مرگ نزدیک‌تر آمده است. اینکه ندیده‌امش و رفته است دلم را خش می‌اندازد. که همان‌طور بود؟ همانطور نرم و مهربان و با همان خنده‌های همیشگی؟ حالا یکی از عزیزترین آدم‌های کودکی‌ام را دیگر ندارم و نشسته‌ام پشت این میز سفید. مهربان‌ترین عمه‌ام را از دست داده‌ام و لعنت به این زندگی.

/ 1 نظر / 11 بازدید
ابر

سلام متاسفم و برایت بهترینا رو آرزومندم و در زیر نوشته صادق هدایت در مورد مرگ را برایت میذارم شاید تسلی دلت باشد : چه لغت بیمناک وشورانگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند. آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... . مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: ن