با اطمینان و خیلی جدی حرف می‌زد: "وقتی بارون می‌یاد تو چترت رو باز می‌کنی. درسته؟ چون می‌خوای خیس نشی."

شانه‌ام را تکان دادم.

"حالا فکرش رو بکن وقتی ساعت‌های زیادی داری پیاده می‌ری، ممکنه بارون تموم شده باشه ولی تو هنوز نگران باشی که خیش بشی، یا اون‌قدر تو فکر خودت غرق شده باشی که متوجه نشی دیگه احتیاجی به اون چتر نداری. تو الان با چتر باز بالای سرت اینجا هستی ولی دیگه بارونی وجود نداره. بدون چترت دیگه خیس نمی‌شی و اگه به موقع نبندیش، نور خورشید و آسمون صاف رو از دست می‌دی."

- چتر تابستان، لیزا گراف، ترجمه نیلوفر نیکزاد

اگر شرایط‌ش رو دارید، لذت خوندن این کتاب رو از دست ندید.


نویسنده : افرا ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:کتاب


گفتم: "بذار بهت بگم. قبل از اینکه از الوینا بدت بیاد، یه فرصت دیگه بهش بده."

"برای چی؟"

"چون فکر می‌کنم یه مشکلی داره."

"چه جور مشکلی؟"

"فکر کنم عصبانیه."

سرش را بالا آورد تا چشم‌هایش درست جلوی چشم‌های من قرار گرفت.

"از چی عصبانیه؟ از اون پسره؟"

گفتم: "نمی‌دونم، شاید اون پسره. شاید یه چیز دیگه. شایدم فقط داره درد و رنج‌هاش زیاد می‌شه."

" درد و رنج‌هاش زیاد می‌شه؟ این دیگه یعنی چی؟"

"این وضعیت موقعی پیش میاد که یه بچه کوچیک تبدیل به یه بچه‌ی بزرگ می‌شه. این حالت بعضی وقتا آدمو اذیت می‌کنه."

 

+ دختر ستاره‌ای همیشه عاشق، جری اسپینلی، ترجمه فریده اشرفی


نویسنده : افرا ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:کتاب


"می‌توانی روی خاطره‌ها سرپوش بگذاری، یا چه می‌دانم، سرکوبشان کنی، ولی نمی‌توانی تاریخی را که این خاطرات را شکل داده پاک کنی." سارا مستقیم به چشم‌های او نگاه می‌کرد. "هرچی باشد، این یادت بماند. تاریخ را نه می‌شود پاک کرد نه عوض. مثل این است که بخواهی خودت را نابود کنی."

- سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش، هاروکی موراکامی، ترجمه امیرمهدی حقیقت


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:کتاب


"باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن‌قدر که اشک‌ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد."

-  من او را دوست داشتم، آنا گاوالدا، الهام دارچینیان


نویسنده : افرا ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:کتاب


"چشمان تو، چنان زلال و صاف است که گویی آب روی آیینه ریخته‌اند، آدم در وحله اول متوجه این زیبایی می‌شود. من که نگاه شرم‌ناک تو را، به اولین دفعه، چند سال قبل دیدم، قلبم هری ریخت تو. چنان حالی شدم که لذت و کیف‌اش را یاد دارم. خیلی‌ها هستند وقتی کسی را دوست می‌دارند اگر مدتی نبیند، از یاد فراموش می‌کنند ولی من طور دیگر هستم، وقتی مدت درازی تو را نبینم، زیبایی تو در پرده‌‌ی مه قرار می‌گیرد، غمگینی من هزار برابر، می‌شود، قشنگی تو ده هزار بار."...

-  طاهره، طاهره‌ی عزیزم/ نامه‌های غلامحسین ساعدی به طاهره کوزه‌گرانی/ نشر مشکی


نویسنده : افرا ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:کتاب



.

