پنج ماه قبل که آمدم اینجا تنها بودم. آرام بودم و فقط کار می‌کردم. ناهار میخوردم. کار می‌کردم. قهوه‌ام را میخوردم. کار می‌کردم. نمونه‌ها را بررسی می‌کردم و برمی‌گشتم خانه. در جمع بودم و تنها بودم. به مهمانی دعوت نشده بودم و شاهد توضیح تمام جزئیات مهمانی بودم. و روزهای بعدترش شاهد توصیف تمام جزئیات. دلم مچاله بود. از جهنم آمده بودم به دشت خالی. که به مراتب نسبت به مکان قبلی بهشت بود. اما خالی بود. یک جریان هوایی می‌آمد می‌پیچید، می‌پیچاند و می‌رفت. در یک برهوت تک و تنها بودم. خسته شده بودم اما تمرین‌هایم را درست و به‌جا انجام می‌دادم. استراتژی به کسی کاری ندارم کسی به من کاری نداشته باشد نجاتم داده بود. گذشت و گذشت تا رسیدم به امروز. امروز که درست پنج ماه از آمدنم می‌گذرد می‌بینم دوام آوردم. فشردگی دلم باز شده است، آرامم و حتی امید هم در دلم جوانه زده است. روزها دلم گرم است. خوشحالم. حالا برنامه‌ای نیست که من نباشم. برای هر برنامه‌ریزی، مهمانی‌ یا دورهمی، اول برنامه من را می‌پرسند و اگر بودم ادامه دارد، اگر نتوانم خودم را برسانم برنامه رسما به زمان دیگری موکول می‌شود. خبری نباشد، بخزم در غار، پیامی در گروه نگذارم سیلی از سوال‌ها به سمتم سرازیر می‌شود که کجایم؟ چرا نیستم؟ جایم خالی‌ست، که آیا خوبم؟ نزدیک ساعت ناهار مدام تماس دارم که برویم ناهار؟ هستی؟ و همه این‌هاست که چروک‌های دلم را آرام و نرم باز کرد. مشت‌هایم شل شد و لبخند زدم. حالا رسیدیم یه نقطه‌ای که با هم میرویم شنا. شام. قهوه. دردودل. سخت بود اما خواستم بگویم شد. بله! رسد آدمی به جایی و فلان...


نویسنده : افرا ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال


صبح با منگی بیدار شدم. بیدار شدنم به گونه‌ای بود که انگار از میان مهمانی بیرون کشیده شده باشم. میانه بزم و خوشی. انتظارش را نداشتم. بیدار شدم. آهسته حوله به دست به سمت راهرو رفتم. زیر دوش داشتم فکر می‌کردم امروز چطور پیش برود. موهایم را پیچاندم و حاضر شدم. به دست‌هایم کرم زدم. موهایم را مرتب کردم و صدای کتری را شنیدم. بیدار شده بود. از شبش گفته بود صبح با هم صبحانه بخوریم. وی بی‌نهایت با من لطیف است. گاهی احساس می‌کنم این حجم خوبی و مراقبت برایم زیاد است. کجا چه کار خوبی انجام داده‌ام که پاداشش لمس حضور وی است؟ نمی‌دانم. من اصولا آدم خوبی نبوده‌ام. این شکست نفسی نیست. این یک اعتراف است. آدمی بوده‌ام با عالمی تصمیمات اشتباه و خطرناک. و در کفه دیگر اهمیت ندهنده به پیامدها. توازن این دو خصلت است که تا اینجا رسانده من را.  خیلی مواقع خودخواه و مغرورم. به مسئله‌ها اهمیت نمی‌دهم. سخت‌گیرم. تلخم. و قرار ندارم. آخ قرار. مدت‌هاست ندارم. بی‌دلیل. بی‌بهانه. درونم یک دیگ ده کیلویی رب می‌جوشد. موقعیت جدید هم دامن زده است. از آدم‌ها گریزان و خسته‌ام. از آدم‌های غریبه شهر. آدم‌های پیاده‌رو. آدم‌های خیابان که در گرمای چهل و دو درجه هم از در و دیوار بالا می‌روند. آدم‌هایی که لباس‌هایشان را روی طناب رو به خیابان و دید عموم آویزان می‌کنند و افتضاح تزریق می‌کنند به وجه بصری شهر را گاهی در ذهنم با تیر از پا در می‌آورم. آدم‌هایی که صبح‌ها تمیز نیستند، در مترو و اتوبوس و تاکسی می‌چسبند به آدم را هم. آدم‌هایی که خیره می‌شوند به چهره دیگران. بی‌شرم و خجالت. آدم‌هایی که ناسزا می‌گویند. آدم‌های متوقع. آدم‌های هارش. همه را تیرباران می‌کنم. من روزی یک فوج آدم می‌کشم. و لابد از همین روست که قرار ندارم. آرزو دارم می‌توانستم آن چند نفری که دوستشان دارم را ببرم همه با هم در یک جزیره زندگی کنیم. جدای از محال بودن آرزویم به گمانم به دلیل همان خصائلی که بالا بهشان اشاره کردم آدم‌ها نخواهند با من بیایند به سرزمین جدید و این خودش یک غم جدید است. 


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال


بیست و یکم خرداد نود و شش

آدمی وقتی اوقاتش تلخ است، سنگین می‌شود. احساس می‌کند وزنه‌های چند تنی به پاهایش بسته شده است. هوای پیرامونش غلیظ می‌شود. هر پله اضافی برای رسیدن به طبقه اول برایش می‌شود هشت پله. پشت طولانی‌ترین چراغ‌های قرمز می‌ایستد و فکر می‌کند تا ابد همان‌جا بماند. سبز هم بشود، فرقی به حالش ندارد. آدمی که اوقاتش تلخ است فنجان که بر‌می‌گردد و به شره‌های چای روی میز خیره می‌شود. آدمی که اوقاتش تلخ است گذر زمان برایش شنا کردن در استخر چسب است. آدمی که اوقاتش تلخ است برنمی‌دارد توت‌های خشک حیاط را جمع کند. آدمی که اوقاتش تلخ است کاسه شیر را رها می‌کند وسط حیاط بی که ‌بنشیند شیر خوردن گربه را نگاه کند. آدمی که اوقاتش تلخ است گلدان را آب نمی‌کند، به مامان زنگ نمی‌زند، با بابا مشورت نمی‌کند، کتاب افتاده روی زمین را بلند نمی‌کند، خط چشم نمی‌کشد، چای دم نمی‌کند، اخبار را دنبال نمی‌کند، اعصابش از دست ن به هم می‌ریزد اما روی مبل می‌نشیند و فکر می‌کند همین هم حتی اهمیتی ندارد. آدمی که اوقاتش تلخ است جلسه ماساژ را خیره میشود به گوشه کرم رنگ سرامیک و یک ساعت تمام سکوت می‌کند. کیفش را برمی‌دارد و در راه برگشت داست این د ویند گوش می‌کند و فکر می‌کند واقعا هم که داست این د ویند. آدمی که اوقاتش تلخ است قربان صدقه پرنده‌های کف خیابان نمی‌شود، تنها ترمز می‌کند خیره می‌شود به پوست فیل‌مانند داشبورد و به نامه دانشگاه فکر می‌کند. به خنده‌داری تقدیر. به سرعت یونیورس. به آنجا که آرزوی روزهای دورش چنان جلوی چشمش سبز می‌شود که دیگر نه آرزو که حتی اولیتش هم نیست. آدمی که اوقاتش تلخ است، حقیقتا یک گلوله تلخ انتهای زبان احساس می‌کند. به تقویم نگاه میکند و رو برمیگرداند. گوشی‌اش را از وضعیت سایلنت خارج نمی‌کند. آدمی که اوقاتش تلخ است یک کتاب هفتاد صفحه‌ای را هم نمی‌تواند تمام کند. صلبیتی عظیم آدمی که اوقاتش تلخ است را در برمی‌گیرد که اجازه نمی‌دهد گوشه‌های لبش را به سمت بالا بیاورد. آدمی که اوقاتش تلخ است شروع می‌کند به بی‌تفاوتی. "خب که چی" می‌آید می‌نشیند سرکوچه‌اش. فکر می‌کند تا ابد در همین موقعیت بنشیند و به هیچ، درست به هیچ فکر کند. آدمی که اوقاتش تلخ است خش خورده و خسته می‌رسد خانه و آرزو می‌کند این‌ها را که می‌نویسد حالش بهتر شود.

***

بیست و دوم خرداد نود و شش

تمام همکارانم رفتند. در آرامش آفیس نشسته‌ام. امن و آرام و خنک. وعده داده‌ایم هر روز یکی از کارشناسان بماند بقیه بروند. امروز نوبت من نبود. اما مشکلی هم نداشتم. افطار دعوتیم. وی هم کمی مشغول است. کافه هم که نمی‌توانم بروم. تصمیم گرفتم امروز من بمانم. نمی‌دانم این‌ها را کی می‌توانم بدوزم در آن صفحه خاکستری. مدتی‌ست پرشین‌بلاگ بازی در می‌آورد و نوشتن در آنجا ممکن نیست. کتف چپم کمی کوفته است. چند روز سخت را پشت سر گذاشته‌ام. سخت یعنی غمگین. ناامید. شب گذشته در کمال ناباوری معجزه جالبی رخ داد. برای ساعتی دانشگاه و نامه نوش‌دارو پس از مرگ سهراب‌طورش را از یاد بردم. ماجرایش را اگر کسی صبح برایم تعریف می‌کرد بدون لحظه‌ای درنگ مطمئن بودم که قصه است. با خانم فردین روی پل هوایی قدم می‌زدیم. پرسیده بودم اگر بار دستش سنگین است کمکش کنم. کمی تعارف کرد اما پذیرفت یک سبد را به من بدهد تا آن‌طرف پل. تا جایی که هم‌مسیر هستیم. روی هم رفته چهل الی شصت ثانیه با هم بودیم. صحبت‌های عادی. باید از ع خداحافظی کنم. زبانش را ندارم و حتی فکر کردن به موضوع به گریه‌ می‌اندازدم. بی‌نهایت کار نیمه‌تمام دارم که لازم است تا نیمه تیر به اتمام برسند. کار، ساعات کاری، مهلتم نمی‌دهند و عملا نمی‌دانم بیست و چهار ساعت را چگونه پشت سرم می‌گذارم. تصمیم دارم به نامه دانشگاه بی‌اعتنا باشم و اینجا زندگی کنم. کنار مامان. کنار بابا. کنار دخترک که حالا کم‌کم دارد پا به مرحله بلوغ می‌گذارد. از تصور اینکه حرفی، مشکلی، مسئله‌ای سر راهش قرار بگیرد و نتواند به مادرش بگوید و اطرافش نباشم آتش زده‌ام به روح و روانم. حتی اگر چند روز محدود باشد. لازم است کنارشان باشم. لازم است خوشبختی‌ام را، کودکمان را، زندگی‌ام را و خنده‌هام را از نزدیک و نه از صفحه تخت چند اینچی ببینند. دنیا لعنتی‌تر و کوتاه‌تر از این حرف‌هاست. نمی‌توانم تصور کنم با شنیدن خبری مانند آنچه در آن چهارشنبه سیاه شنیدم تنم بلرزد و قانع باشم به ایمیل و تلفن که سالمند. من با رسیدن به آن‌هاست که قرار می‌گیرم. شاید کلیشه و شعار به نظر بیاید اما با اتفاقات اخیر، امر بر ما مسلم شده است که باید ماند و ساخت. و خب مسلما منظورم از ساخت، سازش نیست که آباد کردن است. تصمیم دارم، تصمیم داریم برای پیشرفت این گربه نوپای در نقاهت تلاش کنیم. حتی با جابجایی درست و به موقع همین فنجان فیرو‌زه‌ای کنار دست...

بیست و سوم خرداد نود و شش

کمی بی‌حال هستم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده است و احساس می‌کنم هیچ نمی‌توانم گرم شوم. قرصی همراه ندارم. در این مواقع حتما باید از قرص کمک بگیرم. اتفاقات روزهای اخیر به قدری تند و ناگهانی بودند که کنترل تاریخ‌ها از دستم خارج شد. خانم پ دارد بلند، خیلی بلند صحبت می‌کند. کمی عصبی‌ام کرده است و خود حفظ آرامش هم انرژی‌ام را تحلیل می‌برد. در عین حال بغض هم دارم. دلم می‌خواهد بروم خانه تصور چهار ساعت باقیمانده برایم جهنم است. سعی دارم با نوشتن بر ذهنم و بر درد فیزیکی‌ام غلبه کنم. خانم پ دارد بلند، خیلی بلند صحبت می‌کند. خانم م هم اضافه شده است. کلید الکترونیکی‌ام از کار افتاده بود و آقای س جدیدش را برایم تهیه کرده است. فعلا کنار مانیتور است. توانش را ندارم چک کنم کار می‌کند یا نه. به گمانم درست است. تصمیم دارم یک پتوی مسافرتی جدید بخرم. شاید امروز.

