آب گلدان روی میز را عوض کردم. گلدان که نه، شیشیه نسکافه گلد است که تویش از گلدان مرکز چند تا شاخه پتوس قلمه زدم. گلدان ریشه داد. ریشه‌ها رشد کردند. برگ‌ها سبزتر و پهن‌تر شدند. جوانه زد و من هر روز قربان صدقه‌اش میرفتم. دور گلدان را با یک کاغذ پیچاندم و رویش نوشتم "الا به ذکر ا... تطمئن القلوب". چون به نظرم یاد خدا و زیبایی یک گیاه کادر محبوبی بود که دوست داشتم ببینم. کنارش ماگ قهوه‌ام بود و یک قوطی شکلات. در واقع آبنبات. و پشتش پنجه رو به باغ گردو. همین کنج خوب بود. آرام بود. غمگین بودم و پناهم بود. اما آنقدر پناهم نبود که غمم تمام شود. چون نه تنها تمام‌شدنی نیست که ریشه هم می‌دواند. حالا مدتی که حالم خوش نبود، نفس‌هایم سنگین بود و در برهوت ناکجا سرگردان و حیران بودم و به مرز از هم گسیختگی رسیدم. نه درخت گردو نجاتم داد، نه ماگ و نه گلدان پتوس. گلدان پتوس خودش هم نجات پیدا نکرد. آبش مدام تیره‌تر و متعفن‌تر شد. برگ‌ها شروع کردند به پژمرده شدن، زرد شدن و افتادن. دیگر ریشه‌ها را نمی‌دیدم. دیگر جوانه نمی‌زد. تا دیشب. تا امروز صبح که شب قبلش آن ایمیل را دریافت کردم. که جرقه امید در دلم زنده شده اما در کنارش ترسیده‌ام همین دلخوشی را از دست بدهم. می‌گویند از نشانه‌های ایمان این است که از اتفاقات خیلی خوشحال یا خیلی ناراحت نشویم. من که ایمانی ندارم. اما می‌ترسم طعم شیرینش برود زیر زبانم و در مقابل وهم و رویا باشد و از نوک انگشتانم بلغزد... کاش می‌توانستم دو دقیقه با خدا مستقیم صحبت کنم و راضی‌اش کنم خیر ما را در این قرار دهد و این را به من بدهد. بیراهه رفتم. خواستم بگویم حالا که امید در دلم جرقه زد گلدان برق افتاد. شاخه‌ها هرس شدند و برگ‌های رو به موت را جدا کردم تا جوانه‌ها نفس بکشند. آب شفاف و خوشبوست و آدمی به امید زنده!

/ 0 نظر / 45 بازدید