آرامم
شکل تورهای کتان لباس‌های خواب
شکل یک آباژور کم نور
در سالنی متروک

آرامم
شکل چمدان لباس‌های زمستانی
شکل یک رومیزی که هزاربار
در ماشین لباس‌‌شویی شسته شده 
روی بند خشک شده
روی میز پهن شده

آرامم
شکل مدادهای سفید مدادرنگی‌ها

آرامم
و به اشک‌هایم کاری ندارم

برای سنگ‌ها / سارا محمدی اردهالی


نویسنده : افرا ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤
تگ های این مطلب:کتاب


کتاب‌های پر فروش سال نود و سه را با سی درصد تخفیف تا نوزدهم اسفند از تاچارا بخرید.


نویسنده : افرا ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:کتاب


"با گذشت سال‌ها آنچه را که مادرم درباره زندگی یک زن به من می‌گفت و مرا در آن موقع می‌رنجاند به نظرم درست می‌آید و حق را به او می‌دهم. می‌گفت یک زن هرگر نباید وقت داشته باشد. باید دائم کارکند و گرنه به محض اینکه بی‌کار شود فوراً به عشق فکر خواهد کرد."

دفترچه ممنوع، آلبادسس په‌دس، ترجمه بهمن فرزانه


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


"او گفت: خانم، میرلا هرگز نمی‌تواند خیلی خوشبخت باشد چون دختر فهمیده‌ای است"

دفترچه ممنوع، آلبادسس په‌دس، ترجمه بهمن فرزانه


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


"با آنکه همیشه درک ریکاردو آن قدر برایم آسان است ولی هرگز نتوانسته‌ام اخلاق میرلا را بفهمم. گاهی فکر می‌کنم اگر دخترم نبود اصلاً قادر نبودم او را دوست داشته باشم. او تنها به زندگی کردن و به محبوب بودن، چنان که من در سن او بودم راضی نیست. شاید برای اینکه تحصیل در دوره من برای دخترها با حالا فرق داشت. من هرگز فکر نکرده بودم وکیل دادگستری بشوم. ادبیات، موسیقی و تاریخ هنر می‌خواندم. در زندگی فقط آنچه را که زیبا و دوست‌داشتنی بود به من می‌آموختند، میرلا حقوق می‌خواند و همه‌چیز را می‌داند. من بعد از سال‌ها توانستم بر ضعف خود نسبت به کتاب پیروز شوم. درحالیکه او از کتاب نیرو می‌گیرد و همین نیرو است که بین ما فاصله می‌اندازد."

دفترچه ممنوع، آلبادسس په‌دس، ترجمه بهمن فرزانه


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


"انسان معمولا دو چیز را با خود به رختخواب می‌برد که زندگی را برای خود دل‌انگیزتر کند. یکی از این دو، کتاب است."

- این‌سو و آن‌سوی متن / کارگاه داستان‌نویسی عباس معروفی


نویسنده : افرا ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب ¡تگ های این مطلب:وصف حال


«و من به پرتغالی‌ام فکر می‌کردم. به قهقه‌هایش، به نحوه حرف زدنش. حتی زنجره‌های بیرون از "خرت خرت" ریشش تقلید می‌کردند. نمی‌توانستم از فکر کردن به او دست بردارم. دیگر به راستی می‌دانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بی‌هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل آدم را در هم می‌شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد بدون آن‌که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد. دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می‌گذارد و انسان حتی قدرت آن را ندارد که سرش را روی بالش حرکت دهد.»

 