***

گاهی اوقات فکر می‌کنم وقت زیادی را بر سر موضوعات بی‌اهمیت تلف می‌کنیم. این را موقعی پررنگ‌تر دیدم که آقای م و آقای س بر سر اختلاف قیمت چانه می‌زدند. یکی می‌گفت چهارصد، دیگری ایستاده بود روی دویست. و واقعا نزدیک به بیست دقیقه با هم بحث می‌کردند تا نهایتا یکی گفت دویست و پنجاه، آن یکی آمد روی سیصد و پنجاه. و باز هم بعد از ده الی دوازده دقیقه جولان در بازه صد، رسیدند به سیصد! و من خیره شده بودم به مانیتور و فکر می‌کردم چرا توافق نمی‌کنند روی سیصد و در دنیایی ایده‌آل‌تر، از همان اول قیمت منصفانه را بدهند.

***

تلفن مدام زنگ می‌خورد. احساس می‌کنم زندگی هرگز به تمامیت نمی‌رسد. چاه هست، چاله هست. هیچ کدام نباشد سنگ‌ریزه هست. کلیشه است اما لازم است بگویم واقعا همیشه یک جای قضیه می‌لنگد. ش اعصاب من را و به تبع او آ هم روح و روانم را به هم ریخته‌اند. لازم است تمرکزم را حفظ کنم. لازم است از این مخمصه عبور کنم اما حقیقت این است که حتی نمی‌دانم چطور! بی‌نهایت خسته و رنجور هستم. قلبم یک شکاف بزرگ را هر روز دنبال خودش می‌کشد. در کنارش شب‌ها احساس می‌کنم آدم خوشبختی هستم که این همه دست یاری به سویم دراز شده همه هم برآمده از عمق دل‌هاشان. گنج دارم. این یک حقیقت است. اما باعث نمی‌شود به آشفتگی این چند روز اشاره نکنم... شلوغش می‌کنم؟ نمی‌دانم، فقط آرزو دارم خوشحال شوم.

***

شب گذشته همان طور که داشتم برش‌های نازک گوجه را در روغن زیتون و سیر می‌خیساندم حضورش را احساس کردم. ترسیده بودم. هوای اطرافم سنگین شده بود. نگران و هراسان گوجه‌ها را رها کردم و رفتم سالن خانم آرزو تا کمی موهایم را کوتاه‌تر که نه، مرتب کند. بی‌حس، بی‌وزن و معلق در فضا نشستم روی صندلی قهوه‌ای سالن و صدایش را شنیدم که با فرحنازنامی در مورد سریالی به نام آیکیا بحث می‌کردند. اولش گمان کردم فروشگاه آیکیا! اما پیش که رفتند از اسامی متوجه شدم سریال و از قضا ترکی‌ست. اینکه در سالن حرف از سریال ترکی و کمربند لاغری و داروهای گیاهی و طالع‌بینی باشد به جوک تبدیل شده است، اما واقعا تمام چهل و پنج دقیقه‌ای که دیروز آنجا نشسته بودم را به شنیدن همین موضوعات گذراندم. با چشم‌های خودم! خیلی تکراری و کلیشه است که بگویم دلم یک همچین بی‌خیالی‌ای را می‌خواهد. که خب در واقع نمی‌خواهد. اما روزهایی هم هست که حضور مخوفش را از لابلای شاخه‌های گردوی بغلی، از کنار فنجان روی میز، از بین خطوط، در صدای همکارم، از صدای هود، روی پل هوایی، حین برش زدن گوجه احساس می‌کنم. غمی غلیظ و مرطوب که شیره جانم را می‌کشد. در تمام آن لحظات آرزو می‌کنم دامن به تن در حال قالب زدن کتلت‌هایی باشم که برای شامی که قرار است با خواهرم که از قضا ازدواج کرده و همسرش مردی مهربان که متخصص انتخاب هندوانه‌های سرخِ شیرینِ ترد برای مهمانی‌های خانوادگی‌ست و بچه‌هایشان (ترجیحا سه تا) بخوریم باشم، مدام بچه‌ها را صدا بزنم که اتاقشان را مرتب کنند، صدای تلویزیون را بالا ببرم تا موضوع سریالی که سیصد و چهل و دو روز است با اضطراب و هیجان دنبالش کرده‌ام از دستم خارج نشود و یادم باشد با وی تماس بگیرم سر راه لوبیا چیتی و لیموشیرین و بستنی بخرد مثلا.

***

ذهنم آرام ندارد. ذهنم قرار ندارد. در گیرودار جابجایی اخیر، جای در میان بسته‌ها و کارتن‌ها و لباس‌ها آرامشم را از دست داده‌ام. کتاب‌ها را چیده‌ام روی زمین. نگاهشان می‌کنم. یکی یکی برمی‌دارم و مدام دلهره ساعت را دارم. خسته هم هستم. خستگی‌ام اما فیزیکی نیست. از همان لحظه اول دلتنگ خانه شده‌ام. دلتنگ خانم ع، دلتنگ کوچه و حیاط و سیمین. کلیشه است بگویم کاش آدمی می‌توانست ایکس و ایگرگ و زد را همچون بنفشه‌ها بلاه و بلاه و بلاه؟ اما حقیقتش این است که کاش می‌توانستم همه را با خودم ببرم. اصلا نبرم. بمانم. شهر را کوچک کنم. کار را بچسبان به خانه. اتوبان ها را قیچی کنم و از سطح زیرین دولبه را به هم بدوزم. در محله جدید غریبم. و هیچ قریب نیستم. در میانه‌ای دور که ساعت شبانه‌روز و رفت و آمدم به محل کار برایم رقم زده است. خانه سراسر نور است. تمیز است. و علی‌رغم کوچکی‌اش دلگشاست. خانه وی را دارد و ساعات بیشتری لمس حضورش را، اما این جابجایی چهارستون سوله آرامشم را لرزانده است. تلفیقی از نگرانی، هیجان، خستگی، خوشحالی، حالا چی میشه، کمبود ساعات روزانه‌ام، دغدغه چیدن و جا دادن وسایل در جانمایی متفاوت از سه سال گذشته و و و وجودم را بلعیده است. از طرفی دلم مچاله است. دلیلش را دقیق نمی‌دانم اما قادرم به صد و یازده دلیل ریز و درشت و مهم و بی‌اهمیت ربطش بدهم. دلم دوست می‌خواهد. دوستی که بی هیچ – اصلاح میکنم بی ذره ای حتی – دغدغه‌ای با هم صحبت کنیم. پوستم خراش بدهم و این سم غلیظ و سنگین دویده در رگ‌هام را خارج کنم. بخندیم. تمامش کنیم. فراموش کنیم. بعد از وعده خانه و قول و قرارها، در دلم بود به میم خبر بدهم. خبرش کنم چطور تصور کردم کجا بنشینیم چای و اپل پای بخوریم. دقیقا همین تصویر را. اما نمی‌دانم چرا خجالت کشیدم. از رفتن به کسی نگفته‌ام. نه برای خبر، نه برای کمک. کمتر به دیدن خانواده‌ام رفته‌ام تا جابجایی کامل. یک حقیقتی که گوشه دلم نشسته است و مدام سربلند می‌کند این است که عمیقا تمایل دارم نزدیک بابا و مامان باشم اما این شهر بزرگ پرمسافت مجالش را نمی‌دهد. نه که آدم وابسته‌ای باشم که آرامش روانی بودن کنارشان برای خودم خوب است. بگذریم قرار نبود به این خطوط برسم. تنها کاری که لازم است این است که تاب بیاوریم. روزهای بهتر در مسیر هستند.

***

واقعا سوالم از پرشین‌بلاگ این است که مشکل موقت؟ نه واقعا موقت؟

***

سی خرداد نود شش

دو روز گذشته را متفاوت گذرانده‌ام. دو روز قبل در مرز فروپاشی بودم. خسته و غمگین و ایستاده بر آستان مقدس حد تحمل. هر حرکتی، هر حرفی، هر هیچ‌چیزی کافی بود تا بیاندازدم آن طرف خط. که انداخت. مشغول آماده کردن خرماهای گردویی پشت میز آشپزخانه مامان بودم که گریه کردم. امانم بریده بود و دلیلی برای گسیختگی‌ام نداشتم. مامان حیرت زده خودش را به من رساند و بغلم کرد. از شانس خوبم روی صندلی نشسته بودم و اختلاف ارتفاعم با او باعث شد درست توی شکمش قرار بگیرم. بابا هم آمد. بابا هم بغلم کرد. گردنم را بوسید. گریه کردم، نوازش شدم، بوسیده شدم و احساس کردم قوی‌ترین دختر جهانم.

***

سی و یک خرداد نود شش

دارم یک مقاله‌ای میخوانم با موضوع تقسیم‌بندی کلاس‌های زندگی افراد. مقاله توضیح می‌دهد تمام افراد دنیا از نظر زندگی فردی، شغلی و اجتماعی به پنج کلاس شامل کلاس‌های پاورتی (پنج درصد) ، ورکینگ (ده درصد)، میدل (هفتاد درصد)، آپر (ده درصد) و ورلد (پنج درصد) تقسیم می‌شوند. و در ادامه به تعریف هر دسته و تشریح و مقایسه دسته میدل و ورلد می‌پردازد. خیلی شنیده‌ایم اما در همین مقاله باز هم اشاره شده است ذهنیت افراد کلاس ورلد مرزی ندارد. و آن چیزی که تصور می‌کنند، برایشان عینی می‌شود و این درحالی‌ست که میدل‌ها متوهم‌ هستند. تصور می‌کنند اگر به قدرت برسند چنین می‌کنند و چنان! در حالی‌که حتی اگر آن شرایط را برایشان فراهم کنید باز هم به همان زندگی خودشان ادامه خواهند داد. کلاس ورلدی‌ها اما در اختیار اموال نیستند. راحتی‌شان در راحت نبودنشان است. نمی‌توانند مرداب باشند و مسائل از این دست. هنوز تمام مقاله را نخوانده‌ام اما یادم افتاد به تدتاک بیل گیتس. آنجا که از طرح تبدیل پسماند هسته‌ای به سوخت و انرژی صحبت می‌کند و تخمین می‌‍زند بیست سال برای جمع‌آوری سرمایه، بیست سال برای اجرا و بیست سال برای بهره‌برداری نیاز دارد و در انتها خداحافظی می‌کند تا برود به کارهایش برسد. سوال مطرح این است که بیل گیتس چند ساله است؟

این‌ها را در حالی در ذهنم می‌چرخانم که آرزو دارم بدانیم چقدر بی‌حد و مرز هستیم. تا اینقدر در بند سن و سال و سن ازدواج و باروری و هزار مزخرف دیگر نباشیم وقتی قبل از همه این‌ها انسانیم. انسانی با قدرت بی‌مرز. سن در مغز ماست. تا زمانی‌که در میانه مهمانی دسته‌جمعی با پرسیدن سن و تصمیم بچه‌دار شدن روی صورت و دل همدیگر خش نیاندازیم.

***

یکم تیر نود و شش

وی یک مدیر بی‌نظیر است

کمی نگران هستم. نگران زمانبندی. نگران تدارکات. نگران هماهنگی‌ها. از حجم سردرگمی مدام خیره می‌شوم. تمرکز مناسبی ندارم. اما در اعماق قلبم خوشحال هستم. شاید این حجم تشویش به دلیل تغییرات سریع است. علاقه داشتیم زودتر کارها را سامان بدهیم تا به تعطیلات عید برسیم و سفر کنیم. چند روز گذشته را به پخت و فرآوری محصولات غذایی خانه گذراندم. لباس‌ها را شستم. ساک سفر را بستم و دکمه شروع شمارش معکوس را فشار دادم.

