بغل‌هایی که باید

ساعت نه صبح بود و دلم می‌خواست بروم گوشه امامزاده‌ای مسجدی جایی نماز بخوانم. بله. درست ساعت نه و بیست و پنج دقیقه صبح که نه وقت صبح است و نه اذان ظهر سر داده شده. از آن زمان‌هایی بود که چیزی نمی‌خواستم. یعنی موقعیتی نبود که در خطر باشم یا مثلا موضوعی که احوالم متوسل به شدن یا نشدن‌ش باشد. فقط دوست داشتم. صبح دوشنبه روزی در بهمن ماه سال نود و سه دوست داشتم خدا برای لحظاتی دفتر دستک‌ش را بگذارد کنار. حتی خودکار آبی‌اش را بگذارد وسط پرونده‌ها که رشته کارهاش پاره نشود و فقط بیاید من را بغل کند. چند دقیقه‌ای آرام بگیریم بعد برود برای خودش و همه ماها خدایی کند و ادامه روزگار...

/ 6 نظر / 5 بازدید
فلرتیشیا

فکر کنم این یکی از بهترین نوع های یاد خدا کردنه.[لبخند]

سارای قصه

آخ افرا...آخ ..نه حتی آه

سارای قصه

.... که برم داره از وسط این شلوغی .. توی اغوش امنش جا بشم..چشمامو ببندم ..بی صدا بشم..خدا م حتی سکوت کنه..فقط باشه.. خیلی وقتا خوندنت از نوشتن بی نیازم میکنه.. [لبخند][لبخند]

ریحــــون

یاد روزی افتادم که با هم رفتیم امامزاده صالح .. اولین دیدار ... دلم هواتو کرده زیبا ..

...فلورا

دلم یه زیارت ناب میخواد. دلم برای حرم امام رضا تنگه. خیلی تنگ.