‌جور نشانه عدم فرهنگ استفاده از وسائل نقلیه و محیط‌های عمومی‌ست و هم‌رده سیگار کشیدن در این اماکن! عطر و دود فرقی نمی‌کند وقتی که غلیظ و آزاردهنده باشند هردو. خیلی دلم می‌خواست این‌ها را به خانم بغل دستی‌ام که ساعت شش و چهل دقیقه در اتوبوس مقصد مطهری روی صندلی کناری‌ام نشسته بود می‌گفتم. که به جای این هفت قلمی که صبح به این زودی به اجرا گذاشته‌اید و انگار که یک ساعت وقت برای موهایتان صرف کرده‌اید ده دقیقه از یک سطل آب و یک قالب صابون استفاده کنید که هم از لحاظ هزینه مادی و هم هزینه زمانی بسیار به‌صرفه‌تر از یک قلم از اقلام آرایشی شماست. که کنار هر لغت آرایشی یک بهداشتی هم داریم. که به خداوندی خدا فقط این یک وجب صورت قابل رویت، نیست که مهم است. و مردم مجبور نیستند صبح‌های گرم شما و اسپری فش فشی‌تان را تحمل کنند. گفتن ندارد که نگفتم. خانم جان می‌دانم اینجا را نمی‌خوانی ولی اگر معجزه‌ای رخ داد و خواندی رعایت کن لطفا.


نویسنده : افرا ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


این خانم ف.آ خیلی خوب است. یعنی آدم دقت که می‌کند می‌بیند روح‌الله حسینیان بیشتر از ایشان مدافع حقوق زنان است! به نظرم ما چهار نوع فعال حقوق زنان داریم. مدافع حقوق زن، ‌هافبک حقوق زن، مهاجم حقوق زن و ذخیره حقوق زن. این خانم به مهاجمان گفته بلند شوید من بجای‌تان بنشینم!


نویسنده : افرا ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


میم در صفحه‌اش نوشته‌ای از یکی از دوستانش که افغانستانی‌ست هم‌خوان کرده. به قدری لطیف و صمیمی بود که دلم نیامد اینجا ثبتش نکنم. نوشته بود:

"براى همسایه‌ات چراغى آرزو کن... قطعا حوالى خانه‌ات روشن‌تر خواهد شد.
خدایا تیم همسایه ما ببرد..."