***

سوم تیر نود و شش

از نگرانی خارج شدم. به نظر شنبه آرامی‌ست. دوشنبه و سه‌شنبه تعطیلات عید فطر است. تصمیم داریم با م به یک سفر دو روزه برویم. مستقر شدیم. امن و آرام و تمیز. دلم تنگ است اما. کمی دلتنگ دوستانم هستم. دلم می‌خواهد بروم کافه. یا پارک. تمام مدت روی دور تند بوده‌ام و به حاصلش چهار کیلو کاهش وزن برای منی‌ست که ثبات از مشخصه‌های فیزیکی‌ام است. صبح از همکارم پرسیدم به نظرش فردا عید است یا همان دوشنبه که قاطعانه جواب داد دوشنبه. ما احتمال عید بودن فردا و شروع سفرمان را درنظر گرفته‌ایم. آقای ن آمده است. یک ظرف شیرینی محلی خیلی خوشمزه آورده. ظاهرش خوشمزه است. هنوز نچشیده‌ام. خانم و در حال صحبت کردن است و فکر می‌کنم صدایش، حرکاتش و خنده‌هاش چقدر قشنگ است. خوشحالم که در این بخش است. بچه‌ها در حال مذاکره در مورد پول درآوردن از راهی غیر از درس‌ خواندن هستند و مثال‌هایی از کباب‌زن محل، نگهبان کوچه‌های ایران‌زمین، پرستار بچه و آرایشگران می‌آورند. فکر میکنم به آقای تنومندی که یک تنه یخچال را کول کرد و دو طبقه بالا برد! هر کاری عمری دارد، عمر این کار به نظر نمی‌رسد بالای پنج سال باشد. نمیدانم، درآمد خیلی مهم است، اما خود من، هیچ مسیر دیگری جز درس خواندن را تاب نمی‌آوردم. از کودکی در گوش من زمزمه شده است صاحب فکر و مستقل باشم و شأن اجتماعی‎‌ام را با تحصیل به دست بیاورم، با ممارست حفظ کنم و تا آنجا که می2توانم به کسان دیگر کمک کنم این مسیر را هموارتر پیدا کنند. تعداد دفعاتی که بابا مستقیماً و تلویحاً اشاره کرده بود لازم است زن مستقلی در جامعه باشم به تعداد سالهایی‌ست که در این مسیر پیش رفته‌ام. و خب راستش خیلی هم پشیمان نیستم، که خوشحال.


نویسنده : افرا ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦
تگ های این مطلب:وصف حال


در بیابان‌های دور بودم و نتونستم همون موقع ثبت کنم که خوشحالم. از این حجم امید تزریق شده توی زندگی مردم خوشحالم. دیروز تمام راه داشتم به ن فکر می‌کردم. ن دو سال پیش که ایمانی به انتخاب کردن نداشت. به شوخی پرسیده بود که رآی می‌دم؟ گفته بودم آره چون عمیقا به فریب براق چشم‌های این مرد امیدوارم. دیشب اما یه کلیپ به دستم رسید از ن که از فرط خوشحالی پرچم به دست تو میدون ونک می‌خندید.

P. S.: بله هنوز هم عمیقا به فریب براق چشم‌های این مرد امیدوار هستم. شما هم باشید.


نویسنده : افرا ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی


دلم بابا را می‌خواهد.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:وصف حال


+ کارهایی که دوست دارم انجام بدم

تدریس  و آموزش

فعالیت در زمینه ادبیات، داستان و شعر

نجاری

ترجمه کتاب داستان برای بچه‌ها

نان و شیرینی‌پزی

کتاب‌فروشی

فعالیت در کافه

خیاطی

+ کار‌هایی که دوست ندارم انجام بدم

مهندسی فلز

 

گفتن ندارد که هم‌اکنون مهندس فلز هستم!

 


نویسنده : افرا ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:وصف حال


وسط اون همهمه و فضاسازی مناسب، وسط یه قصه‌سازی که کمتر دیده شده، وقتی اون دیه‌گو مارادونا بود، رویا من بودم.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:وصف حال



 

این روزها مدام به خودم می‌گم، تو می‌تونی... قبلن از پس‌اش بر اومدی... بازم می‌تونی...


نویسنده : افرا ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح ¡تگ های این مطلب:وصف حال



 

"اگر لازم باشد که آدم مشتی به چانه کسی بکوبد و دلش هم بخواهد که این کار را بکند، دیگر معطلی جایز نیست." و اینکه من الان مشتی که دلم می‌خواهد را نمی‌کوبم به چانه‌ات و مدام معطل می‌کنم حقیقتا جایز نیست.

+ جمله اول را هولدن جایی در ناطور دشت می‌گفت و چه خوب هم!


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:وصف حال


وسواس دارم. گونه‌ای بیماری مزمن که می‌کشاندم روبروی یک مکعب چوبی به سنجیدین و بالا پایین کردن که خب، کدام مانده، کدام را این هفته ببرم به آن جهنم‌دره که بی‌مونس نمانم. کدام برای پشت میز سفید کدام برای وقتی که قرمه‌سبزی بخواهد برای خودش جا بیوفتد و کاری به من نداشته باشد اما مرخصم هم نکند! این‌طور است که معمولا کتاب نخوانده ندارم. گفتن ندارد که منظورم کتاب‌های درسی نیستند. آن‌ها را تا دلتان بخواهد! اما یک سری هم هستند که نصفه می‌مانند. که هرچقدر تلاش کنم باز هم نصفه رها می‌شوند. درحالیکه نه تنها ضعف قلم ندارند، بلکه خیلی هم عالی‌اند. انقدر خوبند که نصفه می‌مانند. مثل همینی که داشتم برایش می‌خواندم: "آنگاه که من کنار پل، ایستاده بودم در قلب مه، با چند شاخه نرگس مرطوب به انتظار تو و تو در درون مه پیدا شدی؛ مه را شکافتی و پیش آمدی و با چشمان سیاه سیاهت"...

کتاب را بستم که آخ از چشمان سیاه سیاهت... آخ

 

+ بند از یک عاشقانه آرام است.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال



.

من این همه آدم، این همه ولع خرید، این حجم شلوغی رو نمی‌فهمم. هرگز نمی‌فهمم. از در و دیوار آدم می‌ریزد. آدم‌هایی به فاصله زیاد از اینجا که منم!


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی



 

- سحر ندارد این شب تار؟

+ تو نبودی گفتی کلید صبح رو در تو چاه انداز؟

(شلوغی شب‌های آخر سال)


نویسنده : افرا ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


من آدم گذشته‌ها هستم. بله می‌دانم پست ایز پست و باید نگاه رو به جلو داشته باشم و پیشرفت و تکنولوژی در راه است و ما هستیم تا زندگی‌ها را آسان‌تر و منظم‌تر کنیم. و گذشته باید همانجا بماند و من آجرهایم را بچینم تا برسم به بالای آن هرم لعنتی. اما من آدم گذشته‌ام. اگر نوستالژی بتواند یک نفر را غرق کند آن یک نفر من هستم. مثل همین حالا که آقای الف یک ماگی خریده که رنگش من را برد به کیوسک تلفنی که توی دهکده آقای پت پستچی بود و من خیلی دوستش‌ داشتم. بابا برایم آورده بود و توی اسباب‌کشی به این شهر خاکستری نمی‌دانم کجا ماند و من دیگر ندیده‌مش. و الان خیلی دلتنگ‌ش هستم و بله واقعا دوست دارم پیدا بشود. اما همانطور که می‌دانیم، همانطور که یونیورس بارها و بارها نشان داده است اونی که رفته دیگه نمیاد. حالا این رفتن می‌تواند برای کیوسک تلفن آقای پت پستچی باشد می‌تواند شاه خدابیامرز باشد. هیچ‌چیز مثل سابق نیست و از قضا قبل هم گویا خیلی خوب بوده.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


آدم‌گریز شده‌ام. این را دیروز داشتم به جانان می‌گفتم. چون دروغ گفته بودم که نرویم آنجا که معین گفته بود. کار خاصی هم نداشتم و وقت‌مان کاملا مناسب بود برویم. از همه بچه‌ها هم یک بمیری گرفتم و خندیدیم ولی باز هم دروغ گفتم و تمام برنامه را به هم زدم. دلیل واضحی نمی‌توانم برایش داشته باشم جز اینکه حوصله آدم‌ها را ندارم. دوست دارم جانان باشد. میم باشد و... همین. این دو تا را دوست دارم و دلیلی برای این حجم وابستگی‌ام به وجودشان ندارم. این دوتا را هر ساعتی از روز ببینم یک حس خوبی می‌آید می‌نشیند روی دلم که یعنی هنوز هم زندگی قشنگی‌هاش رو داره.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


از آن لحظه‌هاست که دلم نمی‌خواهد هیچ‌کاری اعم از مفید یا غیرمفید انجام دهم. کشدار، بلند و آرام. کوهی از کار دارم اما نمی‌خواهم بروم پی‌شان. همین‌طور زل بزنم به گوشه میز حتی.


نویسنده : افرا ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


کتاب‌های پر فروش سال نود و سه را با سی درصد تخفیف تا نوزدهم اسفند از تاچارا بخرید.


نویسنده : افرا ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:کتاب


جمعه خیلی خوب بود؛ رفتن خواهرک هم بهش اضافه شد. بله. و رفتنش به قدری تلخ و زبر است که دیگر دوست ندارم به آن فکر کنم. فردا می‌روم به آن بیابان دور تا روزها کشدار اما ساده بگذرند و تمام شوند.

P. S.: عنوان شعری‌ست از احسان افشاری


نویسنده : افرا ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


ساعت نه صبح بود و دلم می‌خواست بروم گوشه امامزاده‌ای مسجدی جایی نماز بخوانم. بله. درست ساعت نه و بیست و پنج دقیقه صبح که نه وقت صبح است و نه اذان ظهر سر داده شده. از آن زمان‌هایی بود که چیزی نمی‌خواستم. یعنی موقعیتی نبود که در خطر باشم یا مثلا موضوعی که احوالم متوسل به شدن یا نشدن‌ش باشد. فقط دوست داشتم. صبح دوشنبه روزی در بهمن ماه سال نود و سه دوست داشتم خدا برای لحظاتی دفتر دستک‌ش را بگذارد کنار. حتی خودکار آبی‌اش را بگذارد وسط پرونده‌ها که رشته کارهاش پاره نشود و فقط بیاید من را بغل کند. چند دقیقه‌ای آرام بگیریم بعد برود برای خودش و همه ماها خدایی کند و ادامه روزگار...


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


بله کسی که دارد این‌ها را به هم می‌بافد تمام دی‌شب را نشسته به زخمی کردن خودش. تو رفته بودی به بیابان‌های دور. این‌ها را نمی‌توانم با حرف زدن بگویم برایت. می‌دانی؟ یک خشم عجیبی دارم. تو نمی‌بینی‌اش. خار مغیلان دورنم شده است. تو بوده روزهایی که خشم‌ تا جنون برده باشدت؟ بیرون نرفته باشد؟ که خشم بدرد همه‌چیز را از درون و دست روی دست گذاشته باشی برایش؟ داشته‌ام من از این روزها. یعنی اینطور نبوده که خشم بوده باشد از اول، بگویم غم غلیظ بهتر است. مدام نادیده گرفتمش. غم را می‌گویم. مدام گفته‌امش نه الان کار دارم. نه الان قسمت نوزدهم سریال رو ببینیم. نه الان آخه؟ وسط ماهی خوردن. شما نمی‌توانید تصور کنید وقتی می‌دانید این آخرین‌ دفعه‌ی‌ قبل از آب رفتن جمع دوست‌داشتنی‌تان است ماهی خوردن تا چه اندازه‌ غم‌انگیزترین کار جهان می‌شود. انقدر برو و فعلا نه برایش آوردم و فشارش دارم تا به صورت خشم ظاهر شد. عصیانی که نمی‌دونم کی و کجا آمده افتاده به جانم. من خشم‌گین بود. مدام منتظر بود شر بشود. که ببیند تا کجا پیش می‌رود. دستش را محکم می‌گرفتم که بگیرد بنشیند. من یاغی نبود؛ فقط عاصی بود. حالا اما از صبح نشسته گوشه دلم و لب ورچیده که آزادش کنم. مدام دلش می‌خواهد بکوبد همه‌چیز را به هم و برود. همین الان که دارم این‌ها را می‌نویسم مثلا، من دوست دارد برویم یک جای دور. از این‌ها که یک چمن‌زار وسیع داشته باشد. می‌گوید برویم بشینیم زیر یک درخت. قصه گل و تگرگ بخوانیم. نه تو بخوانی فقط. باد در موها و صدات در هوا. کسی نباشد. می‌دانی؟ من از این همه آدم خسته‌ است. نمی‌خواد کسی بپرسد کجایی. که خوب است حتی؟ من دوست ندارد این همه قید را. می‌خواهد میم را ببیند. میخواست برویم بنشینیم روی تپه‌های عباس‌آباد. من واقعا خسته است. طفلکی‌ست. امان‌ش بریده و بی‌قرار است. آدم‌ها را نمی‌فهمد. احساس وصله ناجور بودن اذیت‌اش می‌کند. دیدم حق دارد. مدام مجبورش کرده‌ام همانی باشد که آن لحظه باید. سکوتم دیوانه‌اش کرده است و حق نداشته‌ام جلوی بروز احساساتش را بگیرم. حالا دارم سعی می‌کنم دلتنگی‌ام را نادیده نگیرم. هرچه بیشتر تلاش کنم پنهانش کنم شدیدتر خودش را نشان می‌دهد. بعضی احساسات هستند که اگر بخواهی یک‌هو، یک‌شبه یا مثلا از همین لحظه متوقف‌شان کنی که یعنی بس است دیگر، بی‌فایده است. باید اجازه بدهی باشند. تدریجی کمرنگ‌شان کنی. اگر فشارشان بدهی انقدر قدرت دارند که از جای دیگری سردرآورند و آنجاست که قوی‌تر هم می‌شوند. از دلتنگی می‌رسند به خشم، به بدخلقی، به جنگ مدام. به من‌ای که الان. الان اما پرچم سفید گرفته‌ام جلوی رویش که یعنی راحت باش. درکت می‌کنم. و قرار است اگر این عقربه‌های کوفتی سریع‌تر بجنبند، عصر ببرمش شهر کتاب تا برای دیدن خنده میم از آن گردالی‌های تپلی بگیریم.