درخت زیبای من/ ژوزه مائورو ده واسکونسلوس/ ترجمه قاسم صنعوی


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


ایز تایپینگ پشت ایز تایپینگ می‌اومد. پ داشت از ویژگی‌های مثبتی که "او" باید داشته باشه می‌پرسید. از معیارها و اولویت‌بندی رفتارها. اینکه دست و دلبازی جلوتر است یا استقلال شخصیتی. تحصیلات مهم است یا درجه اجتماعی. چاق باشه چی؟ چقدر کوتاه باشه میشه با قضیه کنار اومد؟ من کوکو دوست داشته باشم اون قرمه‌سبزی مشکل‌ساز نیست؟ نکنه از آبی خوش‌ش نیاد همه‌ش نارنجی! من اما نظری نداشتم بهش بدم. یعنی نشد جمله‌بندی خوبی که بتونه ارتباط معناداری بین سوال‌ها و اون‌چیزی که خودم باهاش رفتم جلو پیدا کنم. خیلی سعی کردم جمله‌هام رو مرتب کنم. دلم خواست به پ بگم درخت زیبای من رو بخونه. هرموقع این کتاب رو خوند، وقتی که داشت "براش" تعریف می‌کرد از اینکه گریه کنه احساس حماقت و خجالت بهش دست نداد مطمئن باشه بخش زیادی از راه رو رفته. که وقتی داری از زه‌زه میگی و حس می‌کنی خطوط دارن دو سه‌تایی و مات می‌شن دستپاچه نشی. که تند تند پلک نزنی بخوای نریزه. که نبینه یه وقت. که خودش بی‌هیچ حرفی انگشت شست‌ش رو بکشه روی گونه‌ت تو رو بکشه سمت خودش بگه: "هیچ می‌دونی خوش به حال من؟". گفتن ندارد این‌ها را به پ نگفتم. تحصیلات خیلی مهمه، تحصیلات خیلی مهمه گویان گفتم که بعدا در این مورد صحبت می‌کنیم!


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:کتاب


مردم به دو دسته خیلی نامساوی تقسیم می‌شوند: عوام و خواص. نسبت این دو با هم، نسبت نود و نه به یک است. یعنی از هر صد نفر، نود و نه نفر عوامند - عین خودمان - و یک نفر خواص است، و هیچ آدم عاقلی نود و نه را نمی‌گذارد، یک را بردارد. پس خواص را در شمار هیچ‌یک از اعضای خود به حساب نیاورید و در صورت لزوم، فقط به جلب رضایت عوام فکر کنید، چرا که:

اولاً: جلب رضایت عوام، بسیار آسان‌تر از خواص است.

ثانیاً: رضایت عوام را فله‌ای می‌شود جلب کرد ولی خواص را یکی-یکی. آن هم اگر بشود.

ثالثاً: عقل عوام به چشمشان است ولی عقل خواص هرکدام یک جایشان است که با زحمت هم نمی‌توان جایش را پیدا کرد.
و از همه این‌ها مهم‌تر، در انتخابات و رای‌گیری، سنگ خواص و عوام یک اندازه است. سنگ آدم خواص که بیش‌تر یا درشت‌تر از آدم عوام نیست. پس آدم باید مغز خر خورده باشد که خواص را با همه‌ی مشکلاتشان جدی بگیرد.

خلاصه این‌که؛ این عوامند که سرنوشت و تقدیر خواص را رقم می‌زنند. پس خود خواص را نباید جدی گرفت، اما خطر خواص را چرا. خیلی باید مراقب بود. این خواص، موجودات پلید و ناشناخته‌ای هستند که اگر ازشان غافل شوید، کار دستتان می‌دهند.
عوام هزارتایش کم است و خواص یک دانه‌اش زیاد است. اگر توانستید سرشان را زیر آب بکنید وگرنه لااقل مراقب باشید یکی‌شان دو تا نشود.

-  دموکراسی یا دموقراضه، سیدمهدی شجاعی


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


سرزمین غریبی بود. سرزمین غریبی بود. "اومیاسیاکو" مرا به آنجا دعوت کرده بود. اومیاسیاکو نمی‌توانست مرا به سرزمینی دعوت کند که هیچکس از وجود آن آگاه نباشد، هیچ اطلسی آن را نشان ندهد، و هیچ رادیو یا تلویزیونی اخبار مربوط به آن را در سراسر جهان پخش نکند. من می‌بایستی پیش از این‌ها، عکس رئیس جمهور یا پادشاه میهن اومیاسیاکو را در روزنامه دیده باشم. من، می‌بایست از اوضاع اقتصادی و سیاسی میهن اومیاسیاکو خبرهایی داشته باشم- حتی خبرهایی نه عین واقع.