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


فیلم "زندگی مشترک آقای محمودی و بانو" را دیدیم. فیلمی که به روابط امروزی خانواده ایرانی که از سبک زندگی سنتی در حال عبور کردن به سوی زندگی مدرن است، می‌پردازد. خوب بود. انقدر خوب بود که بعدترها که خوب تحلیلش کردیم با نگاه ظریف‌تری باز می‌بینم‌اش. عمیقا اما توصیه‌اش می‌کنم. به تمام آن‌هایی که در رابطه‌های مشترک‌اند. به تمام آقایانی که در انتخاب دچار شک شده‌اند که زن سنتی مادرپسند می‌خواهند یا زن اجتماعی مدرن! که در دو راهی مانده‌اند. آن‌های که تعادل را نمی‌دانند. که اصلا نمی‌دانند دقیقا چه می‌خواهند و هر انتخابشان چه پی‌آمدهایی دارد. به همه آن‌هایی که جدای از عواقب فقط قدم اول را بر‌می‌دارند و نمی‌دانند همین انتخاب در چه مسیر واگرایی قرارشان می‌دهد که یک سانت امروزش ده‌ها و گاهی صدها متر در سال‌های دور به دنبال خواهد داشت. به تمام خانم‌هایی که در گیر و دار انتخاب مسیر استقلال یا وابستگی به ایکس و ایگرگ مانده‌اند. به همه خانم‌هایی که در گرد و خاک گنجه‌ها و قفسه‌های ادویه آشپزخانه غرق شدن را اوج فداکاری می‌دانند. که شب‌ها با درد می‌خوابند و کسی نیست مرهم بیاورد حتی! نسلی که در گذرگاه دیروز و امروز مانده است و با "مرد و کار بیرون از خانه" و "زن و کار بچه و خانه و همسر" دست و پنجه نرم می‌کند و از طرفی افتاده‌اند در زندگی‌های به نسبت جدیدتر امروزی که کار بیرون از خانه زن و مردی نمی‌شناسد. به همه آن‌هایی که مستبدانه بر مسیرهای پوسیده پافشاری می‌کنند و تفاوت‌ نسل را به ناسازگاری و سرکشی و بی‌بندوباری تعبیر می‌کنند و نه اسلوب جدید معاملات. فیلم نکته‌های جالب زیاد دارد. آقای حجازی تصویر و تحلیل جامعه‌شناسانه و واقع‌بینانه‌ای از مناسبات انسانی در یک خانواده سنتی آماده لغزش ارائه می‌دهد. خانواده‌ و مهمانانی که همه‌شان، از بزرگ‌ تا کوچک، در انتخاب‌های‌شان، در اعتقاداتشان دچار شک می‌شوند. همه هم طی یک تفتیش عقاید چند دقیقه‌ای کوتاه! حتی همان خاله معتقد سفت و سخت به سنت‌ها که در یک مکالمه با تعریف و تمجید سه دقیقه‌ای آبتین مواجه می‌شود. به همه آن‌هایی که تمام اعتقاداتشان موروثی شده است و نه اکتسابی. به ارث بردن اعتقادات، آنجایی که بی‌هیچ حرفی همان را برداریم که آبا اجدادمان از آبا اجدادشان برده‌اند، بدون فکر، بدون حق انتخاب؛ اثرات هولناکی خواهد داشت! خانم خانه با از دست دادن جاذبه‌های جوانی به مرحله تسلیم رسیده است و انگیزه‌ای غیر از مادری و مراقبت از دختر نوجوان و نقش کدبانوی خانه ندارد. آقای محمودی اما با هجوم نیازهای مردانه میان سالی روبه‌رو شده است و این نیاز را با رفتار و گفتار غیرمتعارف و شوخی و خنده با خانم جوانی که می‌تواند جای دختر او باشد بروز می‌دهد. در بدگویی از مرد جوان‌تر حس حسادت آشکاری از خود نشان می‌دهد. و در این کشاکش به همسر خود اعتراض می‌کند: "یه دستی به سر و روی خودت نمی‌کشی، بوی پیاز و سیر و آشپزخونه میدی"... ببینید. این فیلم را در سکوت ببینید.