+ بهشت


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


"انسان معمولا دو چیز را با خود به رختخواب می‌برد که زندگی را برای خود دل‌انگیزتر کند. یکی از این دو، کتاب است."

- این‌سو و آن‌سوی متن / کارگاه داستان‌نویسی عباس معروفی


نویسنده : افرا ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب ¡تگ های این مطلب:وصف حال



 

آشوبم.


نویسنده : افرا ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


وقتی‌ خدا زنان‌ را میان‌ مردان‌ قسمت‌ کرد
و تو را به‌ من‌ داد،
احساس‌ کردم‌ به‌ من‌ شراب‌ داده‌ و به‌ دیگران‌ گندم‌،
به‌ من‌ جامه‌یی‌ از حریر داده‌ و
به‌ دیگران‌ جامه‌یی‌ پنبه‌یی‌،
به‌ من‌ گل‌ داده‌ و به‌ آنان‌ شاخه‌یی‌ بی‌برگ‌...
وقتی‌ خدا تو را به‌ من‌ شناساند،
گفتم‌ نامه‌یی‌ برایش‌ خواهم‌ نوشت‌ !
بر برگ‌هایی‌ آبی‌،
خیس‌ از اشک‌هایی‌ آبی‌
و در پاکتی‌ آبی‌ !
می‌خواستم‌ به‌ خاطر انتخابش‌
از او تشکر کنم‌ !
او ـ آن‌گونه‌ که‌ می‌گویند ـ
هیچ‌ نامه‌یی‌ را نمی‌پذیرد، مگر نامه‌ی‌ عشق‌ !

وقتی‌ جواب‌ گرفتم‌
برگشتم‌ تا تو را
مانند ماگنولیایی‌ در دست‌ بگیرم‌،
به‌ دستان خدا بوسه‌ زدم‌ !
بوسیدم‌ ماه‌ را و ستاره‌ها را،
کوه‌ دشت‌ را، بالِ پرنده‌گان ابرهای‌ عظیم‌ را
و ابرهایی‌ را که‌ هنوز به‌ مدرسه‌ می‌رفتند...
بوسیدم‌ جزایر کوچک‌ نقشه‌ و
جزایری‌ را که‌ از حافظه‌ی‌ نقشه‌ جا افتاده‌ بودند...

- نزار قبانی

P. S.: شد یک سال. یک سال از سنم کم شد، یک سال به عمرم اضافه شد.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:شعر


ایز تایپینگ پشت ایز تایپینگ می‌اومد. پ داشت از ویژگی‌های مثبتی که "او" باید داشته باشه می‌پرسید. از معیارها و اولویت‌بندی رفتارها. اینکه دست و دلبازی جلوتر است یا استقلال شخصیتی. تحصیلات مهم است یا درجه اجتماعی. چاق باشه چی؟ چقدر کوتاه باشه میشه با قضیه کنار اومد؟ من کوکو دوست داشته باشم اون قرمه‌سبزی مشکل‌ساز نیست؟ نکنه از آبی خوش‌ش نیاد همه‌ش نارنجی! من اما نظری نداشتم بهش بدم. یعنی نشد جمله‌بندی خوبی که بتونه ارتباط معناداری بین سوال‌ها و اون‌چیزی که خودم باهاش رفتم جلو پیدا کنم. خیلی سعی کردم جمله‌هام رو مرتب کنم. دلم خواست به پ بگم درخت زیبای من رو بخونه. هرموقع این کتاب رو خوند، وقتی که داشت "براش" تعریف می‌کرد از اینکه گریه کنه احساس حماقت و خجالت بهش دست نداد مطمئن باشه بخش زیادی از راه رو رفته. که وقتی داری از زه‌زه میگی و حس می‌کنی خطوط دارن دو سه‌تایی و مات می‌شن دستپاچه نشی. که تند تند پلک نزنی بخوای نریزه. که نبینه یه وقت. که خودش بی‌هیچ حرفی انگشت شست‌ش رو بکشه روی گونه‌ت تو رو بکشه سمت خودش بگه: "هیچ می‌دونی خوش به حال من؟". گفتن ندارد این‌ها را به پ نگفتم. تحصیلات خیلی مهمه، تحصیلات خیلی مهمه گویان گفتم که بعدا در این مورد صحبت می‌کنیم!


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:کتاب


یکی دوبار دیگه بره ماموریت، دیالوگ‌های آملی رو کامل حفظ می‌شم.


نویسنده : افرا ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:فیلم


تحمل تصور اینکه اوضاع می‌توانسته طوری دیگری متفاوت با اینی که الان، باشد برایم سخت و طاقت‌فرسا شده است. کنترل امور را از دست داده‌ام. تمرکزم را هم. اگر همین الان پ بپرسد طی دو ساعت گذشته چی داشته به هم می‌بافته حتی یک جمله هم نمی‌توانم ببندم که ارتباط منطقی‌ای به صحبت‌هایش داشته باشد. راستش اصلا نمی‌دانم چرا این‌ها را به من می‌گوید و ارتباط موضوع مورد بحث‌ش با حال و هوای کنونی‌ام یک‌چیزی‌ست مثل خودکار آبی روی میز و برف روی کاج‌ها. می‌خواهم بگویم یک همچین اختلافی یعنی. نمی‌توانم این‌ها را به پ بگویم چون ناراحت می‌شود و من دوست ندارم پ ناراحت شود و حتی اگر خیلی حال بدهد و ناراحت نشود حتما فکر می‌کند دارم چرند می‌بافم و خب من هم در این یک مورد بهش حق می‌دهم و شروع می‌کنم به اینجا نوشتن و خودم را می‌زنم به اینکه یعنی دارم گوش می‌دهم. در حقیقت اما دارم می‌بینم چه دلم می‌خواهد بروم بیروت. توی یکی از همان قهوه‌خانه‌های قدیمی عربی بنشینم. دوره دوره‌ی نزار قبانی باشد. رادیو ترانه‌ای از عبدالوهاب پخش کند. تلق تلق صدای برخورد تاس و تخته پیرمردهای میز کناری. من دل بدهم به ترانه، به فضا. به خیابان‌های سنگ‌فرش شده شیب‌دار با پنجره‌های چوبی. رها رها رها من‌طور. من را چه به این کیبورد لعنتی اصلا؟


نویسنده : افرا ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


دوست دارم شاگرد بگیرم.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


بیلبوردهای بانک شهر اعلام می‌کنه که: دوری اما دستت می‌رسه، بانکه، چه می‌فهمه دوری یعنی چی که حالا مانیفست میده دست‌ت می‌رسه یا نمی‌رسه یا چی. تو اما با طناب بانک تو چاه نرو. بخدا هیچ دوری دست‌ش نمی‌رسه. ساده‌ای هان! اینا همه‌ش پرت و پلاهای تبلیغاتیه. به هیبت اینکه بگن گولوبول سفید نداری؛ زنده می‌مونی اما!


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


امروز نزدیک به دو ساعت چرت گفتم و الف را خنداندم. دو ساعت مطلق اما فیلسوفی در من نشسته بود به هیبت دلقک هانریش بل.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال



.

سیرجانم و واقعا هر دفعه که میام اینجا سیر جانم.


نویسنده : افرا ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


مدل احساسی حاکم بر ماتم را می‌خواندم. هرطور حساب می‌کنم می‌بینم برای من مدل‌ش مدل دیگری‌ست. برای من پنج مرحله ندارد. برای من شروع دارد؛ پایان ندارد اما. مدام شروع می‌شود، تمام نمی‌شود. حالا تو فکر کن مدام شروع، مدام ادامه، پایان اما نه. مرحله‌ای که بشینی خستگی در کنی، نباشد. از این جنگ بیوفتی به جنگ بعدی. به عزای این بشینی دومی از دست برود. نتیجه‌اش می‌شود ملغمه‌ای که الان. که خسته بشوی. سپر بیندازی بست بشینی وسط معرکه که اصلا هرچی تو بگی، فقط می‌شود بس کنی؟ که خب معمولا نمی‌شود. مدام هست. پشت میز سفید هست. کنار خیابان هست. توی تاکسی هست. وسط استخر هست. رژ که می‌خریدم بود. با مامان که فتافیت نگاه میکردیم آمد نشست وسط دلم به دیدن ورز دادن خمیر. خوب که یاد گرفت شروع کرد به ورز دادن دلم. خیلی آرام، خیلی منطقی بهش گفتم بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه. حیا اجازه نداد بپرسم کی تمام می‌شود چون ادب ایجاب می‌کند هرگز از کسی نپرسم ببخشید پس شما کی تمام می‌شوید؛ در غیر این‌صورت که تا به حال چندین و چند بار این سوال را از آقای ر پرسیده بودم. آقای ر هر روز صبح کفش‌های بزرگ مشکی‌رنگش را فقط به این نیت پا می‌کند که بیاید روی روح و روان من ورزش کند. و آنقدر هم مزخرف هست که بخواهم زودتر از همه تمام شود اما خب آقای ر موضوع این لحظه‌ام نیست. بگذریم. داشتم می‌خواستم دست از خش انداختن من بردارد. سعی کنیم دوست باشیم با هم. اینکه باور کند به رسمیت می‌شناسم‌اش. می‌دانم هست و لازم نیست برای اثبات خودش مدام زخمی‌ام کند. اصلا خانم الیزابت هم همین را گفته. او که دیگر دکتر است و حرفش مدل شده و ویکی‌پدیا دارد حتی. من سال‌هاست به مرحله آخری که خانم الیزابت گفته است رسیده‌ام. پذیرفته‌ام و سپر انداخته‌‎ام. این سپر انداختنم اما به معنی تمام شدن‌اش نبوده است. و درست همین‌جا مرز بین من و خانم الیزابت کشیده می‌شود. من وقتی من سه ماه پیش بود مثلا، انکار می‌کرد. قبول نداشت و نمی‌پذیرفت که راستی راستی تنهایی انقدر سیاه و بی‌رحم و زمخت است. مدام رفت و آمد و حساب کرد ولی در نهایت پذیرفت. چون مجبور بود که بپذیرد و کاری غیر از این از دست‌اش ساخته نبود. همین مجبور شدگی کمک‌اش کرد که وارد مرحله دوم -عصبانیت- بشود. مجبور شده بود بپذیرد و این عصبانی‌اش کرده بود. حالا نه اینکه بردارد در و دیوار را خش بندازد نه. شروع کرده بود به فرو رفتن. به حذف کردن. به حذف شدن. من سه ماه پیش به من ماه پیش که رسید عاقل‌ شده بود. وارد مرحله سوم -جر و بحث- نشد. منطقا دریافته بود کاری از دست‌اش ساخته نیست. و مطلقا هم کاری ساخته نبود. مرحله چهارم هم نداشت به نظرم. چون اگر بخواهم منصف باشم د آیدیا آو لیوینگ برایم پوینتلس نشد و این یعنی مثل بچه آدم از مرحله چهارم گذشتم. گیرم که زخمی. گیرم که خسته. می‌ماند مرحله پنجم یا همان پذیرش که خانم الیزابت مدعی شده است مرحله پایانی این مدل است. و بنده تمام این یاوه‌‌ها را بافتم تا به اینجا برسم که بگویم با تمام احترام خانم الیزابت خیلی حرف مفت زده است. که هیچ هم اینکه من پذیرفته‌ام نه‌یعنی اینکه من به ماتم از دست دادن الف و ن و م و ب و آن یکی الف و آن یکی م و خواهرک و این اواخر ح پایان داده‌ام. که پذیرفتن به معنی این نیست که دردی نیست و همه‌چی آرومه من چقدر خوشحالم. که حتی اگر نوک مدادم بشکند هم یاد نبودن‌شان مثل خاری به قلبم فرو خواهد رفت و این سیکل معیوب نقطه پایانی ندارد خانم الیزابت. اصلا شمای سویسی را چه به مدل ماتم نوشتن خانم؟


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


به تاسی از سیدالشهدا (علیه‌السلام)، چراغ‌ها رو خاموش کرده و گفتم «هرکی می‌خواد بره، بره». اما ته دلم خیره‌ام که «کاش‌کی کسی نره...»؛ یکی درونم نشسته که منتظره کسی بخواد بره، بدو بره دم در دستاش رو حائل کنه فریاد بزنه «هیش‌کی از این‌خونه بیرون نمی‌ره.»