مرز داشت. میهن اومیاسیاکو مرز داشت؛ و مرزبان. قطاری مسافران را در مرز میهن اومیاسیاکو پیاده می‌کرد- گرچه در قطاری که مرا به آن سرزمین می‌برد، هیچ مسافر دیگری وجود نداشت. و من، لوکوموتیو را هم ندیدم؛ مأموران ایستگاه آخر را هم ندیدم؛ میوه‌فروشان عجول را هم ندیدم – که معمولاً پای کوپه‌ها سربلند می‌کنند و سبد میوه‌هایشان را بالا می‌گیرند و نشان می‌دهند...

چه وحشت‌آور است که انسان، در سرزمینی ناشناس، از قطاری پیاده شود که در آن قطار، هیچ مسافر دیگری وجود ندارد...

رونوشت، بدون اصل / نادر ابراهیمی


نویسنده : افرا ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


یه نویسنده‌ای هم بود حدود صد و پنجاه سال پیش کتابی نوشت که اسم‌ش، شده دغدغه امروز دنیا. امروز تولد صد و هشتاد و شش سالگی‌ایشون هست.

P. S.: لوگوی امروز گوگل


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:وصف حال ¡تگ های این مطلب:کتاب


"همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها"ی رضا قاسمی رو خوندم و دوست نداشتم!


نویسنده : افرا ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


«مادر به دبورا اطمینان داد که او را بابت چیزی سرزنش نمی‌کند. هیچ‌چیز. از حسادت چند سال قبل خودش چیزی به دبورا نگفت. فقط گفت بابت اتفاقی که افتاده متاسف است؛ گفت که این اتفاق برای خانواده آن‌ها هم غم‌انگیز و وحشتناک است. مادر به دبورا نگفت که چند هفته بعد از عروسی کاکو پراناب، وقتی که من توی جلسه‌ی دخترهای پیشاهنگ بودم و پدر سر کار بود، تمام کشوها و قوطی‌های خانه را دنبال سنجاق‌قفلی زیر و رو کرده بود. سنجاق‌قفلی‌های دستبندهاش را هم باز کرده بود. همه سنجاق‌ها را یکی‌یکی به ساری‌اش زده بود - لایه‌ی رویی ساری به لایه‌ی زیری- که هیچ‌کس نتواند لباس را از تنش درآورد. بعد، از آشپزخانه یک قوطی گاز فندک و یک قوطی کبریت برداشته بود و رفته بود بیرون توی حیاط پشتی. هوا سرد بود. برگ‌های باغچه باید شن‌کش می‌شدند. روی ساری‌اش یک بارانی بنفش روشن پوشیده بود، و به چشم همسایه‌ها قاعدتاً اینطور می‌آمد که برای هواخوری آمده بیرون. بارانی‌اش را کنار زد، سر قوطی گاز فندک را برداشت و روی خودش خالی کرد. بعد دکمه‌های بارانی را بست و کمربندش را محکم کرد. رفت طرف سطل زباله‌ی پشت خانه و قوطی گاز را دور انداخت. برگشت وسط حیاط. قوطی کبریت توی جیب بارانی‌اش بود. یک ساعتی همان‌جا ایستاد. به خانه‌مان نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد به خودش جرئت بدهد کبریت بزند. کسی که نجاتش داد نه من بودم نه پدر. همسایه‌ی دیوار به دیوارمان، خانم هالکامب، بود که مادرم با او فقط سلام و علیک داشت. خانم هالکامب که آمده بود بیرون برگ‌های حیاطش را شن‌کش کند، مادر را صدا زد و گفت "چه غروب قشنگی!" گفت "می‌بینم مدتی است این‌جا ایستاده‌ای غروب را تماشا می‌کنی." مادرم سر تکان داد و برگشت توی خانه. سرشب، وقتی من و پدر به خانه برگشتیم او توی آشپزخانه داشت برای شام ما برنج می‌پخت، انگار یک شب عادی مثل شب‌های دیگر باشد.