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:فیلم


دوستی آمده است ضمن تبریک اعیاد شعبانیه با محبت وافر من را به مطالب پیام‌اش، دعوت کرده است. این پیام مدعی شده می‌تواند با چهار راهکار ارزشمند چهار بحران مهم را رفع کند. و بعد هم از دوستداران حجامت خواسته تا یادداشت کنند! بعدترش هم ادامه داده است "بهترین روز حجامت در سال 1393"، "تقویم سالنمای حجامت 1393"، "سه اثر فجیع برای موسیقی و غنا"، "جزای بدگمانی به شوهر"، بیرون آوردن النگوی عروس از دریا" و بلاه بلاه بلاه! نمی‌دانم باید به این دعوت مسرت‌بخش بخندم یا تاسف بخورم. آقای ح این را نوشته و به خیال خودش سبیل جنات نعیم بر ما هموار کرده و رفته است. البته که منتظر حضور و نظرات ارزشمند مای گرامی هم هست. راستش آقای ح من نمی‌دانم ما چرا انقدر حواس‌پرت هستیم و مدام سرمان به مسائل بی‌اهمیت گرم است در حالی که چهار بحران دارند ما را می‌خورند و ما دست روی دست گذاشته‌ایم. واقعا به نظر شما این قوم چه فکری می‌کنند که از اهمیت شناسایی بهترین روز حجامت در سال بی‌خبرند؟! مردم نمی‌دانند. مردم نمی‌دانند آقا. شما بیایید و این جنبش را فعال کنید. باشد که مخمل‌وار بشود مردم را از این گرداب جهل نجات داد. من اساسا نگران سه اثر فجیع موسیقی و غنا هستم. الان که دقیق می‌شوم می‌بینم ایکاش شما کمی زودتر این پیام را برای ریحانه و گروهش هم می‌فرستادید. خدا را چه دیدید شاید هدایت می‌شدند و بی‌خیال فسق و فجور پی هپی بودن نمی‌رفتند. و اینطور عذاب‌های الهی بر سرمان نازل نمی‌شد و طوفان شهرمان را نمی‌خورد. اما آقای ح به نظر من طوفان شهر فقط یکی از اثرات فجیع بوده و دلایل عمیق‌تری داشته است. همین بدگمانی به شما آقایان معصوم به نظرم خودش کم عذابی در پی نخواهد داشت آقا. این قیامتی که به پا شده بود به خاطر بددلی ما زن‌ها بوده است. و اینکه جان سالم به در برده‌ایم فقط و فقط به دلیل رحمتی بوده که به واسطه شما مردان صدیق و بری از ظن بر سر ما نازل شده است. من اما آقای ح امیدوارم و امید دارم شما واسطه خیری شوید و اجازه ندهید دو اثر فجیع دیگر دامن‌مان را بگیرد. بی‌شک النگوی آن عروس خانم و دریا پتانسیل فاجعه دوم شدن را دارد آقای ح. اثر فجیع سوم هم می‌تواند عدم توجه مردم به پیام‌های دلسوزانه شما باشد آقا. شما نظر کرده‌اید آقا. چهار تا از آن نخود و لوبیاها بیندازید روی آینه بلکه این طلسم خواب ماها بشکند و آگاه شویم... [و در حالیکه چادرش را روی صورت می‌پیچاند رو برمی‌گرداند اشک می‌ریزد]


نویسنده : افرا ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


هوشمندی به تلاش دائمی کورکورانه نیست. گاهی هوشمندی به تشخیص لحظه‌ی مناسب قطع کردن تلاش است.

P. S: قابل توجه کسانی که در رابطه‌ی عاطفی که دیگر وجود ندارد گیر کرده‌اند. کسانی که می‌کوشند از عقیده‌ای که قابل دفاع نیست دفاع کنند .کسانی که نمی‌پذیرند هر انسانی قرار نیست در همه رشته‌های حرفه‌ای و تخصصی مستعد باشد. کسانی که فکر می‌کنند تکرار یک حرف غیرمنطقی آن را منطقی جلوه می‌دهد.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


دیروز با یکی از شرکت‌های بزرگ در صنایع مادر جلسه داشتیم. من و آقای رئیس رفته بودیم. مدیر عامل، آقای الف مهندسی حدود 55-50 ساله و مشاورش آقای میم دکتری حدودا 60 ساله بودند. اولین بار نبود که مستقیم برخورد داشتیم اما موضوعی که پیش آمد آن‌قدر جالب و جدید بود که ترجیح دادم بنویسم‌‌اش. شرکت وابسته به یک ارگان خیلی قوی با پس‌زمینه مذهبی‌ست که تقریبا تمام صنایع درشت را دست‌چین می‌کند! روزهای اولی که تازه‌وارد این پروژه بودم اولین باری که با این هیئت جلسه داشتیم آقای رئیس گفته بود مهندس و دکتر لقب آقایان است و آنی نیست که ماها فکر می‌کنیم و این آقای میم تقریبا نقش مترسک دارد و چون نمی‌توانسته بیکار بماند و جایی برایش نداشته‌اند دکترش کرده‌اند و گذاشته‌اند مشاور دربار باشد مثلا. از آن‌هایی که تسبیح‌چرخان مجلس‌اند فقط. خندیده بودیم. بحث دیروز اما سر تغییر یک سری طراحی‌ها بود که از نظر ما معقول نبود و بازرسی‌اش را رد می‌کردیم. آن‌ها هم زیر بار نمی‌رفتند. از یک جایی به بعد افتاده بودیم در بحث‌های سیکلیک. قرار شد زنگ بزنند پیمانکار بیاید بلکه بنشینیم ببینیم چه متریالی با نزدیک‌ترین خواص در بازار موجود است و محدودیت خرید ندارد. در این فاصله قهوه و بیسکوئیت آوردند و راستش انقدر خسته بودم که نمی‌دانم بحث آزادمان از کجا رسیده بود به بد شدن روزگار و عدم اعتماد مردم به هم! و باز هم نمی‌دانم چطور شد که آقای الف در آمد که قدیم‌ترها اینطور نبود و علت اصلی‌اش بزرگ شدن اولاد در آغوش مستقیم مادران بوده است. اینکه حضور غیرضروری زنان در جامعه بالا رفته است در ادامه هم با دقت شرح داد که هر چه زنان فرصت کمتری برای حضور در انظار (!) داشته باشند جامعه معتدل‌تر و بی‌دغدغه‌تر (!) جلو می‌رود. اینکه حجم عظیم حضور زنان مناسب نیست و این خودش به خودی خود ارتباط مستقیم با تاب برداشتن روزگار و گرم شدن کره زمین دارد!