P. S.: از دیوار حسین نوروزی


نویسنده : افرا ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:وصف حال


گوشی رو برداشتم ازش بپرسم خب اگر همه‌چیز مطابق برنامه‌ریزی‌ش پیش بره، یعنی کی میره؟ و اینکه آیا باز هم همدیگه رو می‌بینیم؟ چقدر وقت دارم کلا؟ زل زدم به گوشی و در کسری از ثانیه دریافتم خفه‌خون بگیرم بهتره. و خب گرفتم؛ و شروع کردم به خوندن تیتر خبری "توافق با رنو در زمینه تندر 90 نهایی شد" و از زنی که نشسته بود تو ذهنم با انواع "نهایی شدن"‌ها جمله می‌ساخت پرسیدم چایی می‌خوره. گفتن نداره که وقعی بهم ننهاد و به خوندن‌ش ادامه داد.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح ¡تگ های این مطلب:وصف حال


وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی

مست با این، بغلِ آن شده باشی جایی

بله! یک روز تو هم حال مرا می‌فهمی

چون‌که در آینه حیران شده باشی جایی

بی‌گناهی‌ست که تهمت زده باشند به او

باد، وقتی‌که پریشان شده باشی جایی

ماهِ من! طایفه‌ی روزه‌بگیران چه‌کنند؟

شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی

صورت پنجره در پرده نباشد از شرم

کاش! وقتی‌که تو عریان شده باشی جایی

من نشستم بروی مِی بخری برگردی

ترسم این است مسلمان شده باشی جایی!

 

P. S.:  با این چاشنی بشنوید.


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم ¡تگ های این مطلب:از دیگرانِ خوب ¡تگ های این مطلب:شعر


از آن روزهای لعنتی بهانه‌گیری‌ام شده است. دلم می‌خواهد از این مخمصه خلاص شوم. بال دربیاورم. بروم. خیلی فیلسوفانه شد. نه. بروم مولوی حتی. با مامان برویم بازار. بروم موهایم را سر و سامان بدهم. طفلکی شده‌ام باز. مدام مشغول زخم و زیلی کردن خودم هستم. دو تا آقا درست روبرویم نشسته‌اند. خانم ح سر به هواست. جانان آمد سوئیچ را داد و رفت. سفارش کرد که مواظب خودم باشم. مواظب خودم هستم؟ پس این زخم‌های لعنتی چرا خوب نمی‌شوند. دوست ندارم در اضطراب باشم. دوست ندارم بروم. دوست ندارم بمانم. دوست ندارم مهندس باشم. دوست دارم زندگی کنم. حوصله روضه شنیدن این و آن را هم ندارم. این را آن‌شب به پ گفتم. گفتم من خودم روضه‌خونم. گریه کن ندارم پ. خندیدیم. پ خوب است. دور است اما. همه آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام دور هستند. و حقیقت این است که خسته شده‌ام از بس که آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام جاهای دوری زندگی می‌کنند. دنیای اطرافم وسیع شده است و هرچه وسعت‌اش بیشتر، دوست‌اش کمتر. خسته شده‌ام از دوست‌های جدید پیدا کردن. بهتر است بگویم ترسیده شده‌ام که دوست جدیدی ببینم. هر وقت یک بنده خدایی هم پیدا می‌شود مدام با خودم می‌روم و می‌آیم که خب؛ حالا این یکی را کی و کجا از دست می‌دهم؟ کی می‌رود؟ چطور خداحافظی می‌کنیم؟ نتیجه‌اش این می‌شود که حوصله‌ی این‌طور روابط را ندارم. نمی‌توانم آدم‌ها را ببندم. فقط می‌توانم وقتی دارند می‌روند دونقطه پرانتز باز بچسبانم تنگ جملاتم برای طرف که یعنی واو چه خوب. درونم اما یکی دو نقطه پرانتز بسته‌طور نشسته است مدام. یک عالم کار دارم حوصله هیچ‌کدامشان اما پیوست‌شان نیست. سراغ‌شان نمی‌روم. بیشتر روزها نمی‌فهمم چطور می‌گذرد. فقط می‌فهمم که کشدار است. امروز میم آمد بالای سرم. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود می‌آید سروقت من و من هم می‌خندانم‌اش. به پ می‌گفتم آدمی‌زاد چیزی نمی‌فهمد. من هم خودم را. باور نکرد. گفت که اگر من این را بگویم باید برود بمیرد. خندیدیم. بعد گفتم دور از شوخی اما من خودم را نمی‌فهمم. نفهمیدم کی انقدر شکننده شدم. کی همه‌چیز انقدر از هم متلاشی شد؟ حرف و فکر و محیط‌م مستقل‌ از هم شده‌اند. حرفم همان است که میم می‌شنود؛ می‌خندد، دلش باز می‌شود و فکر می‌کند فانی‌ام! فکرم آن چیزی‌ست که اینجا می‌بافم به هم و مغز شما رو باهاش رنده می‌کنم. و محیطم اون‌چیزی که آقای رئیس از بالای آن هرم لعنتی فکر می‌کند من مهندس خوبی برایش هستم. برآیند این سه می‌شود آدمی که می‌فهمد یک تغییری این وسط رخ داده اما چند و چون‌اش را نمی‌فهمد. خسته شده‌ام انقدر برنامه ریخته‌ام و وانمود کرده‌ام همه‌چیز دارد روال عادی و خوب‌اش را طی می‌کند. این حجم عظیم محافظه‌کاری دیگر در توانم نیست و گاهی کنترلش از دستم خارج می‌شود. درست مثل امروز. یکهو وسط بررسی لوله‌های سیستم بازیابی حرارت کوره موج‌اش آمد سراغم. اولش خیلی آرام و دوستانه. بعد من شروع کردم به مبارزه چون می‌دانستم این هم یکی از بازی‌های جدید یکی از همان آدم‌های درونم است. بعدتر اما ادامه پیدا کرد و خب زورم نرسید. شروع کردم به پیدا کردن یک جایی برای استتار. که رسیدم به سرویس بهداشتی شرکت. هیچ چیزیم نبود. واقعا هم چیزیم نبود و خجالت‌آور بود. اما هیچ‌چیز نبودنش و خجالت‌آور بودنش کمکی به بندآمدنش نمی‌کرد. همین‌طور بیشتر و بیشتر شد تا خسته شدم و آمدم اینجا زل زدم به حاشیه مشکی کنار مانیتور و شروع کردم به وبلاگ نوشتن.

P. S: عنوان شعری‌ست از شهیار قنبری


نویسنده : افرا ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


نوشته است این روزها همه‌اش بدو بدو شده است. اینکه مدام در حال دویدن برای آماده کردن مدارک و پیدا کردن استاد و دانشگاه است. من؟ یک تکه سنگ آمد نشست درست وسط گلویم...


نویسنده : افرا ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


نیمه دوم سال به این فکر می‌کنم کاش کسی نره؛ نیمه اول سال به اینکه کاش کسی برگرده!


نویسنده : افرا ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


باقالی‌پلو و مخلفات، زبون سرخ‌پوستی مامانم برای منه! زنگ بزنه بگه شام باقالی‌پلو گذاشته؛ یعنی که برم. دل‌تنگمه. چرا نیستم؟

P. S: طبیعتا باقالی‌پلو با مرغ نه! از اون بدم میاد. شیف اسامه هم می‌دونه دیگه!


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:چرا من نمی‌رم سر کارم


به ویزای خواهرک زدودگی* خورده!

Clearance*


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال



 

نصف لیست لینکداینم رو فقط کاری می‌شناسم! غم‌انگیزه یا بیزینس ومن شدم یا هیچ‌کدوم؟


نویسنده : افرا ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:خودشناسی هفت صبح



 

چه بوی نم خوبی.


نویسنده : افرا ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


اگر بگویم امروز یک سال است که از آمدنم به این شرکت می‌گذرد خیلی بی‌ربط است، علت اصلی توضیحات آتی‌ای که می‌دهم اولش این بود؛ اما چون دیدم بی‌ربط است، می‌چسبانم‌‌اش به حرف پ که گفت خودمان را بنویسیم. البته فکر نکنم منظور دقیق‌اش اینی بود که من الان دارم می‌بافم، اما چون من یک مهندسم و خیلی دقیق، وظیفه خودم می‌دونم استدلالی برای علت نوشتن‌م رو کنم! استدلال مطقی‌م هم اینه که: پ گفت.

یک متر و شصت سانت قد دارم (این رو البته از دقیق بودنم فاکتور بگیریم فعلا!) حدودی میگم، یعنی بیست سانت از جانان کوتاه‌ترم. این بیست سانت هم تقریبی می‌گم، چطور حدس زدم بیست سانته؟ برمی‌گرده به استاد مقاومت مصالح‌مون که تلاش زیادی داشت مبنی بر اینکه بهمون حالی کنه باید بلد باشیم دقیق باشیم. برای اینکار هم تاکید میکرد نبینه یکی یه کولیس گرفتیم دست‌مون وسط بیابون و کارگاه و کارگرا مدام سایز می‌زنیم! اینکه باید ابزارمون پرکتیکال باشه. اصرار خاصی داشت اندازه بلد باشیم. تخمین بلد باشیم. وسط‌ش هم یهو می‌پرید به یکی و ازش می‌خواست جواب بده سیصد و بیست ضرب در دویست و نود چقدر میشه مثلا! که معمولا هم با یه چهره هنگ مواجه می‌شد. اونجاها بود که بهمون تخمین یاد داد. که کسی وسط کارگاه از ما ماشین‌حساب نمی‌خواد! جواب می‌خواد. متراژ می‌خواد. و خطابه‌ش رو اینطور تموم می‌کرد که ما مهندس‌ها باید نامبرمن و نامبرومن باشیم! این شد که در همین راستا بهمون یاد داد از همراه‌ترین ابزار یعنی وجب خودمون استفاده کنیم! یک کلاس شصت نفره همه وجب به هوا، خط‌کش به دست وجب‌هامون رو اندازه گرفتیم و من فهمیدم وجب بیست و یک سانتی دارم و اینکه اومدم دانشگاه که چرخ‌های صنعت رو من بچرخونم، نشون می‌داد رشدم متوقف شده و همین بیست و یک سانت همراه همیشگی‌م خواهد موند (امیدوارم البته) و تغییر نخواهد کرد. این شد که بعدها دیدم یک وجب از جانان کوتاه‌ترم و این یعنی حدودا بیست سانت. بله من الکی حرف نمی‌زنم. دلیل دارم!

از وزن و چاقی و لاغری که بگذریم (دیکتاتورطور) باید بگم خیلی رسمی لباس نمی‌پوشم. مانتو فرم ندارم و فکر نمی‌کنم روزی راضی بشم ازش استفاده کنم.

مهندسم. مهندس فلز. بعد از کار اگه شام نداشته باشیم به آشپزی می‌گذره. اگه هم داشته باشیم به کتاب خوندن. هفته‌ای یک بعدازظهر هم پدر و مادر نسبی و سببی. خیلی که زرنگ باشم سعی می‌کنم هر دو رو بگنجونم در یک بعدازظهر که خب هنوز به اون درجه از زرنگی نرسیدم و این اتفاق نیوفتاده!

پیاده راه رفتن رو خیلی دوست دارم، مخصوصا اگه کیف نداشته باشم. این رو گفتم یادم اومد لیست کنم چه چیزهایی دوست دارم: جانان. غذا خوردن. دوست دارم غذا رو خوب بخورم. غذای خوب بخورم. غذا رو بسط نمی‌دم چون لیست‌ش خارج‌ از توان الان (تاکید می‌کنم، الان) هست. غذای هواپیما رو اما باید فاکتور بگیرم. سیر هم باشم غذای هواپیما رو می‌خورم و دوست دارم. انواع سالاد بجز اندونزی. مسافرت. کیف چرم مشکی‌م. شلوار جین. ترکیب لباس‌های ملانژ با شلوار جین رو هم. ساعت تیسوت‌م. این آخری رو نخریدم هنوز، گرون بود و حتی مهندس بودنم هم نتونست کمکی بکنه که بخرمش! نامه، مخصوصا نامه کاغذی. تعطیلی. سعدی. کتابخونه شخصی. خوندن و نوشتن. کمد دیواری. نگاه کردن صفحه‌های عکاسی خارجی. طعم‌های شیرین. بابا.