مادرم هیچ‌کدامِ این‌ها را به دبورا نگفت. به من گفت؛ بعد از اینکه مردی که دوست داشتم با من ازدواج کند دلم را شکست و رهایم کرد.»

-  خاک غریب، جومپا لاهیری، ترجمه امیرمهدی حقیقت


نویسنده : افرا ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


لئو، من دائماً در مورد شما فکر می‌کنم. شما چند میلی‌متر مکعب از مغز بزرگ مرا (یا مغز کوچک، یا هیپوفیز، دقیقاً نمی‌دانم کدام بخش از مغز انسان به چنین مسائلی مربوط می‌شود) تصاحب کرده‌اید. شما در کمال موفقیت در آن‌جا خیمه زده‌اید. نمی‌دانم آیا شما طوری هستید که می‌نویسید. اما حتی بخشی از این شخصیت هم بسیار خاص است. سطور شما و قافیه‌ای که من خود به آن‌ها می‌بخشم، قدرت تصور یک چنین مردی در واقعیت را به من می‌دهد. شما همیشه در مورد امی خیالی خود نوشته‌اید. احتمالاً من کم‌تر آمادگی آن را دارم که برای درازمدت فقط تصوری از مردی که این‌گونه برایم خوشایند است داشته باشم. او باید از گوشت و پوست و خون تشکیل شده باشد و بتواند با من رو در رو شود. ما هنوز به آن مرحله نرسیده‌ایم. اما حس من می‌گوید که با نوشتن می‌توانیم به زمان رو در رویی نزدیک‌تر شویم، تا این‌که بالاخره روزی روبه‌روی هم قرار بگیریم.

- مفید در برابر باد شمالی، دانیل گلاتائور، ترجمه شهلا پیام


نویسنده : افرا ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


برایم مهم نیست شما چه شکلی هستید. من عاشق کلمات شما شده‌ام. شما می‌توانید هر چه می‌خواهید بنویسید، شما می‌توانید سخت‌گیری کنید. من همه را دوست دارم.

- مفید در برابر باد شمالی، دانیل گلاتائور، ترجمه شهلا پیام


نویسنده : افرا ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


چقدر و چند ازین پرنده‌ها بغل‌ات داری بپروازان همه را من آمده‌ام
آماده‌ام
از آسمان کاغذ خالی می‌بارد آغشته کردی آغشته مرا به خونِ خود بپروازان حالا
کاشکاش آمد کلاغ‌های جهان نیستند و آسمان می‌باراند روحِ تو را بر روی من
چقدر و چند ببینم و هیچ‌گاه سیر نشوم
می‌آمده‌ا‌ی انگار با غنچه‌ها از گوش‌هایت هرچه با چشم‌هایم تو را بخورم سیر نمی‌شوم
بسیرانم
بگو بپرانَنَدم و دور خود دور تو چرخانَنَدم و دامن‌هایت را بتکان بریزانم من میوه‌هایم را
که پیش‌ مرگ تو باشم که بوی گردن آهو را بپیچانم به جانم که پیش پیش‌مرگ تو باشم
ب‌ی شکسته با الفِ قد تو می‌رقصد حالا همه کلمه آن تو میان من بالای ما
چقدر و چند ازین چیزها بغل‌ات داری چقدر و چند
به خودت او گفتی مرا به او در خیال‌اش بِغلتان که خواب‌اش با خواب‌ام آید
حرامیانِ رؤیاهایم را بیدار کن که دروازه‌های زمان باز شده زن و زمان و زبان همسفر
و شهر را خبر نکن که جنون‌اش بر سطح سنگ می‌ساید جنونِ من نگرانی است
مرا به روی انگشت‌ات بچرخان بچرخانم بچرخانممان که هر دو بیماریم
به کجا که برگردی کجا آن کجاست کجا هم نیست
در نهاد زن و شادی‌ی او اوییدن
به گردنِ خود ببوسانم از کجاهایم به ساحل آمده‌ام حتا هنوز هم غرق طراوتِ نام‌ات
یارم نباش، خودت باشم خودم باش خود پیش مرگِ تو بودن
خبر کن موسیقی را که گره‌های انگشتان‌ات به ماه گره خورده‌اند
که ناخن‌ات هلال ماه شده چیزی نیست هلالِ ماه در شب واحد بودی چیزی نیست
مرا به سوی خود بتابان بچین، رسیده و نرسیده بچین و پنجره را باز کن
جهان به سوی جهان است ببیندت حالا بچین‌ام
برو به هوا، به هوای این‌که من از پشتِ پا نگران‌ات شوم
و آمدی که بیایی بیا و چنگ‌وار منحنی‌ام را بگیر و باز بغل کن بزن که بخواند
بِدَم به من پهلوهایت را و شانه‌هایت را
بتوفانم و برنگردان‌ام و هیچ‌ام کن که هیچ‌کس نداندمان
و شهر را خبر نکن که این که می‌گویم جنون نداند
و یادگارم کن به دیوارهای هیچ و بنویسانم
و بگو دیوارها را به زیر پاهایت دراز کنند
خود را به سوی آسمان مثل همیشه‌ها بدرازان کسی نداندمان
من آماده‌ام.