این‌ها را فکر کنم در حالی جمله‌بندی می‌کرد که به دختری کوچک‌اندام با شال سبز و مانتوی رنگ روشن چین‌دار و آستین‌های کش‌دار بالا رفته‌اش در حالی که دست‌هایش را در هوا می‌چرخاند تا در کله آقای مدیرعامل فرو کند لزوم استفاده از فلان متریال در فلان قسمت چیست و نباید طراحی عوض شود، زل زده بود و برایش غیرقابل درک بود آدم‌ها عقل دارند و این مسئله به هیچ طریقی نمی‌تواند هیچ ارتباطی به پوشش آن‌ها داشته باشد. آنقدر جبهه داشت که نتواند حرف منطقی زنی بر خلاف تمام سنت‌های غلط رایج حک شده در ذهن‌اش را قبول کند. من اما از یک جایی به بعد حرف‌هایش را یادم نیست. نشنیدم یعنی. تکیه دادم و به قهوه نوشیدنم ادامه دادم تا آقای چ و تیم‌اش بیایند. راستش برایم مهم هم نیست اعتقاد قلبی و ذهنی این آقا و تمام افراد این سازمان بر این است که خانم‌ها بهتر است در آشپزخانه خودشان را سرگرم کنند و غذاهای خوشمزه درست کنند و همیشه زیبا و خوشبو باشند و النگو به دست و بی‌گودی به سر از این سمت خانه تی بکشند تا آن سمت و لیوان شربت به دست درب خانه را باز کنند و کیف آقا را بگیرند و مدام آرامش‌بخش این و آن باشند. نه که مخالف این کارها باشم، اما اینکه روند زندگی خانم خانه و تمام فکر و ذکرش بازی خوب نقش پتروس فداکار باشد برایم غیرقابل درک است. چیزی که در این دیدگاه آزارم داده بود این است که آدمی که می‌گویم، آدم عجیب و غریب آمده از سیاره دیگری نیست. از همین‌هایی‌ست که مدام می‌بینیم. حتی با هم ارتباطات اجتماعی داریم. اصلا هم به نظرمان آدم‌های بدی نیستند. اما قسمت تلخ ماجرا این است که آدمی از جنس خودمان و در همین حلقه‌های ارتباطی‌مان، در مراحلی آنقدر مرتجع و سفت و سخت است که آدم بهتش می‌گیرد از این همه تقدس خشک! چیزی که فکر من را مشغول کرد این بود که تصور کنم یک همچین آدمی، خیلی هم عادی، در یک جایگاه سیاسی بنشیند،که البته خیلی هم بعید نیست، و سرنوشت یک جماعتی را با جهت وزش افکارش از این کرانه به کرانه مقابل ببرد و برعکس. بی‌حساب. بی‌درک! اینکه حتی در نزدیک‌ترین محیط‌های اطرافمان هم هیچ بعید نیست که آدم‌ها متفاوت با ما قضایا را نبینند و با وجود تمام شباهت‌هایی که داریم، بدون آگاهی از نتایج حرفی که می‌زنند یا به آن اعتقاد دارند، و با توجه به نفوذ بالایی که در جایگاه‌شان دارند، در نقطه‌ی مقابل ما نایستند و کاری از دست کسی ساخته نباشد.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