و اما چیزهایی که دوست ندارم: کارمند هستم. کارمند بودن از این نظر برایم زجرآور شده است که مفهوم کار اونی نیست که باید. کار باید به تو بگه شکار نرو من غذا می‌آورم. پنبه نریس لباس را آماده بخر. از گرگ‌ها نترس برو زیر این سقفی که پول‌اش را من به تو می‌دهم. قبلاها مدام خدمت‌گزار بود. الان کسی شده انگار. شعار هم دارد: "باید عاشق کارت باشی". چه غلطا. مثلا همین وضعیت من. دو روز در هفته باید بروم وسط کویر ببینم کاگرها وسط جوشکاری نخوابیده باشند. بروم ببینم پیمانکار آیا واقعا st37 استفاده کرده و اگر رویت کنم st37مان شده st46شان توی برگه گزارش بازرسی بنویسم و به کارفرما ارائه دهم. همان چغولی خودمان. یعنی واقعا کارمان همین است که برویم وسط کویر ببینم پیمانکار همانگونه که در جلسات شیک و محترم و راستگو است، اینجا هم هست؟ (که خب گفتن ندارد که غالبا نیست). بعد امضا بزنیم و تمام. البته ما این کارها را هم به همین سادگی انجام نمی‌دهیم. در قبال همه این کارهای مهم و کلیدی، کارفرمای محترم به ما لقب ناظر کارشناس ارشد می‌دهد. به ما می‌گوید مشاور محترم و کاگرها به تقلید چیزی که شنیده‌اند می‌گویند خانم نظارت! همین می‌شود که مدام از خودم می‌پرسم یعنی من قرار است زندگی‌ام این‌طور بگذرد؟ این همه وجب متر کردم که به اینحا برسم؟ و خب بعدش برمی‌گردم شهر، رویکرد جدیدم که " انگولک کردن هرچیزی اساسا کار اشتباهی‌ست" را پیشرو قرار می‌دهم، جانان را می‌بینم و حالم خوش می‌شود و ادامه مهندسی فلزم را می‌گیرم! الان هم مطمئنم به مرز یاوه رسیده‌ام، خوابم هم می‌آید و باید تا ساعت بیست و یک و بیست دقیقه منتظر باشم تا هواپیما بیاید من را ببرد سر خانه و زندگی‌ام.


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


خواهرک دارد می‌رود. خواهرک دارد می‌رود و این یک جمله خبری غم‌گین است. هواپیماها دارند یکی دیگر از تکه‌ها را می‌برند. نمی‌خواهم بروم مراسم زمخت بدرقه! بخواهم روراست و آدم باشم هم باید بگویم هیچ استرس ویزا را ندارم. روی یک موج بی‌خیالی‌ام از صبح. دی‌شب را به غصه نگذراندم، بغل‌ش کردم، سفت. شانه‌اش را بوسیدم. شانه کسی را که ببوسم یعنی طرف برایم عزیز است. نه از آن عزیزهای معمولی، که خیلی عزیز است. خواهرک بلدم است. می‌داند آرامش خداحافظی دیشب هیچ هم همه‌چی آرومه من چقدر خوشحالم، نبود. که غوغا داشتم. بلدم است که بروز دادن نمی‌دانم. یکی از خلاهای بزرگ زندگی‌ام همیشه همین بوده که بلد نیستم شادی و غم را نشان دهم. شادی‌هایم به لبخند می‌گذرد غم‌هایم به لبخند. بعد از درون حس می‌کنم دارم جمع می‌شوم. حقیقت این است که داشتم به از دست دادن عادت می‌کردم. به خیالم داشتم یاد می‌گرفتم هرکسی را که می‌بینم حدس بزنم کجا و چطور از هم خداحافظی خواهیم کرد. خواهرک، فکرش را نکرده بودم اما. می‌دانستم خواهد رفت، نمی‌خواستم قبول کنم. الان که نشسته‌ام این‌ها را می‌بافم به هم، هواپیماها دارند خواهرک را می‌بلعند. من؟ من هیچ، من نگاه! غم دارد می‎بلعدم و کاری از دستم ساخته نیست.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


ناهید زنگ زده بود، شماره‌ش رو گم کرده بودم، اسم نداشت طبیعتا! صداش رو شناختم اما. ناهید بود. دراومد که: "بچه‌ها حل تمرین شروع شده، اگه می‌خواین بیاین". منم گفتم باشه، قطع کردم. درست همین‌جوری. بی‌دلیل. لابد الان فکر می‌کنه پیام رو رسونده. اما اونا که نمی‌رن. یعنی نمی‌دونن که بخوان برن. از وقتی این تماس عجیب و یهویی روزم رو شکاف داده، دارم فکر می‌کنم فکر کن طرف گوشی به دست می‌گفت: "من رسیدم، تو کجایی؟"، منم درمی‌اومدم که دارم میام. یا سر چهاراهم. یا اصلا؛ نمیام تو برو!


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


اگر خدا نسخه پینوکیو رو روی ما اجرا می‌کرد بدون شک من یه ورژن‌ش بودم وقتی دارم از هوش و قشنگی بچه رئیس می‌بافم به هم!


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


با این تعطیلی یک‌شنبه، حس غربی بودن دارم. ماگ فری شوگر کافی به دست‌!


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


من نمی‌دونم چرا هنوز خیلی‌ها یاد نگرفتن نباید تو تاکسی با موبایل صحبت کنن؟ ساعت شش و چهل دقیقه صبح داشتیم همه با هم "آخ که عشق حلیمه جادوی روزگاره" گوش می‌دادیم راننده بخاطر صحبت ایشون قطع‌ش کرد!


نویسنده : افرا ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


امروز زنی هستم از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان.


نویسنده : افرا ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


یه نویسنده‌ای هم بود حدود صد و پنجاه سال پیش کتابی نوشت که اسم‌ش، شده دغدغه امروز دنیا. امروز تولد صد و هشتاد و شش سالگی‌ایشون هست.

P. S.: لوگوی امروز گوگل


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:کتاب


یکی از سرگرمی‌های جدید و مهیج‌ام شده اینکه اتوکد باز کنم شکل‌های عجیب و من‌درآوردی بکشم اندازه یک بعدش رو حساب کنم بعد بشینم به صورت دستی با فرمول‌های هندسی اندازه باقی ابعاد رو محاسبه کنم بعد با اندازه‌هایی که خود نرم‌افزار می‌گیره چک کنم. بله!


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


گهی بر درد بی‌درمان بگریم
گهی بر حال بی‌سامان بخندم...

- سعدی

 


نویسنده : افرا ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


در راستای این بازی چالش آب یخ در گیرودار ریختن سطل سطل آب یخ روی سر بیل گیتس و جورج بوش و رضا صادقی و فلان و بهمان، یک نفر برداشته روی سرش سطل شن خالی کرده و گفته بود این حال کودکان فلسطینی، بعد از بمباران خانه‌هایشان است! و چه خوب حرکتی زده بود. اصلا دلم نمیخواهد بروم بالای منبر و این حرکت مخملیِ کارِ خوبِ دنیا را خراب کنم و موعظه بخوانم، عمیقا اما علاقه‌مندم یک سطل خاک بردارم بریزم روی سر تمام قدرت‌مدارانی (!) که دست‌شان می‌رسد کاری کنند و دست‌های لعنتی‌شان را روی هم گذاشته‌اند و خودشان را به خواب زده‌اند تا کودک از همه‌جا بی‌خبر وقت نکند حتی بفهمد این سطل یخ بازی چیست و چرا کشته می‌شود و صدای سوت بممممممب و تمام!


نویسنده : افرا ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:وصف حال


امروز زنی هستم ایستاده در خیال!


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


زمان زیادی از وقت من به بستن پنجره‌های تبلیغاتی‌ای که با کلیک روی صفحه اصلی زدم و خود به خود باز شدن، می‌گذره. هر کلیک گاهی به سه پنجره تبلیغاتی مطلقا پوچ می‌رسوندم. جوانی هستم که قصد دارم از این ورطه خلاص شوم. از طرفی هم قادر به ترک مونیتور و کلا وب‌گردی نیستم. چه کنم؟


نویسنده : افرا ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


کجا روم، که دلم پای‌بند مهر کسی‌ است
سفر کنید رفیقان، که من گرفتارم

-  سعدی


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


برگه ماموریت روی میزم است. با مامان صحبت نکرده‌ام هنوز. بحث‌های شرکت حول جاده‌های شلوغ آخر هفته می‌چرخد. خانم میم کلوچه آورده است. شال زرد رنگ بخرم. جانان شعر فرستاده. گوشی‌ام هنوز محدودیت تحریم دارد. میم بچه دوم‌اش را به دنیا آورده است. اسمایلی کلافه‌ام می‌کند. دلیوری غذای آقای رئیس را آورده است. گرمای هوا تمام نمی‌شود. این‌هایی را که مدام آدمک زرد می‌چسبانند تنگ نوشته‌هایشان که وقتی صفحه را باز می‌کنی شبیه دفتر نقاشی‌ست درک نمی‌کنم. میم وایبر کرده دوشنبه‌ها جمع شویم دور هم خوش بگذرانیم دو ساعت بعدازظهر را. کاش خدا درجه فر را کم کند. خانم ن هنوز نتوانسته بلیط را در ساعت مناسب حال من تهیه کند. باید برای الف یک کار درست و درمان بکنم اما نمی‌دانم چطور. گوشی زنگ می‌خورد. آقای آبدارچی یک سری زردآلوی خیلی خوش عطر و طعم از شهر‌شان آورده. شب‌های روشن می‌بینم. گوشی را ببرم یک کاری‌ش کنند بلکه درست شود. خانم ن عطرهای اضافه مغازه را آورده در شرکت حراج کرده. برای چندمین بار غصه مرد فیلم را دارم. امیدوارم قحطی بلیط بیاید. مهمان تازه رسیده آقای رئیس می‌گوید مادر خانم‌اش دوستش دارد لابد. آن‌هایی که رفته‌اند گفته‌اند خوش بحالمان که هفته‌ای یک‌بار دور هم‌ایم. خانم همکار برای سفر مادرش ارز می‌خرد. آقایان تدارکات شرکت تند تند همه عطرها را می‌خرند که بفروشند سود کنند. خانم خ رژیم کانادایی گرفته است. جواب تماس پ را ندادم. خدا کمک‌مان کند. دلم دوست دارد ح را ببینم. الان هم نمی‌دونم این نوشته را چطور به پایان ببرم که کسی بخواند و نگوید خب که چه؟ به ما چه که می‌گی؟ خب تهش اضافه می‌کنم که: اما تو چیز دیگری!


نویسنده : افرا ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم



 

می‌گم: ننه، تنهایی سونامیه.

ننه‌م می‌گه: "اللهم انی اسئلک نسل تنهایی رو از رو زمین بردار.

اگر ناراحتی قلبی ندارید این رو گوش کنید.


نویسنده : افرا ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:فیلم


قلبم درد می‌کند. هیچ نمی‌توانم از آرامش لحظاتم لذت ببرم. چیزی در دلم گلوله شده است. کاری از دستم ساخته نیست. نیست؟ هست. تا می‌توانم به اطرافیانم مظلومیت مردم فلسطین را حالی می‌کنم. بحث می‌کنم که مخالفت با اوضاع حاکم بر این سیستم را به پای غزه و لبنان ننویسند. که ربطی به هم ندارند. که اگر سیستم، مخالف این غده سرطانی‌ست از سر لج نیاییم بگوییم حق‌شان است می‌خواستند زمین‌هایشان را نفروشند. که همه‌مان می‌دانیم این‌ها چرت محض است. که فروش خانه و زمین فرق دارد با مالکیت خیابان و سرزمین و حق طرد کردن مردم از یک دیار. بچه‌ها اینجا منطق ندارند. بچه‌ها اینجا برخلاف تحصیلات بالایشان هیچ منطق ندارند. نه تنها منطق که درک هم ندارند تصور کنند عمق این فاجعه را که بچه‌ای شاهد جان دادن اطرافیان‌اش باشد. که زنی در خیابان راه برود و جوانک احمقی لیوان نوشیدنی‌اش را روی سر زن بپاشد تنها به این جرم که حجاب دارد، یعنی چه. زدن پدری جلو چشم پسرش چه فجیع است. که این‌ها درد است. درد همه‌مان است. نه فقط درد اسلام که به خداوندی خدا این درد بشریت است. درد همه آدم‌ها. مذهب کدام است. گور پدر تمام فرقه‌ها این‌ها آدم‌اند آخر. یکی بیاید به من بفهماند چه بر سرمان آمده است که تا این حد بی‌رگ شده‌ایم. کاری که از دستمان برنمی‌آید لااقل ننشینیم یک گوشه مثل کبک فرو رفته تا خرخره در برف نبینیم این مصیبت‌ها را. که بدتر از آن ببینیم و احساس خاصی نداشته باشیم که هیچ، بی‌تفاوت هم بنشینیم به نقد اعراب و اسلام و تهاجم فرهنگی و غارت و کوفت و زهرمار. بخدا این‌ها مجال‌شان الان نیست. قاطی نکنیم مسائل را باهم. و بفهمیم اسرائیل همچنان با فاصله زیاد، بزرگ‌ترین غده سرطانی جهان در قرن بیست و یکم است. محاصره‌ و بمباران غزه، ارتباطی با دفاع دولت اسرائیل از خود یا مبارزه با حماس یا دست‌یابی به صلح ندارد. استفاده‌ اسرائیل از سلاح‌های مرگ‌بار علیه فلسطینیان، بخشی از تلاش‌های چند دهه اسرائیل برای پاک‌سازی نژادی فلسطینیان بی‌دفاع است. دولت اسرائیل از جنگنده‌ها و کشتی‌های پیشرفته برای بمباران مردمی استفاده می‌کند که نه نیروی هوایی دارند، نه کشتی جنگی، نه سلاح سنگین، نه ارتش پیشرفته، نه فرمانده‌ نظامی حتی. بفهمیم این‌ها را. بفهمیم که اسرائیل نام این نبرد نابرابر را جنگ گذاشته‌ است. اما این جنگ نیست. کشتار است. دولت اسرائیل ادعا می‌کند که قصد "دفاع" از خود را دارد. خب بله. هر اشغال‌گری باید از خودش در برابر مردمی که به آن‌ها ظلم می‌کند محافظت کند. اما وقتی سرزمین دیگران را به زور اسلحه اشغال کرده‌اید، نمی‌توانید ادعا کنید که دارید از خودتان "دفاع" می‌کنید. اسم این دفاع نیست. هر اسم دیگری دوست دارید رویش بگذارید. اما نام‌اش دفاع نیست. نام‌اش از هر زاویه و منطق انسان‌دوستانه‌ای "نسل‌کشی" است و بس.