- رضا براهنی


نویسنده : افرا ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


دلقک کتاب هانریش بل می‌گوید فقط دو چیز دردهای طاقت‌فرسای او را تسکین می‌دهد، نوشیدنی و ماری. که اولی اثر موقت دارد، ماری اما نه! در طول رمان بارها وصف می‌کند تصویری که از ماری هنگام بستن در خمیر دندان دیده زیباترین تصویر عالم است و تصور اینکه شخص دیگری غیر از او - تسوپفنر نفرت‌انگیز!- این صحنه را هر روز می‌بیند و به آن اهمیتی نمی‌دهد، رنج بی‌پایانی را برایش سبب می‌شود. من بارها و بارها همزادپنداری‌اش کرده‌ام و خوب درک می‌کنم بستن در خمیر دندان چروکیده‌ای هم، وقتی به دستان آنی که همه وجودش تسکین‌دهنده ابدی دردهای بسیار آدمی‌زاد است چقدر می‌تواند روح‌افزا و دلنشین باشد. درست مثل وقتی که تو روی فرمان ضرب می‌گیری یا باطری ساعت را عوض می‌کنی مثلا.


نویسنده : افرا ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب ¡تگ های این مطلب:به تو نامه می‌نویسم


درک این واقعیت که من باید خودم باشم و نه کسی دیگر، از جمله امتیازات بزرگ برای من محسوب می‌شود. لطمه‌ی روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد.

-         از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم/ هاروکی موراکامی/ ترجمه مجتبی ویسی

 


نویسنده : افرا ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


من حالا به آستانه‌ی شصت سالگی رسیده‌ام. جوان که بودم اصلا تصور نمی‌کردم شاهد قرن بیست و یکم باشم و، اصلا شوخی نمی‌کنم، پا به پنجاه سالگی بگذارم. البته منطق حکم می‌کرد که بی برو و برگرد روزی، اگر اتفاق خاصی رخ ندهد، قرن بیست و یکم از راه خواهد رسید و من پنجاه ساله خواهم شد. اما در جوانی اگر از من می‌پرسیدند که در پنجاه سالگی چگونه آدمی خواهم بود، پاسخ به آن را همان‌قدر دشوار می‌یافتم که بخواهم دنیای پس از مرگ را تصویر کنم. میک جگر زمانی با تفاخر گفته بود: "ترجیح می‌دهم بمیرم تا آن‌که در چهل و پنج سالگی هنوز ترانه رضایت را بخوانم"

- از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم/ هاروکی موراکامی/ ترجمه مجتبی ویسی


نویسنده : افرا ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


… She does not sound like the heroine of one of the great love stories of the world, and yet she behaves like one. The world looks at her, with all her disadvantages, and tells her to expect little from life. But Jane refuses to listen; she refuses to accept the unimportant place that the world offers to her. She demands that the world accept her as she is: not important, but the heroine of her own life; not beautiful, but deserving of love.