دخترک می‌گفت به جانان حسودی‌اش می‌شود. یعنی واقعنی من را بیست و چهار ساعت شبانه‌روز دارد؟ به شوخی گفته بودم نه از غروب‌ها به بعد می‌روم پرورش گل میخک! خندیده بودیم با هم. بعدتر یادم افتاد به میم که می‌گفت اتفاق خوب زندگی‌اش بوده‌ام. اینباکس‌های قدیم را شخم که می‌زدم پیام‌های شخصی‌مان با میم را دیدم، دیدم چه دور است آن روزها، چه غریب‌اند آن روزها. سعی کردم بی‌خیال باشم اما آن کلمه "سین نوامبر 2012"، بدجور توی ذوق می‌زد. یادم افتاد به نامه بی‌جوابی که در صندوق نامه‌های ارسالی‌ام دارم. دیدم چه خیلی قبل‌تر از آن نامه همه‌چیز اتفاق افتاده بوده و من نمی‌دانسته‌ام! مضمون نامه هم در این مایه‌ها بود که فلانی کارهایت اگر سنگین است من که پایان‌نامه‌ام تمام شده یک‌سری‌اش را بده برایت انجام می‌دهم، تعارف نداریم هم! نه که خودم آدم فرهیخته‌ای باشم، که از دوران سخت نگارش تازه بیرون آمده بودم و نزدیک دفاع و بی‌کاری. خواستم بارش را سبک کنم، بار کسی را جایی سبک کرده باشم آدم خوبی بشوم قدم به قدم. گفتن ندارد که نشدم. همان شعله امید به چرخه خوبی‌ها در مقطعی از زندگی‌ام به سوسو افتاد بعد از آن نوامبر 2012! که افتادم به جان عقاید خوب. که چه‌ها کرده بودیم من و منِ درونم برای زنده نگه داشتن خوبی‌ها. باز هم نه که آدم فرهیخته‌ای بوده باشم هان؛ که هیچ‌وقت آدم زنده کردن روابط مرده نبوده‌ام و خیلی راحت شعله زیر قابلمه را خاموش کردم و گذاشتم‌اش کنار! بی‌هیچ حرفی، بی که چرایی گفته باشم یا سوالی پرسیده باشم. شاید هم همین دامن زده باشد به رابطه. اما گفتم که؛ آدم زنده کردن روابط نبودم و فهمیده بودم رابطه مرده است. البته که اگر یک نفر بپرسد اگر مرده است چرا این همه بعد از آن نوامبر دارم می‌نویسم‌اش و به یادش هستم، حق دارد. آمدم بنویسم مدام فکر نکنید کسی که جرقه خاموش شدن رابطه را زده مقصر است. گاهی هم آن طرفی که هیچ سوالی نپرسیده، نگران جرقه زننده نشده و حتی سعی نکرده است؛ مقصر است. اوست که جرقه را روشن نگه داشته، اما قابلمه را برداشته گذاشته کنار. خواستم بگویم من آن آدم دوم بوده‌ام.

