دیشب تمام راه شرکت تا خانه را برای دختری گریه کردم که دو دقیقه در مترو دیده بودم. همراه مادرش بود. مادر مدام می‌گفت چرا دختر خودش را حرص می‌دهد و اینکه ولشان کند. ببیند چقدر صورتش خراب شده است. چه فایده دارد. به دختر پیشنهاد میداد با پدرش برود مدرکش را بگیرد و بچسبد به درسش. چهره خسته و ناامید دخترک هنوز در خاطرم مانده. قسمت دردناک ماجرا این بود که نمی‌توانستم برای مامان توضیح بدهم غم دختری خسته که تنها چند دقیقه در مترو دیده بودم تا چقدر عمیق بوده است برایم! فقط دلم می‌خواست بغلش کنم. دست بکشم روی گونه‌اش بگویم غصه نخور. درست می‌شود. گفتن ندارد که نگفتم.

/ 4 نظر / 4 بازدید
ابر

سلام امروز به این وبلاگ رسیدم نکات ظریف و قلم شیرینی داری و در حال خواندن وبلاگت هستم . ممنون از نکاتی که می نویسی.

فلرتیشیا

خوشحالم دوباره می نویسی[بغل][قلب] چی بگم...[ناراحت]

فلرتیشیا

راستی دیدم هی مونیکا به تو میگه عروس! گفتم بیام تبریک بگم!!! [قلب] ایشالا آغاز زندگیتون پر از شیرینی و خیر و برکت باشه.