Jane Eyre/ Charlotte Brontë


نویسنده : افرا ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


گابریل گارسیا مارکز...

اینکه اغلب بخندی و زیاد بخندی، اینکه هوشمندان به تو احترام بگذارند و کودکان با تو همدلی کنند، اینکه تحسین منتقدان منصف را بشنوی و خیانت دشمنان دوست‌نما را تحمل کنی، اینکه زیبایی را درک و تحسین کنی، در دیگران بهترین ویژگی‌ها را ببینی و بیابی؛ و دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتی‌، تحویل دهی - خواه با فرزندی خوب‌، خواه با باغچه‌ای سرسبز و خواه با بهبود شرایط اجتماعی، حتی اگر بدانی یک نفر، با بودن تو، ساده‌تر نفس کشیده است، تو موفق شده‌ای...!

رالف والدو امرسون

- به نقل از کافه کتاب!


نویسنده : افرا ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب



 

"همان‌طور که دستش را روی شانه‌ام گذاشته بود، مدتی تأمل کرد و حس کردم که می‌خواهد مسئولیت تمام کار را به عهده بگیرد و برایم مثل یک پدر باشد. حالم بهتر شد و شروع کردم به فهمیدن این که، بهترین چیز برای من این است که بروم یک جایی زندگی کنم که واقعیت نداشته باشد. آقای هامیل وقتی که هنوز با ما بود، می‌گفت که دنیای دیگر را شاعرها به وجود می‌آورند."

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ ترجمه لیلی گلستان


نویسنده : افرا ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳
تگ های این مطلب:کتاب


اگر اشتیاق حقیقی زندگیتان را از دست داده‌اید (یا اینکه در قدم اول ناامیدانه برای یافتن اشتیاق‌تان می‌جنگید) نگرانش نباشید. برای مدتی عقب بکشید. اما بیکار نمانید. فقط چیز جدیدی را امتحان کنید، چیزی که خیلی به آن اهمیت نمی‌دهید. چرا حس کنجکاوی خود را با جادوی پیش و پا افتاده‌اش امتحان نمی‌کنید؟ حداقل در حالی که زندگی منظم می‌شود به گونه‌ای دلپذیر حواستان را پرت می‌کند. در ابتدا، حس کنجکاویتان شما را شگفت زده می‌کند. قبل از اینکه متوجه شوید چه چیزی در حال رخ دادن است، شما را امن به مقصدتان می‌رساند.

- الیزابت گیلبرت

P. S.: الیزابت گیلبرت یک نویسنده مطرح آمریکایی است. او کتاب بسیار پرفروش و محبوبی با عنوان  Eat, Pray, Love نوشته است که از روی آن فیلمی با بازی جولیا رابرتز هم ساخته شد. پس از موفقیت بی نظیر این کتاب، اشتیاق به نوشتن و خلاقیت الیزابت گیلبرت ناپدید شد. صحبت بالا بخشی از تجربیات ایشون هست در این رابطه!


نویسنده : افرا ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:جامعه‌شناسی خودمانی ¡تگ های این مطلب:کتاب


علت فساد، لذت نیست، طبیعت نیست، هیجانات نیست؛ علت، حسابگری‌هایی است که جامعه به ما یاد می‌دهد.

آدلف/ بنژامن کنستان


نویسنده : افرا ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ های این مطلب:کتاب


آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است
این را دانستم و می دانم که آدم به آدم است که زنده است؛
آدم به عشق آدم زنده است!

* کلیدر / محمود دولت آبادی


نویسنده : افرا ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
تگ های این مطلب:کتاب