P. S.: آن شعله امید و خوبی که بالا گفتم به سوسو افتاده بود تو زنده‌اش کردی. اصلا خودت شده‌ای شعله خوبی‌ها جانان!


نویسنده : افرا ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


آقای رئیس بین حرفهایش گفت چشم‌هایمان عادت نکند به زیبایی و دیگر نبینیم‌اش، که نشویم آن بنده خدایی که هر روز صبح در مسیرش از کنار درخت و گل‌های زیبا رد می‌شد و نمی‌دیدشان تا یک بنده خدای دیگری آمد گفت چقدر زیبا و دل‌انگیزند و این یکی بنده خدا ندیده بوده آن‌ها را به درستی و چقدر بد. که ببینیم، خوب ببینیم. که فرق بزرگی‌ست بین دیدن و نگاه کردن. بین گوش دادن و شنیدن حتی. بعد هم از معایب عادت کردن ‌گفت. اینکه عادت نکنیم که فلان روال سیستم را ببینیم و بی‌تفاوت رد بشویم چون عادت کرده‌ایم همین‌طوری ببینیم‌اش. که به هیچ‌چیز عادت نکنیم و همه مسائل را موشکافانه ببینیم حتی اگر فلان فرایند چند سال است که در حال اجراست. اینکه عادت کردن باعث می‌شود عیوب را نبینیم و این ضربه بزرگی به سیستم می‌زند و از این دست حرف‌ها که هر یک از ما آجری در سنگ بنای عظیم سازمان هستیم! البته که نگفت آجر اما همین حدودها بود مثال‌ش. اینکه خواست ساختارشکن باشیم و همه‌چیز را تحلیل کنیم و کوچکترین انتقاد و پیشنهاد را به واحد کنترل کیفیت گزارش دهیم و چنانچه مثمر ثمر باشد پاداش هم دارد حتی. بعدترش بحث به اینجا کشیده شد که حتی در مسائل عاطفی هم این بحث مطرح شده است که دو نفر نباید اجازه دهند برای هم عادی شوند و به هم عادت کنند. که در دنیای پیشرفته هم این روزها خیلی روی این مسائل مانور می‌دهند که دو طرف رابطه باید گاهی از هم فاصله بگیرند و جمع‌ها و بیزینس‌های شخصی خودشان را داشته باشند. که دائم‌الوصل بودن‌شان نه نشان علاقه زیاد که در مراحلی مشکل‌ساز می‌شود و به سبب عادت کردن؛ به آن‌ها اجازه کشف حقیقی تمام زوایای آشکار و نهان طرف مقابل‌شان را نمی‌دهد. من اما از همان‌جا که گفته بود "دو طرف رابطه" حواسم رفته بود یک جای دیگر. اینکه چه بد که ما، همه ما، در محاورات روزانه از دو نفر به "دو طرف" یاد می‌کنیم نه "درون رابطه". که "دو طرف" رابطه بودن بار معنایی "در مقابل هم بودن" را می‌رساند و هم اینکه بگوییم دو نفر "دو طرف" رابطه باشند این را می‌رساند انگار که رابطه یک محوطه است که این دو نفر نه که کنار هم نیستند که درون رابطه هم نیستند و به دو طرف کشید شده‌اند و در مرزهای رابطه ایستاده‌اند! بعدترش به این اینجا رسیدم که شاید برای همین است که هر یک از ما در ناخودآگاه خود روی یک مرز ایستاده‌ایم به انتظار که طرف مقابل به سمت‌مان بیاید و در مسیر آمدن‌ش یک سبد خوشبختی و عشق هم برایمان بیاورد! بعدترش حواسم رفت پی‌ات. که تو بی‌قید و بند؛ همه خواسته‌های من شده‌ای. با کلام، بی‌کلام، درون رابطه که هیچ درون خودم لمس‌ات کرده‌ام. بخواهم جور دیگری باشی بی‌اغراق آن جور دیگری که به‌تر از تو باشد را پیدا نمی‌کنم. که با تو ابرار فی جنات نعیم‌ام مدام. به قول الف، کار و بار و یار و همه تویی الان!

