...

به نظرم آدم‌ها، نه یک بار که چندین بار متولد می شوند. مثلا من که در آن روز شگفت‌انگیز، وقتی دیدمش که نشسته دست در جیب طوری لبخند می‌زند که انگار آزادترین آدم جهان است، همان وقت‌ها، وقتی شاخه بید را دور انگشتم می‌پیچاندم و مواظب بودم که خیره نباشم. وقتی دیدمش که عرض خیابان را جلو آمد و برای اولین بار پیشانی‌ام را بوسید، دقیقا همان لحظه، در آن برق خیره‌کننده چشمانش دوباره از نو متولد شدم ...

***

از در بالا رفتم 

پله‌ها را باز کردم

لباسِ خوابم را خواندم

و دکمه‌هایِ دعایم را بستم

ملافه را خاموش کردم

و چراغِ خوابم را روی سرم کشیدم

آخ!...

از دیشب که مرا بوسید

همه‌چیز را

قاطی کرده‌ام

***

مرهمِ فراموشی، گیاه کم‌یابی‌ست. برای رسیدن و یافتنش باید بلندای کوه هزاران پایی زمان را تاب بیاوری. قدم به قدم با سنگ‌های عظیمی بر پشت، پیش بروی. کش‌داریِ اندوه، سرریزی مرور، جرقه‌های دروغین مهر، صخره‌خاطره، صخره‌خاطره، صخره‌خاطره. گاهی از سنگینی آنچه بر دوش داری، می‌لغزی و سقوط. می‌لغزی و جراحتِ نو. می‌‎‌لغزی و خشم. می‌‎‌لغزی و نومیدی. مرهمِ فراموشی، گیاه کم‌یابی‌ست. که پشت صبح مِه‌گرفته‌ای پنهان است. به هر رنج که هست، خواهی رسید به اوج. بارهایی ریخته ته دره. جان پُر تاولِ راه. و گل کم‌یاب کوچکی با چهار پر سفید توی دست‌هات...

***

دوستت دارم. چقدر بگویم که دوستت دارم. روی تمام کره زمین فقط یک نفر هست که دوستش دارم و یک نفر هست که با او هستم و با من است و آن هم تو هستی. دیگر نمی‌نویسم. باید بروم و غذا بخورم و بعد هم نمایش فیلم و کنفرانس و کارهای دیگر. برایم یک خورده دعا کن. دعا کردن خوبست. لازم نیست که آدم از خدا چیزی بخواهد. وقتی آدم قلبش را صاف می‌کند و سرش را به طرف آسمان می‌گرداند و با تمام وجودش چیزی را آرزو می‌کند، مثل اینست که یک مقدار از وجود خودش را به آن چیز می‌دهد و برای آن چیز نثار می‌کند و همین کافیست. روزت به‌خیر. برایم بنویس. عزیز دل و جان و عمرم.

قربانت بروم،

 فروغ

***

وارد یک شرایط بحرانی عجیبی شده ام که حداقل دو ماه از امروز طول خواهد کشید و متاسفانه با غم شروع شده است. یعنی آن قدر این حجم از غم برایم غریب است که خودم هم درماندم. یعنی میتوانم با این غم بروم پشت کارون یک سد بزنم و تضمین کنم تا صد سال ترک بر نمی دارد.

نمی دانم تعریف غم چیست، ولی اینطور تعریف میکنند که مثلا بروی همه جا بگویی من حالم بد است به من توجه کنید. یا اخم و تخم کنی و به هرحال خودت را بروز بدهی و بگویی "رنگ رخسارت" را قبل از اینکه ببینند یا بفهمند. که معمولا روانشناس ها میگویند این افراد در دسته‌ی افراد برونگرا توپ می زنند. یک سری دیگر هم با سر در تو بودن و سکوت می‌خواهند رنگ رخسار خویش را لو بدهند که میشوند درونگرا و اما دسته‌ی دیگری هستند که میترسند. یعنی میترسند این غم را مخفی کنند یا بروز بدهند. چون باید بعدش به آن "خودِ ناطقه" توضیح بدهند "چرا مغمومم؟" و جواب های از اساس رد پشت هم ردیف میشوند. این افراد اغلب به دنبال "پرفکت" هستند. وقتی از بیرون به این دسته نگاه کنیم نقطه ضعفی نمی‌توان پیدا کرد ولی از درون همه‌شان نقطه ضعف است که یک روکش رویش کشیده‌اند.

می دانید، کاش میشد غم را فشرده کرد گذاشت توی کمد کتاب‌های درسی قدیمی و فقط بعضی وقت ها رفت توی کمد و با او خوش و بش کرد. ولی غم مثل خداست هرکجا باشی هست هر وقت صدایش بزنی هست. فقط باید بگویی " لبیک یا غم" و یک هو از غم قتل عام سرخپوستان تا گلوله خوردن مردم در 88 و سلاخی انقلابیون حامی آلنده می‌آیند مارش نظامی میزنند دم درِ گوش مبارک.

من فکر میکنم وقتی بیایم اینجا بنویسم دیگر آن توده ی غیر متراکم ناهمگن غم در پشت سرم نیست، می رود زیر تختم تا با من قایم باشک بازی کند، من اما میترسم. میروم زیر پتویم سنگر می‌گیرم. پتو ضد غم است. صبح که بیدار می‌شوم می‌بینم پتو رویم نیست.

***

دو روز گذشته را متفاوت گذرانده‌ام. دو روز قبل در مرز فروپاشی بودم. خسته و غمگین و ایستاده بر آستان مقدس حد تحمل. هر حرکتی، هر حرفی، هر هیچ‌چیزی کافی بود تا بیاندازدم آن طرف خط. که انداخت. مشغول خرد کردن پوست گردوها پشت میز آشپزخانه مامان بودم که گریه کردم. امانم بریده بود و دلیلی برای گسیختگی‌ام نداشتم. مامان حیرت‌زده خودش را به من رساند و بغلم کرد. از شانس خوبم روی صندلی نشسته بودم و اختلاف ارتفاعم با او باعث شد درست توی شکمش قرار بگیرم. بابا هم آمد. بابا هم بغلم کرد. گردنم را بوسید. گریه کردم، نوازش شدم، آب خوردم، دوباره بوسیده شدم و احساس کردم قوی‌ترین دختر جهانم. 

/ 0 نظر / 28 بازدید