P. S: قطعیت این نوشته کاملا آگاهانه است. خشم در متن تعمدی است. خشم احتمالی در کامنت‌ها نیز به تبع همین انتخاب خواهد بود. اگر کسی هست که فکر می‌کند با این کلمات در حق شهروندان اسرائیلی ظلم روا داشته می‌شود می‌تواند به راحتی کانال را عوض کند.


نویسنده : افرا ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:وصف حال


یک لامپی اختراع کنیم کلید روشن/خاموش‌ش به جلد کتاب وابسته باشه. کتاب رو باز کنیم روشن بشه. کتاب رو ببندیم خاموش بشه بگیریم بخوابیم. یا اصلا خانم پیرزاد بیاد چراغ‌ها رو خاموش کنه.

P. S.: عنوان با فعل مثبت کتابی‌ست از خانم زویا پیرزاد


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


خوب نیستم. خوب نیستم هیچ. از صبح که توییت مرضیه را دیده‌ام پریشانم. پشت میز نشستنم نمی‌آید. کار کردنم نمی‌آید. زندگی تنگ شده است برایم. دلم می‌خواهد بروم یک جا یک دل سیر گریه کنم. هرچقدر که این دختر قوی و محکم و کلا خوب است من اما نفسم بالا نمی‌آید از صبح. دل باز کردن اینوریدر را هم ندارم بس که بعد مرضیه برایم خاکستری‌ست. لعنت. لعنت به این وضعیت.

لینک


نویسنده : افرا ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


تا سلام می‌کند خیلی هیجان‌انگیزطور می‌گوید بازی رو دیدی؟ من دیروز دو دور بدون بازوبند برای مادرم کرال پشت زدم. و روی بدون بازوبند تاکید می‌کند. برنده به انگلیسی چی میشه؟ میشه بیاین؟ استنلی نامرئی می‌شود رو تموم کردم. استنلی و چراغ جادو رو هم. امشب آدرینا میاد با هم شام بخوریم. لوبیاپلو. و یک ممممم آب‌دار می‌چسباند ته لوبیاپلو گفتن‌اش تا دل من را آب کند. موفق هم می‌شود. نه برای لوبیاپلو البته. برای لپ‌های نرم و لب‌های زیبایش که تصور به هم چسباندن‌شان موقع ممممم گفتن‌اش قند در دلم آب می‌کند. بله. من یک فرشته کوچک دوست‌داشتنی دارم که هدیه بزرگ زندگی‌مان شده است. دخترک ماه است. عطر قند دارد همیشه و خدا می‌داند چقدر بوییدن و بوسیدن‌اش انرژی تازه و حس خوب دارد. می‌پرسم می‌داند به نظرم زیباترین موجودی‌ست که خدا آفریده؟ می‌خندد. فقط می‌خندد. و خنده‌های شیرین‌اش وسوسه‌ام می‌کند مدام قلقلکش بدهم که نخند جدی می‌گم! و باز هم بخندد و دنیا را جای زیباتری کند برای زندگی.


نویسنده : افرا ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


اون صحنه ای که دژاگه هد زد و دروازه‌بان فرستاد کورنر، فردوسی پور گفت:
"چقدر خوبیم ما ..."
این خیلی حس خوب داشت! کنار خوب بودن‌اش آن "ما"ی انتهایی... حس خوب یک‌دسته شدن داشت!


نویسنده : افرا ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


صدای مامان و بابا زندگی‌ست. حتی اگر از پشت خط باشد.


نویسنده : افرا ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


فقط یک بازی نبود. طبیعتا همه مردم ما هم اهل تماشای نود دقیقه‌ای نبوده‌اند. نمونه‌اش هم خود من. اگر می‌بینیم همه با هم، یک بازی را دنبال می‌کنیم، دلیلش چیز دیگری است. وقتی که از بعضی خواسته‌های ساده -که البته خواسته هم اسم مناسبی نیست، حق بگوییم بهتر است. خواسته شاید بار معنایی به‌جا و نابه‌جا داشته باشد. حق اما حق است. حق بالذات تعلق دارد نه درخواست تعلق- هم محروم باشیم، وقتی جامعه‌مان به اقلیتی آسمانی و خوشبخت و اکثریتی زمینی و گرفتار،‌ تقسیم شده باشد. وقتی غم، امتیاز دارد و شاد بودن، نیازمند پاسخگویی و ارائه توضیح باشد. وقتی راه‌های ارتباطی‌مان با دنیا بسته و محدود شده باشد. وقتی از حداکثرهایمان به حد وسط و حداقل‌ها رسیده باشیم. وقتی تصویری که از ما در خاطره جهانی ثبت شده، گنگ و تاریک باشد. فوتبال دیگر فوتبال نیست. یک فرصت محدود است. فرصتی برای ایستادن در یک زمین مقابل همه دنیا. فوتبال تجربه ناب و ارزشمند برابری، هر چند به شکلی ناقص، است. فوتبال لحظه‌ای است که دنیا می‌تواند دوستت بدارد. حتی اگر به عنوان جذاب‌ترین مرد! همین بازی نود دقیقه‌ای تجربه امید است. تجربه لبخند زدن. برنده شدن در یک بازی، فرصت خندیدن و شاد بودن است. بدون نیاز به توجیه. حتی باختن در فوتبال هم، فرصتی برای غصه خوردن و اندوه است. اما نه غصه و اندوه دستوری، در تاریخی مشخص و با بخش‌نامه! همینطور است که مردم هم، منطقی برخورد می‌کنند. برای پیروزی دعا می‌کنند و وقتی هم نتیجه مطلوب نباشد، با لبخندی به نمایندگان‌شان "خسته نباشید" می‌گویند. که بدانیم همین که از نتیجه بازی با پنجمین تیم برتر دنیا ناراحت شده‌ایم یعنی برده‌ایم. این فوتبال، فوتبال نبود. این بازی پیام زنده ماندن مردم است. تجربه‌ای از امید است در لحظات سخت زندگی. که یاد بگیریم امید را زنده نگه داریم. امید در بزنگاه‌های دشوار است که می‌آید. در افق روشن که امیدی نیاز نیست هر چه هست یقین است و خوشی. امید که بیاید یعنی ته ته دل آدم هنوز خوش است...


نویسنده : افرا ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


زنگ می‌زند. وسط ساعات کاری. یکهویی. می‌گوید: "می‌دونستی گنج من‌ای؟". می‌خندم. می‌خندد. قطع می‌کنم.


نویسنده : افرا ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


از آن بغض‌های سربی بزرگ آمده است سر راه گلویم نشسته از وقتی مستند ضجه را دیدم. از صبح توی گوشم می‌پیچد: "خدا برات خوش کنه، خیلی دلم تنگه". قلبم مچاله شده است و غم دارد می‌بلعدم و کاری از دستم ساخته نیست. بروم. بروم به مامان زنگ بزنم. بخواهم با صدایش بغل‌م کند. بگویم دنیا بایستد.


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال



 

همینطوری دلم خواست که زیاد بنویسم اینجا. چرت و پرت. دلم خواست ببینم این تعهد را تا کجا نگه می‌دارم این من پیمان‌شکن!


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


یه کافه هم بزنیم بشه رفت اونجا گریه کرد. بی‌دلیل حتی. خیلی عادی. بعد هم بلند شیم جمع کنیم بریم. گریه کردن به سرخ‌پوستی چی می‌شه؟ برای اسم کافه می‌خوام! هوم؟


نویسنده : افرا ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت
بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت

از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد
در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت

رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!!
پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت

مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت
مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت

مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس
یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد
زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت

ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش
امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت

دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد
دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی... (   )رفت

- کاظم بهمنی


نویسنده : افرا ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال


میم نوشته بود دارد از غم بال در‌می‌آورد. من اما دارم از خشم. غول درونم بیدار شده است و هیچ‌چیز را نمی‌تواند بدون آسیب رها کند. می‌خواهد بزند زیر این میز سفید رنگ زشت و تمام ورق‌ها را ریز ریز کند. می‌خواهد با همین گوشی تلفن چنان بکوبد در این صفحه سفید مسخره که هم تلفن آسیب ببیند هم همین صفحه سفید مسخره. می‌خواهد خانم گ را خفه کند که مدام چرا رفتی، چرا رفتم، چرا رفت، نگذارد درست زیر گوش من. من می‌خواستم بروم. هنوز هم می‌خواهم بروم؛ گرچه آقای رئیس خیلی راحت و بدون اینکه از من پرسیده باشد نگذاشته بود بروم. من می‌خواستم بروم به آن بخش لعنتی و از روز اولی که پا در این شرکت لعنتی‌تر گذاشتم هدفم رسیدن به آن بخش بوده. خشم دارد من را از درون می‌درد و کاری از دستم برنمی‌آید. غول درونم دارد تهدیدم می‌کند. طوفان تهران را خورد غول درونم من را. ایکاش واقعا طوفان، دیروز تهران را خورده بود.

- تیتر از مولانا


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


به پیشنهاد جانان رفتیم کار یک گروه موسیقی را از نزدیک ببینیم. حیطه کارشان موسیقی متن دسته‌ای از فیلم‌های برگزیده تاریخ سینما از جمله God Father، Cinema Paradiso، Requiem for a Dream، Titanic، قیصر، رضا موتوری، دست‌های آلوده، سام و نرگس و مرسدس بود. بماند که قرار بود موسیقی فیلم‌های از کرخه تا راین و بوی پیراهن یوسف هم نواخته شود اما اعلام شد که آقای انتظامی؛ آقای مجید انتظامی اجازه نداده‌اند کارشان کاور شود! که خب نشد. نوازندگی‌شان خوب بود. سالن خوب بود، صدابرداری و نورپردازی هم. و یک ایده خوب‌شان نمایش صحنه‌های منتخب فیلم‌ها روی پرده حین اجرا بود. اوج کارشان هم از نظر ما اجرای موسیقی Titanic بود. برای این قطعه یکی از اعضای افتخاری‌شان هم‌نوایی با سوت اجرا کرد. در همین حد بگویم که حرف نداشت. از آن نواختن‌هایی که خوش‌ت می‌آید. که نمی‌خواهی تمام شود. بی‌وقفه؛ تمام قطعه را با گروه و سوت‌زنان ادامه داد. بدون خشکی لب، بدون خطا، بدون مکث. همان را نواخت و رفت.

ایستگاه خوب بود.