P. S.: خدا رابطه‌ی همه آنهایی را که دو طرف رابطه هستند ببندد، دایره کند اصلا. به هم برساندشان.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


گاهی آدم‌ها فقط می‌خواهند شنیده شوند، دیده شوند حتی. این را وقتی محسوس‌تر درک کردم که سریال پایتخت پخش می‌شد. همان قسمت رونمایی از لباس تیم ملی فوتبال. آنجا که بهبود وارد سالن شد و از آن همه توجه عرق کرده بود. نزدیک بود قلبش بگیرد! آن سخنرانی با استرس و اضطراب... گاهی آدم‌ها فقط می‌خواهند حرف بزنند و گفته شوند... گاهی فقط باید نشست و آدم‌ها را شنید، باید بهشان فهماند که دیده می‌شوند. که مهم‌اند. که کارشان مهم است. حتی اگر فروشنده آبنبات‌هایی باشند که شما در مترو خریده‌اید و جایی حواستان را پرت کرده‌اید که روی صندلی جا بمانند، گاهی آدم‌ها به عزت‌نفس احتیاج دارند. همین!


نویسنده : افرا ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


یک جنون خرید در آدم‌های این مرز و بوم عارض شده که زندگی روزانه ما را هم تحت‌الشعاع خودش قرار داده است. شما را بخدا مراعات کنید، تمام این‌ها در طول سال هم، پیدا می‌شوند.


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


منشی‌ها همیشه در نظر من خانم‌های مسنی بوده‌اند که عینک گربه‌ای دارند (از این‌ها که گوشه‌هایش به سمت بالا نوک‌تیز می‌شود)، موهای خاکستری کوتاه که با بی‌گودی‌های لوله‌ای فر درشت خورده‌اند. و دامن‌های خاکستری تا زیر زانو به انضمام جوراب‌های ضخیم توسی! و یک ژاکت یقه هفت عموما دست‌بافت با دکمه‌های ریز. گفتن ندارد که رژ صورتی یا قرمز هم زده‌اند. غلیظ! این از تیپ ظاهری. اخلاق‌شان هم مادرانه و در عین خشونت بسیار هم دلسوزانه باشد! منظورم آن دسته خانم‌هایی هستند که مستقل از مقام مدیر خیلی هم رک‌اند و مثل دایه‌های سیاه‌پوست دوره برده‌داری، حق مادری هم به گردن دارند و تند و تند پشت دستگاه تایپ در حال تق و تق زدن دکمه‌ها و کشیدن خرت خرت سطربند به اول سطر هستند! لغت منشی برای من یادآور یک همچین صحنه دوست‌داشتنی‌ای است یعنی! گفتن ندارد که در صورت پیدا کردن شیفته همچین موجودی خواهم شد!


نویسنده : افرا ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


مشاهده یادداشت خصوصی


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


اگر اشتیاق حقیقی زندگیتان را از دست داده‌اید (یا اینکه در قدم اول ناامیدانه برای یافتن اشتیاق‌تان می‌جنگید) نگرانش نباشید. برای مدتی عقب بکشید. اما بیکار نمانید. فقط چیز جدیدی را امتحان کنید، چیزی که خیلی به آن اهمیت نمی‌دهید. چرا حس کنجکاوی خود را با جادوی پیش و پا افتاده‌اش امتحان نمی‌کنید؟ حداقل در حالی که زندگی منظم می‌شود به گونه‌ای دلپذیر حواستان را پرت می‌کند. در ابتدا، حس کنجکاویتان شما را شگفت زده می‌کند. قبل از اینکه متوجه شوید چه چیزی در حال رخ دادن است، شما را امن به مقصدتان می‌رساند.

- الیزابت گیلبرت

P. S.: الیزابت گیلبرت یک نویسنده مطرح آمریکایی است. او کتاب بسیار پرفروش و محبوبی با عنوان  Eat, Pray, Love نوشته است که از روی آن فیلمی با بازی جولیا رابرتز هم ساخته شد. پس از موفقیت بی نظیر این کتاب، اشتیاق به نوشتن و خلاقیت الیزابت گیلبرت ناپدید شد. صحبت بالا بخشی از تجربیات ایشون هست در این رابطه!


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:کتاب