به برکت وجودت امروز بهترین حس‌های دنیا را تجربه کرده‌ام، عشق، هوای ابری، خواب آرام و میلی که سرشار از محبت توست... دلم نیامد ثبتش نکنم! لبریز از انرژی مثبت شدم وقتی این میل شما با عنوان اولین ماه‌گرد به دستم رسید مرد من :)

 

* دلگیر که می شوی دوست دارم تمام جاده‌ها جاسوس من باشند، مسیرت را به گردنم بیندازند... تا بی آنکه از کوله‌ات، قدم به قدم برایم نشانی بیفتد ادامه‌ات دهم...

من، رد ِ پایت را از سر ِ راه نیاورده‌ام که با پاشنه هر سیندرلایی، پایکوبی کنم. خنده‌ات را ،به هر فلاش ِ فاحشه‌ای ننشستم، که شبیه مونالیزا به دل ِ دیواره‌ها نشسته باشی...

من تو را با تمام ِ بی کسی ام کشف کرده‌ام وقتی که چشم هایت، نگهبان ِرشوه نگیر و خواب آلود ِ ناشناخته هایت بود
تو را دزدیدم از تقدیر

و پیش خدا انکار کردم داشتنت را تا به بهانه‌ی عدالت خنده‌هایت را به مساوات تقسیم نکند!

تو را به رابین هود لو ندادم... به آرش از تیر ِ چشم‌هایت نگفتم... فقط با خودم دوره کرده‌ام...چهل دزد ِ نگاهت را که از من هزار بغداد، دل برده‌اند :)

برای همین است دلگیر که میشوی از ایفل تا افلاطون را بالا و پایین می‌کنم، آتش میگیرم و به ابراهیم هم رحم نمی‌کنم، سیل می‌شوم و نوح را هم غرق می‌کنم، می‌میرم و آبروی عیسی را می‌برم...

برای همین است دل که می‌دهی، در خودم که هیچ، در ناخدا هم نمی‌گنجم! تمام بادبان‌ها را بر آب می‌دهم... تمام گنج‌ها را به نقشه‌ای که برایم کشیده می‌فروشم.

گم می‌کنم خودم را در دست و پای نداشته‌ام. کودک می‌شوم با دلهره‌ای 8 ریشتری. لب‌هایم را بیشتر از پیزا کج می‌کنم و بی‌اختیارتر از نوزادگی‌ام، می‌خندم...

حالا خودت انتخاب کن

سیندرلا باشی یا سینوهه

الیزابت خطاب شوی در حوالی شاهزاده

یا آناستازیا در قلعه‌های پر نگهبان

تولستوی در تو بماند یا همینگوی خسته از توصیفت شود، آخرش من در تمام داستان‌هایی که پایت را وسط بکشد دست می‌برم تا برای یک شب هم شده از آغوشت... هزار اتفاق نانوشتنی را قبل از ذهن نویسنده در تو بیفتم...

همان یک شب ِ واقعی، به هزار و یک شب ِ قصه‌ات می‌ارزد...

* هومن شریفی

/ 0 نظر / 2 بازدید