P. S.: تو اما از همه‌شان بهتر. بله!


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


دلتنگ بودم، از صبح که بیدار شده بودم دلتنگ بودم. انگار که قرار گذاشته باشم میم را ببینم اما بیدار شده باشم و دیده باشم که نیست. که تا نبود نبودنش 48 روز فاصله دارم. دوش گرفتم. صبحانه خوردیم. جانان را بوسیدم. گفت چقدر خوب است که صبح‌ها با دیدن من روز را شروع می‌کند. پرسید از چیزی ناراحت هستم؟ ناراحت بودم؟ نه دلتنگ بودم فقط. و این دلتنگی گاهی من را از درون میدرد و کاری از دستم بر نمی‌آید. تقویم جیبی‌ام گفته بود امروز تولد آن یکی میم است اما آنقدر دلتنگ میم بودم که حوصله تبریک گفتن هم نداشتم و نگفته‌ام. قصد هم ندارم که بگویم. آدم زنده کردن روابط مرده نیستم. نبوده‌ام هیچ‌وقت و فکر میکنم تقویم را بگذارم روی بیستم. الف یک دو نقطه دی فرستاده. زنگ زدم. خوشحال است و من برایش خوشحال‌تر. مامان زنگ زد کلی خبر داد. بابت هماهنگی‌های پنج‌شنبه پرسید. از جعبه‌ها تا چه کنم‌های عادی. آخرش بغض کرد که از وقتی رفته‌ام نمی‌داند چه کند. که مدام سردرگم است. که ایکاش بودم. نزدیک‌تر بودم. یادم به میم افتاد. که ایکاش بود. نزدیک‌تر بود. به مامان گفتم که فردا شب بیایند خانه ما تا پنج‌شنبه از آنجا همه با هم برویم. گفت که از خدایش است اما هماهنگ کردن بقیه از عهده‌اش برنمی‌آید و می‌شود من بقیه را قانع کنم؟ اطمینان دادم که فردا می‌رویم پیش‌شان و صحبت می‌کنیم. خانم س تلفنی مدل ماشینی که آگهی‌اش را صبح دیده می‌پرسد. خانم ن بلند بلند با آقای آبدارچی بحث می‌کند که چرا چای او را آخر از همه می‌برد و این کار چایی‌اش را سرد می‌کند و او چای را داغ دوست دارد. آقای رئیس دقت‌م را برای بچه‌ها مثال می‌زند. دقت دارم؟ نمی‌دانم فقط می‌دانم هشتاد و سه روز است که میم رفته است. که بهار تک‌تک لحظات قدم زدن با او را به خاطرم می‌آورد. درست می‌دانم در کدام قرارمان، کجا رفتیم، چه خوردیم و حتی لباس‌هایمان به تفصیل رنگ و مدل چطور بوده است. پ می‌گوید حافظه‌ام در حد بنز است! من نمی‌دانم دقیقا کجای بنز از آلیاژهای حافظه‌دار استفاده شده است اما به پ گفتم حافظه شفاف خیلی هم خوب نیست. که تلخ هم هست. مدام تمام جزئیات زنده می‌مانند. غصه می‌خوری چون دیدار آخر، بغل کردن‌های آخر و حتی طرز نگاه آخر در ذهن‌ت حک می‌شود. پ جواب داد که خب این یک قسمت کوچک زندگی است و الزاما زندگی همه‌اش خداحافظی نیست. سلام هم دارد. که می‌شود شیرینی سلام‌ها را حفظ کرد. ادامه ندادم. فکر می‌کنم از اول‌ش هم نباید شروع می‌کردم! جانان اس‌ام‌اس زده: "آشوبم آرامشم تویی". جواب دادم: "جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش، گر در آیینه ببینی برود دل ز برت". خوشحال شده بود و زنگ زد که بگوید تصور ناراحت بودنم، مشوشش می‌کند. بهش اطمینان دادم که حالم خوب است و قرار عصرانه‌مان سر جایش است. بعد فکر کردم آدم خوشبختی هستم که جانان را دارم. که نفس‌هایش محیط زندگی‌ام را نرم کرده است. که آرام جان است حقیقتا. بعدتر ز پیام داد. نوشته بود دارند سه‌تایی می‌شوند. روزم را ساخت. هنوز هم از تصور چهره شیرین و ظاهر الانش قند توی دلم آب می‌شود. برایش کلی آرزوی خوب دارم. عمیقا از خدا خواستم برایش سلامتی و عشق بنویسد و پنجره را باز کردم تا موج خوشحالی‌ام برود بنشیند روی گونه‌اش.


نویسنده : افرا ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال


آدم خوشبختی هستم. آدم خوشبختی هستم که خدای مهربانی دارد. آدم خوشبختی هستم که از سلامت روح و جسم برخوردار است. آدم خوشبختی هستم که یار جانی دارد که نفس‌هایش تسبیح زندگی‌ست. آدم خوشبختی هستم که اشتهای خوبی دارد و از نعمت شیرین خوردن بی حد و مرز خوراکی‌ها منع نشده است. آدم خوشبختی هستم که مامان و بابا را دارد. آدم خوشبختی هستم که شب‌های "هزار و یک شب" را دارد. حتی اگر شبی نیم ساعت! آدم خوشبختی هستم که تکیه‌گاه‌های محکمی در زندگی دارد. آدم خوشبختی هستم که رویاپردازی‌هایش انتهایی ندارد. آدم خوشبختی هستم که دوستان جانی دارد؛ گیرم که خیلی‌هایشان را نمی‌بیند و خیلی‌هایشان دورند حتی! آدم خوشبختی هستم که خاله‌ی یک فرشته دوست‌داشتنی شده است. آدم خوشبختی هستم که خواب شبانه‌ی راحت دارد. آدم خوشبختی هستم که قدرت فوق‌العاده‌ای در فهم و یادگیری دارد. آدم خوشبختی هستم که می‌تواند تا هر کجا دلش خواست پیاده‌روی کند. آمده بودم بنویسم آدم خوشبختی هستم که خانم ه امروز صبح یک دسته گل نرگس خوشبو، به او هدیه داده است. دایره خوشبختی‌ام اما وسیع‌تر از این حرف‌ها است! :)


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:وصف حال


من مطمئنم یه روز خوب میاد. یه روز که صبح‌ش با صدای پرنده‌ها بیدار می‌شیم. یا نم‌نم بارون مثلا، نه با الارم گوشی‌هامون! یه روز که عجله و حرص توش نیست. یه روز که پر از آرامش باشه و آرامش.

یه روز خوب میاد. یه روز که تو برای صبحونه نیمرو درست می‌کنی و نمیگی "صبحونه نمی‌خورم. اشتها ندارم. هر روز تخم مرغ نخوریم ضرر داره، نمیشه صبحونه نخورم؟"!  یه روز خوب که که واقعا دیگه تخم مرغ زیاد ضرر نداره.

یه روز خوب میاد. یه روز که وقت کم نمیاد. یه روز که ترافیک نیست. شلوغی مترو نیست. یه روز که فرصت میشه هم ناخن‌هامو لاک بزنم هم شیرینی درست کنیم، هم پیانو تمرین کنم و تکلیف‌هایی که بهم دادی خوب اجرا کنم، هم فیلم ببینیم، هم با همدیگه بریم دشت‌های سرسبز اطراف پیاده‌روی، دوچرخه‌سواری هم خوبه البته.

توو همون روز خوب ما یه خونه داریم که چوبیه و یه آشپزخونه داره که پنجره‌ش با شمع‌دونی‌های زیبایی رو به باغ باز میشه. ظرفشویی هم زیر همین پنجره‌ست البته. من حال خوبی دارم و بعد از دوش صبحگاهی و صبحونه مفصل می‌رم تو ایوون خونه و همینطور که هوای خنک صبحگاهی میپیچه بین موهام تو رو میبینم که داری باغچه رو مرتب میکنی و گل و سبزیجات جدید میکاری! یا نجاری میکنی مثلا. و من مدام تو دلم میگم امروز چقدر دوست‌ترت دارم! :) و بخاطر وجودت خدارو شکر می‌کنم زیاد...

یه روز خوب میاد. یه روز که سه ضلع یه اتاق بزرگ، کتابخونه چوب گردو داشته باشیم. یه کتابخونه دم‌دستی هم زیر کانتر آشپزخونه! اون دیوار چهارم خط بالا هم از سنگ‌های درشت ساخته شده باشه. سنگ واقعی نه سنگ نما!

یه روز خوب میاد. یه روز که دوباره همه دور هم جمع بشیم. یه روز که نگرانی از دست دادن نداشته باشیم. نگرانی خداحافظی وجود نداشته باشه. رفتن نباشه. یه روز پر از موندن و ثبات!

یه روز خوب میاد. یه روز که محل زندگی‌مون پر از آرامش و امنیت باشه. یه روز که تو به آرزوی رهبر ارکستر شدنت برسی و من تو جایگاه اختصاصی‌م بمیرم از شوق دیدنت روی سن. یه روز که فارغ از همه چی، شروع کنم به نوشتن و بزرگ‌ترین دغدغه‌م چاپ کتاب جدیدم باشه. یه روز که یه کلاس پر از فرشته‌های کوچیکی داشته باشم که با هم شعر و داستان بخونیم.

یه روز خوب میاد. یه روز که من فقط حرفش رو نمی‌زنم. یه روز که واقعا خوبه. که واقعا خوبیم. که همه چی واقعا خوبه. یه روز که پر از آرمشه. من مطمئنم که یه روز خوب میاد. ایمان دارم...


نویسنده : افرا ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم ¡تگ های این مطلب:وصف حال



 

دیشب تمام راه شرکت تا خانه را برای دختری گریه کردم که دو دقیقه در مترو دیده بودم. همراه مادرش بود. مادر مدام می‌گفت چرا دختر خودش را حرص می‌دهد و اینکه ولشان کند. ببیند چقدر صورتش خراب شده است. چه فایده دارد. به دختر پیشنهاد میداد با پدرش برود مدرکش را بگیرد و بچسبد به درسش. چهره خسته و ناامید دخترک هنوز در خاطرم مانده. قسمت دردناک ماجرا این بود که نمی‌توانستم برای مامان توضیح بدهم غم دختری خسته که تنها چند دقیقه در مترو دیده بودم تا چقدر عمیق بوده است برایم! فقط دلم می‌خواست بغلش کنم. دست بکشم روی گونه‌اش بگویم غصه نخور. درست می‌شود. گفتن ندارد که نگفتم.


نویسنده : افرا ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:وصف حال


روزهایی که گذشت سرشار از فکرهای در هم و بر هم، فکرهای همه کس و همه جا بود! از آن فکرها که درد دارند؛ چون هیچ جوری نمی‌فهمی ربط اولی به دومی کجاست و چرا وقتی وسط یک فکر دست و پا می‌زنی، آن یکی بی‌رحمانه‌تر راهش را باز می‌کند...
همیشه وقتی اینجور حالت‌هایی پیش می‌آید، زیاد دست و پا می‌زنم تا اینکه بالاخره یک روز نفس زنان ول می‌کنم همه چیز را و می‌روم پی‌ کارم! بعد، سه چهار روز بعد، از یک اتفاق ساده، معجزه‌وار دری باز می‌شود که همه چیز را به همه چیز پیوند می‌دهد! همان طور معجزه‌وار!

اتفاق ساده چند شب پیش رخ داد! با اصرار بی‌مورد و بی‌دلیل دوستی، برای ملاقات به بهانه پرسیدن احوالی! اما چیزی که در پس آن چهره نشان داد، همان اتفاق معجزه‌وار بود برای نجات من از این آوارگی فکری که نه فقط دردهای روزهای اخیر را کم کرد که مثل کلیدی بود برای رمز‌گشایی یک سری ماجراهای گذشته، دور و نزدیک!

دردسرتان ندهم! چیزهایی که در کمتر از یک دقیقه روشن شد، هضمش بیش از اینها زمان می‌برد! بیانش هم همینطور! اما آن چیزی که مثل چراغ چشمک زن این دو سه روز لحظه‌ای از جلوی چشمم کنار نمی‌رود، مهر خاتمه‌ای است بر روابطی که زمانی - هر کدام در زمان خودش- "‌ترین" بود و طبیعتاً امروز دیگر نه! اینکه بشود بدون اندوه به کسی، جایی، چیزی، خاطره‌ای نگاه کرد و بدون تپش قلب به یاد آورد که دیگر تمام شد، زمانش سپری شد در واقع! اینکه نه خودت را سرزنش کنی به خاطر آنچه در روابطت رخ داده و نه دیگران را! اینکه بفهمی آدم‌ها از زندگی هم عبور می‌کنند برای اینکه در برهه‌ای، چیزی به خودشان یا به دیگری اضافه کنند و هر چقدر این برهه خوشایند باشد، لزوما به آن معنا نیست که ادامه مسیر زندگیشان با هم در کنار هم خوشایند است و بس! اینکه انقدر سرزنش نکنی خودت را که چرا اشتیاقی به دیدار فلانی و معاشرت با بهمانی نیست که پنج سال، ده سال از زندگیت را شب و روز با او بوده‌ای! و اینکه خیلی چیزها را حتی دیگر به یاد نیاوری...!

و اینکه امروز اگر در رابطه‌ای رو به پایانم، یا در اوج رابطه‌ای خوشایند با یک عزیز جانی، هر دو ممکن است تمام ‌شود روزی، چه بخواهم و چه نه! آنچه - یا آنکه- تعیین می‌کند کی و کجا، درونی‌تر از این من رویی است! این من که شدید دست و پا می‌زند و با هر تقلایی بیشتر فرو می‌رود! این من، باید یاد بگیرد فراتر از امروز به وقایع، به آدم‌ها نگاه کند؛ فراتر از امروز و حالا! این من حالا حالاها باید بیاموزد! باید شجاع باشد! و صبر بداند!


نویسنده : افرا ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:وصف حال